مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۱۳ مطلب با موضوع «شبه تأملات :: درباره‌ی مرگ» ثبت شده است


هربار که مامان به طعنه و برای اینکه تشویقم کنه به حضور در جمع میگه "عین آمن صالح خودتو از همه میکشی کنار" ته دلم ذوق می‌کنم..آمن صالح را هیچ وقت در زنده بودنش ندیدم ولی برای تحسینش نیاز به دیدن نداشتم.. او برای من نه آن مرد ترسناک ریش بلندی بود که کنجکاوی دیدنش مرا هم مثل همسالانم به پشت بام خانه‌ها و حسینیه بکشاند و نه هیچ وقت داستان‌های عجیب و غریبی که از او می‌شنیدم را باور کردم.. او برای من و ذهن کنجکاوم نماد ابهام بود. ابهامی که در جان تمام ما رسوب کرده و گاهی حتا باورش نداریم! از همین بی باوری است که افسانه می‌بافیم و دروغ می‌گوییم. گویی ذهن ما خوش‌تر دارد فریب بخورد تا امر مبهم را بپذیرد.. فلسفه نبافم بیش ازین.. آمن صالح را همیشه از دو جهت تحسین می‌کردم بی آنکه این تحسین در زمان زنده بودنش بر ترسی که ساخته شنیده‌هایم راجع به او بود غلبه کند برای دیدنش.. هرگز نفهمیدم دلیل انزوایش چه بود و چقدر از نقل‌های دیگران راست و چه اندازه آمیخته با تصورات ذهنشان بود ولی از نوجوانی او را تحسین کردم برای شکستن پیوندهای در هم تنیده و پیچ در پیچ تارعنکبوتی خان و رعیتی که در جامعه‌ی خودش ( که من هم چندان بیرون از آن نبوده و نیستم) و بی اعتبار ساختن همه آن طبقات و قراردادهایی که مالها و جانها در گرو آن معامله می‌شد (و می‌شود)  و این تحسین زمانی که فهمیدم او تنها پسر خان کدخدای زمان خودش هم بوده چندین برابر شد.. دلیلش هرچه بوده و نبوده به اندازه این ساختار شکنی اهمیت ندارد برای من او بزرگ‌مرد روستای ما بود حتا اگر سالها با کسی دمخور نبود و کسی حرفهایش را نشنید.. دلیل دیگرم نقلی‌است که سالهای آخر عمرش یادم نمی‌آید از چه کسی شنیدم. گویا خیرخواهی! به او گفته بود ازین کنج عزلت بیرون بیا تو پسر فلانی هستی و اصل و نسبش را یاداوری کرده بود و گفته بود حیف نیست اینجا با حیوانات دمخور شده ای و قوم و خویشها (آدمها) را رها کرده ای؟ و شنیده بود "این حیوونا که آزارشون از آدمها کمتره " این جهان بینی (حتا اگر بخشی از آن قصه باشد) تا ابد برایم محترم و قابل ستایش خواهد بود..عکس را کنار نیمه ویرانه‌های خانه آمن صالح گرفتم. به یادگار ..از مردی که غریب زیست و بزرگ!

من که می‌نویسم
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

من می‌گویم بابا شیش ساله که از دنیا رفته یا هفت سال؟ جواب میدهم چه فرقی می‌کند؟ نبودنها که حد و اندازه‌شان فرقی ندارد. حساب بودنها را باید نگه داشت. بودنها کم و کیفشان فرق می‌کند. وقتی کسی نباشد..وقتی کسی که باید باشد نیست چه فرقی می‌کند چقدر.. همین‌که هر وقت یادت بیاید حفره‌ی خالی بی‌پایانی مقابل چشمهایت می‌آید کافی است تا ابدیت نیستی را به رخت ‌بکشد. همه نیست‌ها برایم به ابدیت پیوسته‌اند..

من که می‌نویسم
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مرگ مثل خواب آخر شبه. مگر نه اینکه اگر روز اونقدر دویده باشی و کار کرده باشی شب با سر راحت خوابت میبره؟ زندگی هم همینه. برای آرام گرفتن ابدی که غایت زندگی ماست چه به جاودانگی روح باور داشته باشیم یا نه باید اینقدر در زندگی حرکت و تکاپو و کوشش داشت که لحظه چشم بستن راضی و آسوده چشم بست. باید کاری کرد که هر لحظه کار نکرده ای روی زمین زندگی نمانده باشد. باید با مرگ دوست شد وقتی قرار است برایم آرام جان باشد. قرار است برایم امن و آسایش بیاورد وقتی قرار است مرا به آرامگاهم برساند.. باید مرگ را که آن دورترها ایستاده، یک پا را به دیوار تکیه داده و دست به سینه به من چشم دوخته است حتا اگر چنگالهای تیزش را زیر بغلهایش پنهان کرده باشد حتی اگر نگذارد رخ به رخ نگاهش کنی دعوت کنی بیاید و هم‌قدمت بشود. چند قدمی با او قدم بزنی. سعی کنی خودیش کنی و نهایتا سخت‌ترین کار این است که تا زنده‌ای سعی کنی با او دست بدهی تا وقتی قرار است بیاید و دستت را بگیرد و ببرد دستهایش سرد و غریبه نباشد...قرار است یک روز من سرخ بپوشم و با زنده‌ترین حالت ممکنم با مرگ ساعتی قدم بزنم❤️

من که می‌نویسم
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 گفتم می‌دانی چرا زندگی را دوست دارم؟ برگشت نگاهم کرد .

گفت چرا؟

گفتم چون زندگی اینقدر از دستم فراری‌ است که تا رهایش کنم با مرگ رفته‌‌ام. این را خودم خوب می‌دانم. اینقدر در سراشیب رهایی از زندگیم که تنها همین دوست داشتن و دودستی چسبیدن بهش است که نگهم داشته. یک لحظه رها کنم رفتم. 

گفت: دوبار گفتی یک لحظه رها کنم رفتم..

و خندید....

گفتم:  یعنی همینقدر زیاد در سراشیبم که توی یک جمله دوبار باید دستش را محکم بفشارم تا رها نشوم..

دستم را گرفت و محکم فشرد 

گفت:یعنی اینجوری؟ 

گفتم:دقیقا یعنی همینجوری..

گفت:که اینطور..پس زندگی رو دوست داری..دیگه چی دوست داری؟ 

خندیدم. بجای اینکه بگویم "تو را ...تویی که همینقدر که من زندگی رو دوست دارم مرگ رو دوست داری" بجایش فقط خندیدم

گفتم:همین دیگه... مثل اینها که حواسشان نیست چه باید بگویند



پ.ن: از گفتوگوهای اون خیلی قدیمای اول که نمیدانم چندهزار لحظه از آن گذشته و من تمام این مدت بجای حرفهای گفتنی یا نگاهش کردم یا خندیده‌ام..

من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آدمی که به تمامه در خودش فرو رفته باشد، حرفی برای گفتن ندارد. گیج است، گم است، نا پیداست. باید کمی سر را بالاتر آورد؛ کمی از خود بیرون شد، کمی تنفس کرد، تا بتوان حرفی زد. مثل جنین که اولش که می خواهد به دنیا بیاید و خیلی سختش است! اما همین که اولین هوای دنیا را استشمام کرد، صدای گریه اش بلند می شود. و این گریه یعنی سلام به زندگی... و من حالا دلم هوایی می خواهد تا بغضم را بترکاند، گریه ام بیندازد و به زندگی دوباره وصلم کند...


پ ن :  خدایا؛ چند بار در زندگی باید مرد و دوباره زنده شد تا بلاخره یک بار واقعا " زنده" شد؟!

پ ن 2 : همه آدم ها این گونه اند یا فقط منم که هرچه بزرگتر می شوم زودتر خسته می شوم؟



*شاید مرتبط: کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الینا ترجعون. بقره/28

من که می‌نویسم
۲۳ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

شوپنهاور می گوید : حتی انسان امروز هم به راستی در ژرفای ذهن خود به راستی به مرگ خود باور ندارد. این حقیقت که "همه انسان ها میرا هستند".


*شوپنهاور راست می گوید.من خودم، با این که از نوجوانی درگیرش بوده م ، به واسطه ی مرگ نزدیکانم، هنوز آن را واقع شدنی برای خودم نمی دانم.دست کم از باورش هراس دارم....

من که می‌نویسم
۱۹ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


اولین بار که دیدمش تنها پانزده سال داشتم . آمد با پوزخندی تمام معصومیت نوجوانی‌م را به سخره گرفت و همراه‌ترین همراه نوجوانی‌م را با خود برد . همان وقت بود که نیم رخش را دیدم . و این چهره‌ی نیم تاریک - نیم روشن چنان در ذهنم حک شد که دیگر نتوانستم بدون تصور حضورش تصویری داشته باشم! آن‌قدر عمیق و ماندگار که مسیر زندگی‌م را هم تغییر داد. ناتوانی‌م در فهم کیستی/چیستی او بود که از ماندن در جایی جز آن جا که امکان درکش فراهم بود عاجز شدم و ناگزیر پا در مسیری گذاشتم که می‌شد امیدوار بود که بتوانم برای فهمش تلاش کنم . جاذبه های مسیر اما مرا تا حدی از جست و جوی کیستی/چیستی او غافل کرد و کم کم داشتم باور می‌کردم که زندگی بدون تصور او هم می‌شود .

ولی او دست بردار نبود . با هجومی نابهنگام ،این بار سرخوشی جوانی‌م را که تازه داشتم مزه مزه‌ش می‌کردم در برابر چشمان بهت زده‌م با خود برد . مدتی از خانه های این و آن شبح گون خود را نشان می‌داد . هم سالانم را با پوزخند به آرزوها و امیدهای در دلشان برمی‌داشت و می‌برد. و آخرین بار تکیه گاه خانه‌ی خواهرم و چهار روز بعدش سایه‌ی عزت خانه‌ی خودمان را با خود برد و بی رحم حتی فکر نکرد که سهم یک خانه در پنج روز دوتا نیست!بازگشت و حضورش را و معنای مبهمش را باز یاداوری کرد .چنان که دوسال است که دوباره با تصورحضورش زندگی می کنم . لمسش می کنم و از ندانستن حقیقتش در هراسم. ازین که هست . گریزناپذیر و حتمی ! و من هنوز نمیدانم کیست/چیست؟فکر می‌کنم دیگر نوبت من است . حالا من باید چشم در چشمانش بدوزم و بعد از این همه رویارویی از او بپرسم : تو آخر کیستی/چیستی ای مرگ؟ می‌خواهم این بار فلسفه ام را برای فهم کیستی/چیستی مرگ بخوانم .

من که می‌نویسم
۰۳ آبان ۹۲ ، ۲۳:۲۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر


به چگونه مردن پدرم که فکر می‌کنم ، روند جاری در زنده‌گی خانواده‌م رو می‌بینم . اصولا همه‌ی افراد خانواده‌ی ما همین گونه زندگی می‌کنند . در سکوت و برای خودشان . بدون این‌که هیچ کدام در جریان مسائل و مشکلات ، دیگری را به قصد هم‌فکری و کمک در جریان بگذارد . بعد از مدتی ، ناگهان و بدون این که دیگر اعضای خانواده از عقبه و یا روند آن مسئله اطلاعی داشته باشند ، هاله‌ی یک مشکل بزرگ را دور  آن عضو خانواده می‌بینند که یا آنقدر دیر شده که کاری از کسی ساخته نیست یا خیلی نزدیک به دیر شدن است . بابا هم همین جوری مرد . این قدر در سکوت و خفا  درد کشید که وقتی دردهایش را جدی گرفت توده های سرطانی تمام استخوان‌هایش را گرفته بودند . و نهایتا چهار ماه توانست در برابر این بیماری دوام بیاورد . و ناچار تسلیم مرگ شد . حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم این جور مردن خیلی هم بعید نبود از خانواده ما . تازه او که برون گراترین عضو خانواده ما بود ! این روزها دارم باور می‌کنم خیلی ها همان جوری می‌میرند که زندگی کرده اند . مگر در موارد خاص . . . 

من که می‌نویسم
۱۶ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

سال جدید برای من با تم مرگ اندیشی شروع شده،به این صورت که با اومدن بهار هر نشونه و حالتی که نوید حیات و زندگی میده،برای من جنبه ی سلبی‌ش پررنگ‌تر میشه ،شاید هم طبیعی  باشه که آدم از دل حیات ممات رو ببینه ،منتها من حالا برای اولین بار با این عمق دارم تجربه‌ش می‌کنم .یک حس بدیع و در عین حال هراس‌ناک .تصور تمام شدن زندگی و این که مرگ دیر یا زود سراغ من هم میاد،خیلی خوف داره.فارغ از این‌که چه اعتقادی به معاد دارم ،نفس تصور رفتن و رها کردن زندگی حس ناخوشایندی در آدم ایجاد میکنه .برای انسان بقاطلب ،تصور فنا و نیستی تصوریه که شاید بیشترین تاثیر رو انتخاب شیوه‌ی زندگیش داشته باشه . . .


برای من ،مسئله‌ی مرگ اولین بار توی سن شونزده سالگی بطور جدی مطرح شد .زمانی که مرگ دوتا از عزیزترین‌هام رو ازم گرفت توی حادثه‌ای که 

خودم هم در آستانه‌ی مرگ قرار گرفتم.مواجهه با این اتفاق زندگی من رو دگرگون کرد ،تا حدی که "چیستی و چرایی مرگ" من رو از سر کلاس‌های مهندسی آورد روی نیمکت‌های فلسفه نشوند. دروغ چرا حقیقت اینه که فلسفه و مسائل آکادمیکش و حول و حواشی‌ش من رو تا حدی از علت اصلی اومدنم به این رشته دور کرد و دغدغه‌ی ذهنی‌م حل نشده باقی موند و نتونستم اون جور که باید جوابی برای سوالات خودم پیدا کنم .گرچه باب جدیدی از چگونه اندیشیدن به این مسئله رو برام باز کرد .اما کاهلی و از این شاخه به اون شاخه پریدن‌های خودم برای تجربه‌های تازه مانع کسب شناخت مطلوب و دلخواهم نسبت به  این مسئله شد . . . 

حالا بعد از دوسال دور بودن از فضای دانشگاهی دغدغه‌ی مرگ و سیل سوالاتی که من رو به سمت فلسفه کشوند دوباره به ذهنم هجوم آورده اندیشه ای که این‌بار بنا دارم پی‌ش رو بگیرم . . .



*معتقدم تجربه های عینی هرکس ، باعث شکل گیری دغدغه های او میشه. شاید اگر 4 دی 82 اون حادثه برای من رخ نمیداد ، من الان جای دیگه ای ایستاده بودم و مرگ ، و به تبع اون زندگی ،برام معنای دیگه ای داشت . . .

پ ن : شاید چند پست درباره‌ی مرگ این‌جا نوشته شود . مثل یک پرونده‌ی موضوعی . شاید . . .





من که می‌نویسم
۰۹ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


 آدمی چنان بی‌نهایت طلب است

که در هیچ مرز و قیدی نگنجد ! 

تنها یک اندیشه است

که او را 

از اوج این طلب به زیر می‌کشد 

و دست‌بسته مطیع طبیعت و قیودش می‌کند :

اندیشه ی مرگ و گریزناپذیری آن 




من که می‌نویسم
۰۹ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر