مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۳۸ مطلب با موضوع «شبه تأملات» ثبت شده است


بسم الله 


باید برای جایی چند مطلب بنویسم. ولی مدام از نوشتنش در می روم. هر بار به بهانه ای. خیال می کنم من آماده ی نوشتن نیستم. فقط خیال می کنم. خیال می کنم که نوشته ی هنوز مکتوب نشده هیچ وقت به آن خوبی که دیگران می نویسند نخواهد شد. فقط خیال می کنم. خیال می کنم خیلی ها وقتی در جایگاه من قرار می گیرند خیلی بیشتر از من می دانند.خیلی بیشتر از من که الان در همان جا قرار گرفته ام بلدند و حتی خیلی بهتر و زودتر و بیشتر می فهمند! برای همین، وسواس گرفته ام. یک حالتی شبیه حالت همیشه بدهکارها در حالات من جا دارد که بارها بخاطر وجودش خودم را سرزنش کرده ام و اما این حالت باز هم دست از سرم بر نمی دارد. چون  همچنان این خیالات را موقع شروع و انجام کاری با خودم و در خودم می بافم . خیال هایی که خیلی شان هیچ بنا و مبنایی در حقیقت ندارند ولی هستند. مثل غول چراغ جادو که حقیقی نیست ولی هست. در خیال ما...


فرصتی فراهم شده برای حضور یکسره و مداوم در جمعی که من قرار است از وجهی مسئولشان باشم. تا حالا حضور یکسره و بی وقفه در جمع به این شکلی که الان دارم، نداشته ام. و حالا دارم این را متوجه می شوم که چقدر آن وقتی که خیال می کردم " من توانایی اداره کردن و مسئولیت داشتن در قبال یک جمع را دارم،" اشتباه فکر می کرده ام!خیال واهی..نادرست و زیادی ساده انگارانه و خوش بینانه به خودم! البته آن وقتی که به مسئول بودن فکر می‌کردم، این وجهی که الان از طریق آن، فهمیده ام خیالم واهی بوده، هیچ وقت مد نظرم نیامده و نبوده وگرنه من که همانم که بودم ؛ فقط وجه جدیدی از خودم در برابر چشم هایم قد علم کرده است. قبلا تصور می کردم تعهد و مسئولیت پذیری برای سرگروه شدن کافی است و واقعا هم تا حد زیادی کافی است. اما.....اما من نمی دانستم آدمی مسئول باید نگاهش را از جزء به کل ببرد و کلی نگر بشود. واین برای من جزیی بین که هر چیز کوچکی ساعتها مرا به فکر می برد امتحان سختی است. من نمی دانستم مسئول نمی تواند از یک حدی فراتر برود و متبوعین خود را با فاصله از خود نگه دارد. گرچه هیچ وقت آدم زود قاتی شدن با آدم ها نبوده ام، اما خودم خواسته ام که صمیمی نباشم نه اینکه فضا و موقعیتم اجازه ندهد! و این هم سختم است. دشواری قرار گرفتن در چارچوب وقتی به همه ی این مرزبندی اطمینان نداری حالا برابم مساله شده است...نمی دانم چرا با اینکه از من نظر خواسته می شود و مرا تعیین کننده ی تکلیف می دانند ولی هنوز احساس غیرخودی  و غریب بودن در لحظه های حضورم جاری است! 

این روزها، کارهای زیاد مسئولیت محول شده را انجام می دهم و در کنارش خیال می کنم... خیال می کنم چطور خودم با این آدمها ارتباط بگیرم و چطور رابط آشنایی و رابطه ی اینها با هم بشوم؟ چطور انسانهای پیچیده ی متفاوت در کنار هم قرار می گیرند؟ چطور من باید در کنارشان قرار بگیرم؟ چطور من درون گرا باید نقش یک مسئول برون گرا را باید بازی کنم؟ انسانیم ما! چرا بقیه متوجه نیستند؟ چرا بقیه به این پیچیدگی ها فکر نمی کنند؟ آدم ها خیلی حساس تر و محاسبه گر تر از ظاهرشان هستند و این همیشه مرا می ترساند. می ترساند که اینقدر در ارتباط باهاشان به خیال می افتم...نمی دانم آخر این کار چه می شود، نمی دانم اصلا این کارهای ریز و درشت بلاخره به انجام می رسد یا نه ولی خیلی امیدوارم فرصت مغتنم وجه تازه ای از نگاه به رویم بگشاید...


پ ن : آشفته نویسی و پراکندگی این متن تعمدی است! قرارم بر این بود خیال کنم و خیالم را آزاد بگذارم به هرجا خواست مسیر متن را بکشاند.

من که می‌نویسم
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


یک وقتهایی یک چیز/چیزهایی را میدانی اما جزء جزء ش را. باید اتفاقی بیفتد، مسیری پیموده شود تا این جزء ها کنار هم چیده شوند و شاکله ی یک قضیه یا گزاره را به خود بگیرند. یعنی باید عقیده های پراکنده ات در یک پروسه تفکر صورت بندی بشوند. وآن لحظه هایی که این نتایج و گزاره ها طی آن اتفاق و پروسه‌ی  بعدش حاصل می شوند لحظات سرنوشت سازی هستند.لحظه هایی که منش و مرام بعد ازاین‌ت را بر اساس این گزاره رقم می‌زنند...

 اینها را به عنوان مقدمه گفتم که برسم به همان مصداقی که گفتن این کلیات برای بیان آن بوده...دو گفت و گو یکی با اثر وضعی و طبیعی‌ش و دیگری با اثر مستقیم و حاصل از گفت و گو در این هفته، همین کار صورت بندی پراکنده ها و روشن شدن یک گزاره را برای من انجام داد. این‌که آدمی در این دنیا غریب بوده و غریب است و غریب هم خواهد ماند. و یک انسان وقتی اصالت زندگیش را می‌یابد که این را بفهمد. غربتش را... و آن را بپذیرد و زندگیش را بر اساس همین که غریب است و اینجا وطن و قرارگاه‌ش نیست بسازد. همین که بفهمی قرار نیست اینجا قرار بگیری اصلا خودش نوعی قرار است.و این حرف اصلا پارادوکس نیست! (کسی که یک بار تنها سفر کردن را تجربه کرده باشد این حرف را خیلی خوب میفهمد. آدم توی سفر توقعش کم می‌شود. به خاطر موقتی بودن، خیلی چیزها که در حالت عادی ناراحت و اذیت‌ش می‌کنند را تحمل می‌کند و نادیده می‌گیرد و از کنار آدم ها و اتفاق ها رد می‌شود، چون خاصیت سفر همین است. عبور...آدم تنهای در سفر، غربت خودش را درک کرده و پذیرفته و با همان شرایط سفر می کند. بی توقع. بی زیاده خواهی .بی غر غر و احساس خستگی.و همین آدم چون با کس خاصی نیست خیلی زود آشنای دیگران می‌شود. چون به تمامیت هم کار ندارند، فقط قرار است مسیری را در زمانی محدود با هم بپیمایند، پس اگر انسان های اهل سفر سلیم العقلی باشند سعی می‌کنند با تکیه بر نکات مشترک، هرچند اندک، یک کاری کنند که بهشان خوش بگذرند). حال آدمی هم همین گونه است. وقتی پذیرفت تنهایی‌ش را، وقتی فهمید خودش باید بار زندگی خودش را به دوش بکشد، توقعش از آدم ها، از شرایط و از خودش تنظیم می‌شود. بسیاری از دلخوری های ما، بسیاری از شکست های ما، و بسیاری از رنج‌های ما که می‌توانند نباشند ولی هستند، از همین تنظیم نبودن توقعاتمان است. از این که توقع داریم دیگران بار ما را به دوش بکشند، کارمان را انجام دهند، از دلتنگی درمان بیاورند، کاری کنند که بهمان خوش بگذرد و چنین مواردی...این‌که توقعات ریز و درشتت را از دوش دیگران برداری، یک حس آرامش و رهایی برای خود آدم ایجاد می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند آن را از او بگیرد. حرفم دوست نداشتن و محبت نکردن و بی تفاوت بودن به محیط و اطرافیان نیست، حرفم دقیقا دست برداشتن از طلبکار بودن از دیگران و اتکای به خود است. یک حسن اساسی دیگر -که شاید از اولی هم مهم تر باشد- این است که آدم دست بالاسری را توی خلوت و تنهایی خودش بهتر می‌تواند ببیند. این‌که وقتی خودت هستی، یکی هست که همیشه هست و چقدر هم هوایت را دارد. و چقدر خودش تنهایی کافی‌ست. و چقدر از اولش هم بهتر بود که نگاه و دست پشت سر او را حس می‌کردی و تکیه گاهت قرار می‌دادی به جای این همه جمعیت پریشان. . .کاش این ها یادم بماند. کاش تمرین کنم که این نتیجه ها، خلق و خویم را عوض کند. حالم را بهتر کند و روزگارم را خوش...کاش حواسم به یافته هایم باشد!


من که می‌نویسم
۲۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


امروز، روی صندلی‌های یکسره ی طبقه چهارم دانشکده علوم انسانی که نشسته بودم و منتظر بودم که دانشجوی قبلی بیرون بیاید و من بروم با استاد راهنمایم در مورد چند و چون پایان نامه صحبت کنم، یک اتفاقی در من افتاد. اتفاق هایی از جنس " آهان حالا فهمبدم" . ازین دست اتفاق ها این روزها زیاد در من می افتد و من هربار مبهوت زنده بودن زندگی جاری می شوم. این که چقدر سیال‌م/یم در عین این‌که تصور می کنیم چقدر ایستاییم! اتفاق هایی که می شود یک خط ، یک پاراگراف یا حتی یک صفحه در موردشان نوشت. و اتفاق امروز من : انگشت‌ها قلاب در هم، شست ها روی لب ها، روی صندلی‌ها عقب جلو می‌رفتم. داشتم اولش فکر می‌کردم که "هی سارا! توی ین چند ماه اخیر چقدر اینجا نشسته ای برای کارهای ریز و درشتی که با استاد داشته ای و حالا هم باز اینجایی." وسعی کردم حال هرباری را که نشسته ام روی این صندلی ها و زل زده ام به راهروی روبرو تا کسی بیرون بیاید و من داخل بروم فکر می‌کردم. اغلب حالم حال اضطراب و استرس و نامطمئنی بود هرچه بیاد می آوردم...داشتم فکر می‌کردم "عهههه چه مسیری را آمده ای سارا! عجب دورانی‌ست. " و دوباره به طعم این دوره تحصیلی‌م فکر کردم. هنوز گس است. یک بار که داشتم بهش فکر می‌کردم یاد خرمالویی افتادم که فقط یک بار در زندگی‌م خوردنش را تجربه کرده‌م! رنگ وسوسه انگیزی دارد. اما آنی که من خوردم نیم‌رس بود. شیرین بود ولی هنوز دهان را جمع می‌کرد. و من دیگر خرمالو نخوردم؛ گرچه هنوز هم از شکلش و تعریف‌هایی که از آن می‌کنند خوشم می‌آید. دوره ارشد هم مثل خوردن خرمالوست. یک دوره نیم‌رس کوتاه که هم شیرین است و هم دهان را جمع می‌کند. البته این طعم شخصی من است از این دوران. و کاملا ممکن است برای کس دیگر جور دیگری باشد. داشتم در مورد اتفاق امروزم می‌گفتم؛ داشتم به همین چیزهای دم دستی ای که گفتم و هرکسی ممکن است پشت در اتاق استاد بهشان فکر کند فکر می‌کردم که آن اتفاق افتاد. اتفاق حاوی این فهم بود که می‌خواهم بگویم : این‌که تجربه کردنی ها را باید تجربه کرد. ریز و درشتش فرقی ندارد. تجربه کردنی را باید تجربه کرد. نمی توان چیزی را تجربه نکرد و وانمود کرد که تجربه اش را دارم. نمی شود با دانستن و یا خواندن در مورد تجربه های دیگران توهم زد که خب من هم می توانم درباره اش ادعایی داشته باشم. نمی توان متبحر نبود و خود را متبحر جا زد. هرکسی هم نفهمد، حتی اگر حرفه ای هم باشی در نقش آدم های مجرب را بازی کردن، خودت که می توانی فرق خودت و آنی که تجربه کرده را بفهمی! خیلی از چیزها را باید فهم‌ت شود تا بتوانی درک‌شان کنی...خیلی از اولین ها را. خیلی از فقط یک بار در زندگی رخ دهنده ها را و خیلی از روتین ها را؛ همه اینها را باید تجربه کرده باشی، باید لمس کرده باشی تا بتوانی بگویی "من هم " و گرنه گزاف گویی که کاری ندارد. مثلا همین که فکر می کنی می دانی چه کار می خواهی برای پایان نامه ات بکنی و وقتی می روی که توضیح بدهی حرفهایت توی دو سه دیقه تمام می شود، همین را باید یک بار دست کم ببینی، توی موقعیتش قرار بگیری، با آن کلنجار بروی، خود را در معرض نقد و اصلاح قرار بدهی تا آنی بشوی که باید! نمی شود ژست آدمهای پخته را گرفت بدون اینکه زاویه هایت هنوز تیز و برنده باشد و در معرض هیچ فرسایشی قرار نگرفته باشی. و این جز با زمان به دست نمی‌آید. باید در آن چیزی که می‌خواهی تجربه پیدا کنی و در کسب تجربه ات مداومت داشته باشی. باید خود را به دست زمان بسپاری و خود را بسازی.1 لحظه لحظه ات را دریابی برای ساختن . . .



1. خود به زمان سپردن در نظر من معنایی دارد که زمانی راجعش خواهم نوشت... 

من که می‌نویسم
۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

- : کاش یکی زمان رو نگه می‌داشت. من هنوز کارام مونده

+ : زمان، زمان بودنش به رونده بودنشه. می‌خوای زمان دیگه زمان نباشه؟ چه عجیب!


من که می‌نویسم
۲۱ دی ۹۳ ، ۲۳:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اسما قهر کرده بود. به خاطر یک گوشواره بدلی که مادرش گفته بود" این خوب نیست، مثل حلبی می‌ماند. نمی خرم‌ش برات" . توی مغازه‌ی شکلات فروشی نمی‌آمد. هرچه اصرارش کردم می‌گفت" من هیچی نمی‌خوام؛ ولم کن خاله"... با زور و شوخی و خنده بردمش توی مغازه. چند تا قوطی آبنبات گذاشتم جلویش گفتم یکی را انتخاب کند. گفت" من ازینا دوس ندارم" گفتم برای من انتخاب کن! باز هم طفره می‌رفت. گفت که تا بحال از هیچ نوعش نخورده نمی داند کدام بهتر است. باز هم اصرار کردم که باید تو بگویی حتما...با بغض رویش را برگرداند و یک جوری که مادرش بشنود گفت" مگه من اصلا حق انتخاب دارم؟" می خواستم همین را ازش بشنوم! می خواستم آن شکل مخالفت مادرش و تبعات آن را خود خواهرم - که مادرش باشد- ببیند. اسما عین خودم است.انگار که نوجوانی خودم دارد جلوی‌م راه می‌رود. خجالتی، مغرور، یک دنده و لجباز و در عین حال با پشتکار...مثل همان وقت های من رنگ های خیلی شاد می‌پوشد، عین من می‌خواهد از کامپیوتر سر دربیاورد و خیلی چیزهای دیگرش مثل من است...و طبیعتا تفاوت‌هایی هم هست که دلیلش تفاوت شرایط و زمانه ایست که نوجوانی هایمان در آن اتفاق افتاده و می افتد. این‌ها را نوشتم که برسم به این مطلب که یک زمانی من هم می‌خواستم خیلی بشوم! خیلی کسی...بزرگ آدمی. و آرزوهای بزرگی در سرم بود. مثل همین الان اسما. ولی نشدم. خیلی از انرژیم رفت برای ثابت کردن خودم و توانایی هایم و خیلیش هم رفت پای هدف هایی که مقطعی بودند و کوتاه مدت. یک دوره ای که پی‌شان می‌رفتم از حال و هوایش در می‌آمدم و رهایش می‌کردم. آدم تصمیم های لحظه ای بودم در نوجوانی! و تا همین سال‌های اخیر جوانی حتی... کارهایی کرده‌م که اگر ضرری نداشته‌اند نفع خاصی هم نداشته اند برایم. فقط تجربه شان کرده ام که کرده باشم. جاهایی رفته ام که رفته باشم. که بگویند فلانی هم رفته. فلانی هم دیده. فلانی هم می داند...کتاب هایی خوانده ام که اگر نداشتم‌شان اصلا یادم نمی‌آمد که چه هستند و موضوعشان چیست...

غرضم از این خود زنی ها این نبود که بگویم حالا، این‌جای زندگی‌م که ایساده ام، آدم بی مصرف و به درد نخوری هستم. قطعا من هم از یک جایی به بعد خودم را، و یافته و بایدهایم را کمابیش مرتب کردم و برای خودم معلوم کردم که چه می‌خواهم. گرچه به طور مبهم و شاید دیر ولی این اتفاق یک جریان مستمری‌ست که هنوز هم در من دارد می افتد...اما همه‌ی این‌ها، ته‌ش به یک آرزوی بزرگ ختم می‌شود. کاش می‌توانستم یک کسی بشوم - مثلا در کسوت مربی یا معلم -  بروم بنشینم کنار نوجوان‌ها و به‌شان درس بدهم. درس‌هایی از جنس "هش‌دار". از جنس "یاداوری " . برای این‌که بتوانند خودشان را در این دنیا پیدا کنند. بتوانند "بایدشان" را از دل زندگی بیرون بکشند. بتوانند "کیستی" خود را از دیگران و لحظه های " ار خود بیرون بودگی "شان متمایز کنند. بتوانند چرایی هایشان را پی بگیرند. بتوانند برای خودشان خلوت های ناب بسازند. بتوانند ماجراها را برای خود تبیین و تحلیل کنندو خیلی کارهای این شکلی دیگر ....یک فلسفه خوانده اگر بخواهد مفید باشد باید همین چیزها را بداند و بیاموزاند دیگر. مگر نه ؟ 

من که می‌نویسم
۱۴ دی ۹۳ ، ۱۲:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


گاهی وقت ها هم هست که حرف داری. یک سینه درددل. و خیلی خوب هم می دانی دوایش چه چیزیست و حالا فقط کمی دلت میخواهد درباره ش حرف بزنی. درباره دردت... میگردی از میان دوستانت آن مطمئن ترینش را انتخاب میکنی و سر حرف و درددلت را باز میکنی؛ اما کمی که میگذرد باز هم توی ذوقت می‌خورد.این یکی هم که دارد نسخه می‌پیچد برایت.....هعی! زمانه زمانه ای شده که تنها خدایی می تواند شنوای حرفهای مگو باشد....

پ ن: این فرصت ها را قدر بدان! بهانه های کوچک برای "تنها با خدا بودنت" را...


*****************************************************************************


یک پدیده ای را به تازگی کشف کرده ام که نامش را گذاشته م "به خود بودگی" . از آنجایی که مفاهیم با اضدادشان تعریف میشوند این خصلت را هم از وجه مقابلش یعنی"از خودبیرون بودگی" کشف کرده ام! این پدیده یک چیزی ست شبیه مراقبه در اخلاق.یعنی هرجایی و هنگام هر عملی حواست به خودت باشد. ما همیشه به صورت نظری و تءوری تعریف هایی برای خودمان داریم که اغلب در همان مقام تحلیل و توصیف می مانند و به نوعی همان ایده آل های رفتاری ما هستند اما وقت عمل یک چیزهای دیگری تاثیر این ایده آل های ما را کم میکند یا حتی ممکن است بپوشاندشان. یک چیزی مثل یک ناظر که دیگران و خوشایند و معیار عملشان که چه بسا برای من مبهم یا ناشناخته و حتی غیر قابل قبول باشد را مهم جلوه می دهد و مانع پیاده شدن طرح و برنامه مورد قبول خود واقعی م می شود. این میشود از خود بیرون بودگی فرد....پس هرکسی باید حواسش را جمع کند تا به خود بودگی اش به حداکثر برسد و آن وجه از خود بیرون نگرش از حالت مانع به ملاحظه گر و نهایتن مشاور تبدیل بشود. این گونه است که رضایت فرد از خودش، برنامه ها و به طور کلی شیوه گذران زندگی ش بالا می رود و تعلیق و در جا زدنش از بین می رود و حرکت رو به جلویی را آغاز خواهد کرد. این که خود بودگی مان را بپذیریم، به آن احترام بگذاریم و دوستش داشته باشیم. این یک عامل مهم عملی شدن برنامه های عقب مانده خواهد بود.



پ ن : قطعا این دو قسمت بالا و پایین ستاره ها ربط مستقیم و تنگاتنگی باهم دارد. شاید کمی پیچیده یا مبهم ولی ربط دارند!

من که می‌نویسم
۱۲ دی ۹۳ ، ۲۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

 یادش بخیر اولین کسی که به من گفت "با این کارت می‌شوی گوسفند سیاه گله! طاقتش را داری مخالف جریان حرکت کنی؟" دکتر بزی بود. مدیر گروه روان‌شناسی دانشگاه سیستان و بلوچستان. مدیرگروه برق و کامپیوتر گفته بود برگه سلامت روانی بیاور تا بهت فرم انصراف بدهم!! من آن وقت نفهمیدم حرفش به طعنه بوده رفتم اولین مرکز مشاوره روان‌شناسی که آن حوالی پیدا کردم. هفت هزار تومان پول دادم به منشی ای که توی سالن قدیمی مرکز مشاوره که بوی تریاک می‌داد نشسته بود و پرونده می‌ساخت برای مراجعین. پرونده صورتی را گرفتم دستم، مقنعه ام را صاف کردم و رفتم توی دفتر. اولین و تا حالا آخرین مشاوره ای که رفته ام را خیلی خوب بیاد دارم. پیرمرد خوش لباس خوش‌رویی که وقتی برایش گفتم برای فلسفه خواندن می خواهم انصراف بدهم، نگاهی عمیق به صورتم کرد و گفت آفرین! ولی من توصیه می کنم برو شرق... مثلا هند. برو ادیان بخوان. برو عرفان بخوان. گفتم سوال دارم گفت فلسفه جای جواب گرفتن نیست جای سوال پیدا کردن است. البته به تر ! می روی سوالهایت را خوب قوام می آوری بعد می روی برایشان جواب پیدا می کنی. شاید در فلسفه شاید هم جای دیگر! آن وقت ها این حرف ها برایم مبهم بود. نمی فهمیدم منظور دقیقش چیست؟ آن لحظه فقط ازین خوشحال بودم که نامه ای نوشت خطاب به مدیر گروه برق و کامپیوتر با این مضمون که این دختر سالم است فرم درخواستش را بدهید برود دنبال سرنوشتش...حالا بعد از نه سال تازه دارم میفهمم حرف هایش چه معنایی می دهد. تازه می فهمم برو شرق یعنی چه؟ برو دین بخوان یعنی چه؟ برو عرفان بخوان یعنی چه؟ برو توی فلسفه سوالهایت قوام بیایند جای دیگر دنبال جواب بگرد برایشان یعنی چه؟ حالا گوسفند سیاه گله که اغلب اوقات و هنوز نتوانسته خودش را بگنجاند در چارچوب های پذیرفته شده رایج، دارد باز هم دنبال راهش می گردد. به قول هایدگر نه راه کوبیده شده و صاف شده توسط گام های دیگران. دنبال کوره راه خودش...



پ ن: انکار نمی کنم که هنوز هم گاهی حیرت/غم‌ناک/ خالی می شوم وقتی مرا به خاطر این‌گونه بودنم انتخاب/ همراهی / همدلی نمی  کنند. ولی وقت هایی که هش‌یارم و به تا حالایم فکر می‌کنم، دست کم حسرتی برای زنده‌گی کردن آن‌گونه که تصور می‌کردم باید زندگی کنم نمی‌خورم. نه این که هیچ حسرتی نداشته باشم نه! همه حسرت می خورند که چرا بهتر نبوده اند؛ چرا گاهی رو به راه نبوده اند؛ من نیز این جنس حسرت هایم را دارم ولی حسرت تجربه نکردن آن چیزهایی که خیال می کردم حقم است را نه. الحمدلله...

من که می‌نویسم
۰۸ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آدمی که به تمامه در خودش فرو رفته باشد، حرفی برای گفتن ندارد. گیج است، گم است، نا پیداست. باید کمی سر را بالاتر آورد؛ کمی از خود بیرون شد، کمی تنفس کرد، تا بتوان حرفی زد. مثل جنین که اولش که می خواهد به دنیا بیاید و خیلی سختش است! اما همین که اولین هوای دنیا را استشمام کرد، صدای گریه اش بلند می شود. و این گریه یعنی سلام به زندگی... و من حالا دلم هوایی می خواهد تا بغضم را بترکاند، گریه ام بیندازد و به زندگی دوباره وصلم کند...


پ ن :  خدایا؛ چند بار در زندگی باید مرد و دوباره زنده شد تا بلاخره یک بار واقعا " زنده" شد؟!

پ ن 2 : همه آدم ها این گونه اند یا فقط منم که هرچه بزرگتر می شوم زودتر خسته می شوم؟



*شاید مرتبط: کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الینا ترجعون. بقره/28

من که می‌نویسم
۲۳ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


دارم فکر می کنم که چه خوب است که وقتی به روزهای بعدم فکر می کنم برایشان برنامه دارم.بی برنامه نیستم. اینقدر کار هست که بتوانم حتی نگران انجام ندادنشان باشم. خدا را شکر که دیگر خودم را در آستانه و در حاشیه نمی بینم. خدا را شکر بابت این که در متن هستم. و خدا را شکر بابت این اضطراری که حس میکنم آن به آن دارد زیادتر می شود. اضطراری که از سر فهم است.فهمی که گرچه رنج آور است اما همین رنج، خودش یک دنیا به آن بی حسی و تعلیق می ارزد. فهم محدودیتم . فهم بضاعت کمم.فهم فرصت اندکم.فهم این که اگر اتصالی نباشد، منفصلانه معلق خواهم ماند و من چه خوش خیالانه تلاش می کردم در خودم نقطه اتکایی بیابم! زهی خیال باطل که حبل المتینی اگر نیابم منی نمی ماند اصلا که درونی باشد و من اتکائم به نقطه ای درون این خود!

دارم فکر میکنم به این همه خوبی که خدا در این یک سال به من هدیه کرده. خوب هایی از جنس معرفت. مثلا یکی ش وسعت دانش گاه است.این که اگر در مقام طالب باشی، چیزها خودشان معلم وار بر تو وارد میشوند. فقط کافی است تو متعلم باشی.در مقام آموختن!بهانه ها و ایده آل نگری ها را که کنار بگذاری، ضرورت یاد گرفتن را که دریابی، هرطور شده می روی پی ش و یاد می گیری، قلقش را به دست می آوری. یک فیلسوف علم هست نامش را یادم نیست ولی یک تمثیل خوبی دارد در بیان علم و روش های تغییر و اصلاحش که خیلی در ذهنم رژه می رود این روزها. می گوید:فهم ما، مثل یک قایق است ، ما فرصت این را نداریم که قایق که سوراخ شد بکشیمش توی ساحل و تعمیرش کنیم.باید این توان را پیدا کنیم همان روی آب تعمیرش کنیم و به راهمان ادامه دهیم. این تمثیلش همان اضطراری است که این روزها دارم لمسش می کنم ....

من که می‌نویسم
۲۰ تیر ۹۳ ، ۰۳:۳۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


سخن در بیان نسبیت وجود شناختی و هم‌سانی ارزش انتولوژی های برگرفته از محرک های حسی در اندیشه ی کواین بود.این که به لحاظ تجربه گرایانه ما نمی توانیم بگوییم ترجیحی وجود دارد که کدامیک جواب قطعی ماست. انتولوژی های مختلفی وجود دارد که ما یکی از آنها را برمیگزینیم.می پرسم: پس آن چیزی که باعث می شود یک انتولوژی خاص را انتخاب کنیم چیست؟ می گوید: از نظر کواین، این یک ترجیح پراگماتیستی است.هر انتولوژی که به لحاظ کاربردی به ما جواب بیشتری بدهد آن را انتخاب می کنیم. مثلا گاهی معیارمان می شود زیبایی، گاهی سادگی و همین طور معیارهای دیگر. انتخاب انتولوژی دیگر کار محرک حسی ما نیست...



 شاید نوشتن جمله های بالا با پیچیدگی خاص خودش کار مزخرفی باشد ولی این چیزی که مدت ها و در جاهای مختلف و من جمله سوال و جواب بالا دوباره و چند باره به آن رسیده ام، جوابی است که من را مطمئن تر می کند به انتخاب راهی که در پیش گرفته ام. و مطمئن تر می کند به آنچه در دو سه نوشته قبلی "تذکار" نوشتم. انتخاب یک روش و زندگی کردن در آن، با معیار "عاقلانه ای که مو لای درزش نرود" اگر غیر ممکن نباشد، پروژه ی طولانی ای ست که نمی توان منتظرش ماند و خود را تا به نتیجه نرسیدنش معلق کرد!


 شاید نوشته اول و حتی دوم کمی پیچیده باشد ولی مشخصا آنچه در خلال بحث کلاس و نتیجه ی بعدش مرتب در ذهنم تداعی می‌شد، درخواست یکی از آشنایان بود در شب عاشورا. که می‌خواست در همان شب جاودانگی روح را برایش اثبات کنم و از روی آن نتیجه دار بودن و عبث نبودن عزا داری برای امام حسین را براساس زنده بودن روح او تبیین کنم و بعد از آن اصلا برحق بودن حرکت امام را در جریان عاشورا برایش شرح دهم، ضمن اینکه به تاریخ هم اعتماد چندانی نداشت!! به سوالها و جواب هایش کاری ندارم منظورم روشی بود که در پیش گرفته بود برای اینکه می خواست همه چیز را یک جا بفهمد!
یک جایی همان وسط های حرف هایش گفت: من امام حسین را دوست دارم اما نمی دانم چرا؟!
می خواهم بگویم خیلی هایمان این دوست داشتن را داریم و حق هم داریم که برای دوست داشتن مان دنبال دلیل بگردیم و اصلا درستش همین است که شعوری پشت شورهایمان باشد و می دانم هم که در جامعه ای که بیشتر مشکلش نبودن همین شعور ورای شور است، این حرف شاید کمی عجیب باشد، ولی من به همین اندازه که از شور بدون شعور می ترسم، از زیادی عاقل بودن و معلق کردن احساس به بهانه ی زیادی عاقلانه رفتار کردن هم می ترسم. و این ترس شاید به دلیل مواجهه م با افرادی است که می خواهند همه چیزشان منطقی باشد. و این پوشش کاذبی است به اسم منطق که برای تمایل شان به بی تفاوتی انتخاب کرده اند. 

پ ن : غرضم از گفتن این حرف ها این بود که خیلی از ماها انتخاب می کنیم که بی تفاوت باشیم و برای این انتخابمان بهانه منطقی بودن می آوریم.در حالی که ما "فقط" داریم بهانه می آوریم و خودمان هم خیلی خوب به این آگاهیم! و تغییر رویه را موکول به وقتی می کنیم که "خوب بفهممش" و " منطقی توجیه بشم" و این اتفاق هیچ وقت نخواهد افتاد.زیرا ما نمی خواهیم. آن کس که دنبال یقین است حرکت می کند به سوی یقین. . . 

پ ن 2 : خدایا فطرت ما را زنده نگه دار . . . 
من که می‌نویسم
۱۹ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر