مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۴۵ مطلب با موضوع «شبه تأملات» ثبت شده است


هربار که مامان به طعنه و برای اینکه تشویقم کنه به حضور در جمع میگه "عین آمن صالح خودتو از همه میکشی کنار" ته دلم ذوق می‌کنم..آمن صالح را هیچ وقت در زنده بودنش ندیدم ولی برای تحسینش نیاز به دیدن نداشتم.. او برای من نه آن مرد ترسناک ریش بلندی بود که کنجکاوی دیدنش مرا هم مثل همسالانم به پشت بام خانه‌ها و حسینیه بکشاند و نه هیچ وقت داستان‌های عجیب و غریبی که از او می‌شنیدم را باور کردم.. او برای من و ذهن کنجکاوم نماد ابهام بود. ابهامی که در جان تمام ما رسوب کرده و گاهی حتا باورش نداریم! از همین بی باوری است که افسانه می‌بافیم و دروغ می‌گوییم. گویی ذهن ما خوش‌تر دارد فریب بخورد تا امر مبهم را بپذیرد.. فلسفه نبافم بیش ازین.. آمن صالح را همیشه از دو جهت تحسین می‌کردم بی آنکه این تحسین در زمان زنده بودنش بر ترسی که ساخته شنیده‌هایم راجع به او بود غلبه کند برای دیدنش.. هرگز نفهمیدم دلیل انزوایش چه بود و چقدر از نقل‌های دیگران راست و چه اندازه آمیخته با تصورات ذهنشان بود ولی از نوجوانی او را تحسین کردم برای شکستن پیوندهای در هم تنیده و پیچ در پیچ تارعنکبوتی خان و رعیتی که در جامعه‌ی خودش ( که من هم چندان بیرون از آن نبوده و نیستم) و بی اعتبار ساختن همه آن طبقات و قراردادهایی که مالها و جانها در گرو آن معامله می‌شد (و می‌شود)  و این تحسین زمانی که فهمیدم او تنها پسر خان کدخدای زمان خودش هم بوده چندین برابر شد.. دلیلش هرچه بوده و نبوده به اندازه این ساختار شکنی اهمیت ندارد برای من او بزرگ‌مرد روستای ما بود حتا اگر سالها با کسی دمخور نبود و کسی حرفهایش را نشنید.. دلیل دیگرم نقلی‌است که سالهای آخر عمرش یادم نمی‌آید از چه کسی شنیدم. گویا خیرخواهی! به او گفته بود ازین کنج عزلت بیرون بیا تو پسر فلانی هستی و اصل و نسبش را یاداوری کرده بود و گفته بود حیف نیست اینجا با حیوانات دمخور شده ای و قوم و خویشها (آدمها) را رها کرده ای؟ و شنیده بود "این حیوونا که آزارشون از آدمها کمتره " این جهان بینی (حتا اگر بخشی از آن قصه باشد) تا ابد برایم محترم و قابل ستایش خواهد بود..عکس را کنار نیمه ویرانه‌های خانه آمن صالح گرفتم. به یادگار ..از مردی که غریب زیست و بزرگ!

من که می‌نویسم
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

من می‌گویم بابا شیش ساله که از دنیا رفته یا هفت سال؟ جواب میدهم چه فرقی می‌کند؟ نبودنها که حد و اندازه‌شان فرقی ندارد. حساب بودنها را باید نگه داشت. بودنها کم و کیفشان فرق می‌کند. وقتی کسی نباشد..وقتی کسی که باید باشد نیست چه فرقی می‌کند چقدر.. همین‌که هر وقت یادت بیاید حفره‌ی خالی بی‌پایانی مقابل چشمهایت می‌آید کافی است تا ابدیت نیستی را به رخت ‌بکشد. همه نیست‌ها برایم به ابدیت پیوسته‌اند..

من که می‌نویسم
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مرگ مثل خواب آخر شبه. مگر نه اینکه اگر روز اونقدر دویده باشی و کار کرده باشی شب با سر راحت خوابت میبره؟ زندگی هم همینه. برای آرام گرفتن ابدی که غایت زندگی ماست چه به جاودانگی روح باور داشته باشیم یا نه باید اینقدر در زندگی حرکت و تکاپو و کوشش داشت که لحظه چشم بستن راضی و آسوده چشم بست. باید کاری کرد که هر لحظه کار نکرده ای روی زمین زندگی نمانده باشد. باید با مرگ دوست شد وقتی قرار است برایم آرام جان باشد. قرار است برایم امن و آسایش بیاورد وقتی قرار است مرا به آرامگاهم برساند.. باید مرگ را که آن دورترها ایستاده، یک پا را به دیوار تکیه داده و دست به سینه به من چشم دوخته است حتا اگر چنگالهای تیزش را زیر بغلهایش پنهان کرده باشد حتی اگر نگذارد رخ به رخ نگاهش کنی دعوت کنی بیاید و هم‌قدمت بشود. چند قدمی با او قدم بزنی. سعی کنی خودیش کنی و نهایتا سخت‌ترین کار این است که تا زنده‌ای سعی کنی با او دست بدهی تا وقتی قرار است بیاید و دستت را بگیرد و ببرد دستهایش سرد و غریبه نباشد...قرار است یک روز من سرخ بپوشم و با زنده‌ترین حالت ممکنم با مرگ ساعتی قدم بزنم❤️

من که می‌نویسم
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

۲۰ اردی.بهشت۹۷. نمی‌خواهم نقشی در زندگی هیچ کس داشته باشم. پس ازین تنها ردی از خود بجا خواهم گذاشت و می‌روم..هرکسی و هرجایی سزاوار نقش پذیری نیست، نقش‌هایم می‌ماند برای خودم. تنها ردّی کافیست برای من. تا خود او تصمیم بگیرد ردّم را بگیرد و پیدایم کند یا بگذارد محو شوم و خاطره پاک شده‌ی ذهنی باشم که شاید سالها بعد گذرش به کسی بیفتد که شبیه من شعر می‌خواند. حرف می‌زند. بله میگوید. به لحظه های بی نمکش قهقهه می‌زند. دستش را می‌گیرد و با یک نگاه یک خروار بحث را فیصله می‌دهد..شاید یکی از این لحظه‌ها در خاطرش رد زنی را بیابد که حتی بیاد نیاورد سوژه‌ی یکی از بی‌شمار داستانی است که خوانده یا او را جایی واقعا دیده و تقدیرشان در روزهایی با هم تلاقی داشته..برای من ردی کافیست برای دیگری..خدا را شکر می‌کنم آنقدری "به‌خود بودگی" در خودم می‌یابم که هویتم بر هیچ موقعیت،شخص یا لحظه‌ای وابسته نباشد. خدا را شکر می‌کنم برای تمام سیر انفسی که  مرا قوی کرد که روی پای خودم باشم و تاثیرگذار..خدا را شکر می‌کنم که توانسته‌ام از قیل و قال و شلوغی سطح زده خلوتی برای خودم داشته باشم که بنشینم از آنجا کف‌های روی آب را تماشا کنم و بگذارم آنچه رفتنی است از من عبور کند...خدا را شکر می‌کنم برای دوستانی که برایم مانده‌اند و حقیقی و به تمامه و خالص مانده‌اند. کسانی که معنای رفاقت را حتی از دور و حتی گاهی به گاهی با من زندگی می‌کنند. کسانی که از نبودنشان دلم نمی‌لرزد. اطمینانی هست که همیشه هستند. یک‌دل و به تمامه.‌.نه برای عیش یک‌روزه و خماری بعد از آن..در این دنیا زیستن مستی مدام می‌خواهد که هم پیاله‌ شدنش از هرکسی برنمی آید...

من که می‌نویسم
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 گفتم می‌دانی چرا زندگی را دوست دارم؟ برگشت نگاهم کرد .

گفت چرا؟

گفتم چون زندگی اینقدر از دستم فراری‌ است که تا رهایش کنم با مرگ رفته‌‌ام. این را خودم خوب می‌دانم. اینقدر در سراشیب رهایی از زندگیم که تنها همین دوست داشتن و دودستی چسبیدن بهش است که نگهم داشته. یک لحظه رها کنم رفتم. 

گفت: دوبار گفتی یک لحظه رها کنم رفتم..

و خندید....

گفتم:  یعنی همینقدر زیاد در سراشیبم که توی یک جمله دوبار باید دستش را محکم بفشارم تا رها نشوم..

دستم را گرفت و محکم فشرد 

گفت:یعنی اینجوری؟ 

گفتم:دقیقا یعنی همینجوری..

گفت:که اینطور..پس زندگی رو دوست داری..دیگه چی دوست داری؟ 

خندیدم. بجای اینکه بگویم "تو را ...تویی که همینقدر که من زندگی رو دوست دارم مرگ رو دوست داری" بجایش فقط خندیدم

گفتم:همین دیگه... مثل اینها که حواسشان نیست چه باید بگویند



پ.ن: از گفتوگوهای اون خیلی قدیمای اول که نمیدانم چندهزار لحظه از آن گذشته و من تمام این مدت بجای حرفهای گفتنی یا نگاهش کردم یا خندیده‌ام..

من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


آدمی زاد یا کلا نباید بر خلاف مسیر - به معنای اعم یا اخص-  حرکت کند یا اگر حرکت کرد و رفت، اواسط مسیر که رسید- با فرض اینکه کلیت مسیر همچنان بر همان روال پا برجا باشد - نباید از تایید نشدن، دیده نشدن، موفق پنداشته نشدن خسته بشود و جا بزند و وا بدهد. و به نظرم حتی لازم نیست خود غیر قابل توجیه به زعم دیگرانش را برای کسی توضیح بدهد و یا دلیل قانع کننده بیاورد. چون دیر یا زود به دروغ گویی می افتد. در حالی که او تنها می خواسته مطابق معیارهای دیگران - که معیار خودش نبوده - توجیه بیاورد. خب معلوم است دیگر! وقتی معیارت معیار دیگری نیست توجیهت هم نمی تواند و نباید مورد قبول او باشد. مگر اینکه به دروغ گویی بیفتی. 

من که می‌نویسم
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


بدترین اتفاقی که ممکن است حین یک تصمیم گیری مهم یا انتخاب سرنوشت ساز برای یک نفر  بیفتد، این است که انسان نسبت خود را با واقعیت آن امر/کار/ تصمیم از دست بدهد. و اصلا مهم ترین نقش/وظیفه من در مواجهه با هر تصمیم/کار / واقعه در زندگی، تعیین نسبت خود با آن است. 

من که می‌نویسم
۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


بسم الله 


باید برای جایی چند مطلب بنویسم. ولی مدام از نوشتنش در می روم. هر بار به بهانه ای. خیال می کنم من آماده ی نوشتن نیستم. فقط خیال می کنم. خیال می کنم که نوشته ی هنوز مکتوب نشده هیچ وقت به آن خوبی که دیگران می نویسند نخواهد شد. فقط خیال می کنم. خیال می کنم خیلی ها وقتی در جایگاه من قرار می گیرند خیلی بیشتر از من می دانند.خیلی بیشتر از من که الان در همان جا قرار گرفته ام بلدند و حتی خیلی بهتر و زودتر و بیشتر می فهمند! برای همین، وسواس گرفته ام. یک حالتی شبیه حالت همیشه بدهکارها در حالات من جا دارد که بارها بخاطر وجودش خودم را سرزنش کرده ام و اما این حالت باز هم دست از سرم بر نمی دارد. چون  همچنان این خیالات را موقع شروع و انجام کاری با خودم و در خودم می بافم . خیال هایی که خیلی شان هیچ بنا و مبنایی در حقیقت ندارند ولی هستند. مثل غول چراغ جادو که حقیقی نیست ولی هست. در خیال ما...


فرصتی فراهم شده برای حضور یکسره و مداوم در جمعی که من قرار است از وجهی مسئولشان باشم. تا حالا حضور یکسره و بی وقفه در جمع به این شکلی که الان دارم، نداشته ام. و حالا دارم این را متوجه می شوم که چقدر آن وقتی که خیال می کردم " من توانایی اداره کردن و مسئولیت داشتن در قبال یک جمع را دارم،" اشتباه فکر می کرده ام!خیال واهی..نادرست و زیادی ساده انگارانه و خوش بینانه به خودم! البته آن وقتی که به مسئول بودن فکر می‌کردم، این وجهی که الان از طریق آن، فهمیده ام خیالم واهی بوده، هیچ وقت مد نظرم نیامده و نبوده وگرنه من که همانم که بودم ؛ فقط وجه جدیدی از خودم در برابر چشم هایم قد علم کرده است. قبلا تصور می کردم تعهد و مسئولیت پذیری برای سرگروه شدن کافی است و واقعا هم تا حد زیادی کافی است. اما.....اما من نمی دانستم آدمی مسئول باید نگاهش را از جزء به کل ببرد و کلی نگر بشود. واین برای من جزیی بین که هر چیز کوچکی ساعتها مرا به فکر می برد امتحان سختی است. من نمی دانستم مسئول نمی تواند از یک حدی فراتر برود و متبوعین خود را با فاصله از خود نگه دارد. گرچه هیچ وقت آدم زود قاتی شدن با آدم ها نبوده ام، اما خودم خواسته ام که صمیمی نباشم نه اینکه فضا و موقعیتم اجازه ندهد! و این هم سختم است. دشواری قرار گرفتن در چارچوب وقتی به همه ی این مرزبندی اطمینان نداری حالا برابم مساله شده است...نمی دانم چرا با اینکه از من نظر خواسته می شود و مرا تعیین کننده ی تکلیف می دانند ولی هنوز احساس غیرخودی  و غریب بودن در لحظه های حضورم جاری است! 

این روزها، کارهای زیاد مسئولیت محول شده را انجام می دهم و در کنارش خیال می کنم... خیال می کنم چطور خودم با این آدمها ارتباط بگیرم و چطور رابط آشنایی و رابطه ی اینها با هم بشوم؟ چطور انسانهای پیچیده ی متفاوت در کنار هم قرار می گیرند؟ چطور من باید در کنارشان قرار بگیرم؟ چطور من درون گرا باید نقش یک مسئول برون گرا را باید بازی کنم؟ انسانیم ما! چرا بقیه متوجه نیستند؟ چرا بقیه به این پیچیدگی ها فکر نمی کنند؟ آدم ها خیلی حساس تر و محاسبه گر تر از ظاهرشان هستند و این همیشه مرا می ترساند. می ترساند که اینقدر در ارتباط باهاشان به خیال می افتم...نمی دانم آخر این کار چه می شود، نمی دانم اصلا این کارهای ریز و درشت بلاخره به انجام می رسد یا نه ولی خیلی امیدوارم فرصت مغتنم وجه تازه ای از نگاه به رویم بگشاید...


پ ن : آشفته نویسی و پراکندگی این متن تعمدی است! قرارم بر این بود خیال کنم و خیالم را آزاد بگذارم به هرجا خواست مسیر متن را بکشاند.

من که می‌نویسم
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


یک وقتهایی یک چیز/چیزهایی را میدانی اما جزء جزء ش را. باید اتفاقی بیفتد، مسیری پیموده شود تا این جزء ها کنار هم چیده شوند و شاکله ی یک قضیه یا گزاره را به خود بگیرند. یعنی باید عقیده های پراکنده ات در یک پروسه تفکر صورت بندی بشوند. وآن لحظه هایی که این نتایج و گزاره ها طی آن اتفاق و پروسه‌ی  بعدش حاصل می شوند لحظات سرنوشت سازی هستند.لحظه هایی که منش و مرام بعد ازاین‌ت را بر اساس این گزاره رقم می‌زنند...

 اینها را به عنوان مقدمه گفتم که برسم به همان مصداقی که گفتن این کلیات برای بیان آن بوده...دو گفت و گو یکی با اثر وضعی و طبیعی‌ش و دیگری با اثر مستقیم و حاصل از گفت و گو در این هفته، همین کار صورت بندی پراکنده ها و روشن شدن یک گزاره را برای من انجام داد. این‌که آدمی در این دنیا غریب بوده و غریب است و غریب هم خواهد ماند. و یک انسان وقتی اصالت زندگیش را می‌یابد که این را بفهمد. غربتش را... و آن را بپذیرد و زندگیش را بر اساس همین که غریب است و اینجا وطن و قرارگاه‌ش نیست بسازد. همین که بفهمی قرار نیست اینجا قرار بگیری اصلا خودش نوعی قرار است.و این حرف اصلا پارادوکس نیست! (کسی که یک بار تنها سفر کردن را تجربه کرده باشد این حرف را خیلی خوب میفهمد. آدم توی سفر توقعش کم می‌شود. به خاطر موقتی بودن، خیلی چیزها که در حالت عادی ناراحت و اذیت‌ش می‌کنند را تحمل می‌کند و نادیده می‌گیرد و از کنار آدم ها و اتفاق ها رد می‌شود، چون خاصیت سفر همین است. عبور...آدم تنهای در سفر، غربت خودش را درک کرده و پذیرفته و با همان شرایط سفر می کند. بی توقع. بی زیاده خواهی .بی غر غر و احساس خستگی.و همین آدم چون با کس خاصی نیست خیلی زود آشنای دیگران می‌شود. چون به تمامیت هم کار ندارند، فقط قرار است مسیری را در زمانی محدود با هم بپیمایند، پس اگر انسان های اهل سفر سلیم العقلی باشند سعی می‌کنند با تکیه بر نکات مشترک، هرچند اندک، یک کاری کنند که بهشان خوش بگذرند). حال آدمی هم همین گونه است. وقتی پذیرفت تنهایی‌ش را، وقتی فهمید خودش باید بار زندگی خودش را به دوش بکشد، توقعش از آدم ها، از شرایط و از خودش تنظیم می‌شود. بسیاری از دلخوری های ما، بسیاری از شکست های ما، و بسیاری از رنج‌های ما که می‌توانند نباشند ولی هستند، از همین تنظیم نبودن توقعاتمان است. از این که توقع داریم دیگران بار ما را به دوش بکشند، کارمان را انجام دهند، از دلتنگی درمان بیاورند، کاری کنند که بهمان خوش بگذرد و چنین مواردی...این‌که توقعات ریز و درشتت را از دوش دیگران برداری، یک حس آرامش و رهایی برای خود آدم ایجاد می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند آن را از او بگیرد. حرفم دوست نداشتن و محبت نکردن و بی تفاوت بودن به محیط و اطرافیان نیست، حرفم دقیقا دست برداشتن از طلبکار بودن از دیگران و اتکای به خود است. یک حسن اساسی دیگر -که شاید از اولی هم مهم تر باشد- این است که آدم دست بالاسری را توی خلوت و تنهایی خودش بهتر می‌تواند ببیند. این‌که وقتی خودت هستی، یکی هست که همیشه هست و چقدر هم هوایت را دارد. و چقدر خودش تنهایی کافی‌ست. و چقدر از اولش هم بهتر بود که نگاه و دست پشت سر او را حس می‌کردی و تکیه گاهت قرار می‌دادی به جای این همه جمعیت پریشان. . .کاش این ها یادم بماند. کاش تمرین کنم که این نتیجه ها، خلق و خویم را عوض کند. حالم را بهتر کند و روزگارم را خوش...کاش حواسم به یافته هایم باشد!


من که می‌نویسم
۲۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


امروز، روی صندلی‌های یکسره ی طبقه چهارم دانشکده علوم انسانی که نشسته بودم و منتظر بودم که دانشجوی قبلی بیرون بیاید و من بروم با استاد راهنمایم در مورد چند و چون پایان نامه صحبت کنم، یک اتفاقی در من افتاد. اتفاق هایی از جنس " آهان حالا فهمبدم" . ازین دست اتفاق ها این روزها زیاد در من می افتد و من هربار مبهوت زنده بودن زندگی جاری می شوم. این که چقدر سیال‌م/یم در عین این‌که تصور می کنیم چقدر ایستاییم! اتفاق هایی که می شود یک خط ، یک پاراگراف یا حتی یک صفحه در موردشان نوشت. و اتفاق امروز من : انگشت‌ها قلاب در هم، شست ها روی لب ها، روی صندلی‌ها عقب جلو می‌رفتم. داشتم اولش فکر می‌کردم که "هی سارا! توی ین چند ماه اخیر چقدر اینجا نشسته ای برای کارهای ریز و درشتی که با استاد داشته ای و حالا هم باز اینجایی." وسعی کردم حال هرباری را که نشسته ام روی این صندلی ها و زل زده ام به راهروی روبرو تا کسی بیرون بیاید و من داخل بروم فکر می‌کردم. اغلب حالم حال اضطراب و استرس و نامطمئنی بود هرچه بیاد می آوردم...داشتم فکر می‌کردم "عهههه چه مسیری را آمده ای سارا! عجب دورانی‌ست. " و دوباره به طعم این دوره تحصیلی‌م فکر کردم. هنوز گس است. یک بار که داشتم بهش فکر می‌کردم یاد خرمالویی افتادم که فقط یک بار در زندگی‌م خوردنش را تجربه کرده‌م! رنگ وسوسه انگیزی دارد. اما آنی که من خوردم نیم‌رس بود. شیرین بود ولی هنوز دهان را جمع می‌کرد. و من دیگر خرمالو نخوردم؛ گرچه هنوز هم از شکلش و تعریف‌هایی که از آن می‌کنند خوشم می‌آید. دوره ارشد هم مثل خوردن خرمالوست. یک دوره نیم‌رس کوتاه که هم شیرین است و هم دهان را جمع می‌کند. البته این طعم شخصی من است از این دوران. و کاملا ممکن است برای کس دیگر جور دیگری باشد. داشتم در مورد اتفاق امروزم می‌گفتم؛ داشتم به همین چیزهای دم دستی ای که گفتم و هرکسی ممکن است پشت در اتاق استاد بهشان فکر کند فکر می‌کردم که آن اتفاق افتاد. اتفاق حاوی این فهم بود که می‌خواهم بگویم : این‌که تجربه کردنی ها را باید تجربه کرد. ریز و درشتش فرقی ندارد. تجربه کردنی را باید تجربه کرد. نمی توان چیزی را تجربه نکرد و وانمود کرد که تجربه اش را دارم. نمی شود با دانستن و یا خواندن در مورد تجربه های دیگران توهم زد که خب من هم می توانم درباره اش ادعایی داشته باشم. نمی توان متبحر نبود و خود را متبحر جا زد. هرکسی هم نفهمد، حتی اگر حرفه ای هم باشی در نقش آدم های مجرب را بازی کردن، خودت که می توانی فرق خودت و آنی که تجربه کرده را بفهمی! خیلی از چیزها را باید فهم‌ت شود تا بتوانی درک‌شان کنی...خیلی از اولین ها را. خیلی از فقط یک بار در زندگی رخ دهنده ها را و خیلی از روتین ها را؛ همه اینها را باید تجربه کرده باشی، باید لمس کرده باشی تا بتوانی بگویی "من هم " و گرنه گزاف گویی که کاری ندارد. مثلا همین که فکر می کنی می دانی چه کار می خواهی برای پایان نامه ات بکنی و وقتی می روی که توضیح بدهی حرفهایت توی دو سه دیقه تمام می شود، همین را باید یک بار دست کم ببینی، توی موقعیتش قرار بگیری، با آن کلنجار بروی، خود را در معرض نقد و اصلاح قرار بدهی تا آنی بشوی که باید! نمی شود ژست آدمهای پخته را گرفت بدون اینکه زاویه هایت هنوز تیز و برنده باشد و در معرض هیچ فرسایشی قرار نگرفته باشی. و این جز با زمان به دست نمی‌آید. باید در آن چیزی که می‌خواهی تجربه پیدا کنی و در کسب تجربه ات مداومت داشته باشی. باید خود را به دست زمان بسپاری و خود را بسازی.1 لحظه لحظه ات را دریابی برای ساختن . . .



1. خود به زمان سپردن در نظر من معنایی دارد که زمانی راجعش خواهم نوشت... 

من که می‌نویسم
۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر