مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۵ مطلب با موضوع «این روزها که درگذرند...» ثبت شده است



عصر که از خانه رفیق بیرون می آیم حالم خوب است. بخاطر دعاهای تک جمله ای آدم های آن جمع. دلم می خواهد کمی قدم بزنم تا خوابگاه. چهارراه ولیعصر پیاده می شوم. بن کتابی که دانشگاه مثلا برای نمایشگاه داده بود و به نمایشگاه نرسید را توی کیفم گذاشته ام که هروقت گذرم به انقلاب افتاد خرجش کنم. جلوی ترنجستان پاسست می کنم ولی نمی دانم چرا اینجا هنوز راه دستم نیست. ادامه می دهم تا مولا. می روم داخل و خوشبختانه کارت کتاب قبول می کنند. کتاب ایمان و اخلاق انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب را برمی‌دارم. اگزیستانسیالیسم و اخلاق نشر ققنوس را نیز. فلسفه ساختارگرایی و ابرساختار گرایی که سوره مهر! زده را هم . می خواهم چگونه دریدا بخوانیم را هم بردارم که با نگاه به مقدمه و فهرستش می فهمم که هم پوشانی زیادی با دریدا و فلسفه دارد و خب مترجم اولی و مولف دومی هم که یکی است پس پول حرام کردن است خریدنش! می روم سر کتابهای اسلامی . هم گرانند و هم تخصصی شان زیاد است.  ستون روبرو سی دی آثار علامه حسن زاده را میبینم که بوستان کتاب زده شش تومان بیشتر نیست. برش می دارم. می روم سمت میز رمان ها. تونل ساباتو را بر می‌دارم. قهرمان ها و گورهایش را قبلتر در شهرکتاب اصفهان خریده بودم که دوازده تومان بود و الان زده بود بیست و هشت تومان. می روم جلوی قفسه ی روبرو. کرشمه خسروانی سید مهدی شجاعی را هم خیلی وقت بود دوست داشتم بخوانم. . قیمت پشت جلدها را جمع می زنم. سی تومان شده. کتاب ها را می دهم حساب کنند. یکی یکی که روی هم می گذاردشان خنده ام می گیرد. چه آش شله قلم کاری شده!!به خودم می گویم این آقای فروشنده الان پیش خودش چه فکر می کند وقتی این لیست همه چیز در هم را نگاه می کند؟! و اگر پول بیشتری داشتم که کتاب بیشتر بردارم احتمالن دو سه قلم به این ملغمه ی تناقض افزوده می شد. بیرون که می آیم تا خود انقلاب به این علایق متناقض و متضادم فکر می کند که چگونه دوره های فکری مختلف زندگیم چنین مجموعه رسوبات فکری ای را برایم رقم زده و چگونه است که نمی توانم هنوز از خیلی هاشان دل بکنم؟!و این که اصلا لازم هست که آدمی که از یک حوزه ی فکری درآمده همه ی تعلقاتش را هم که با ان مرتبط بوده را کنار بگذارد در حالی که هنوز به آن علاقه دارد؟ و اصلا آیا وقتی که هنوز علاقه ای به رگه ها و متعلاقات آن دوره هست گسستنی صورت گرفته یا چه؟! و این که این حس اخیر که هرجایی و هر جمعی که می روم حس می کنم من به اینجا تعلق ندارم حالا با کیفیت کمتر و بیشتر علتش همین است. و این که آخرش که چه؟ بلاخره چکاره ای سارا؟ داشتم به این چیزها فکر می کردم که سوار تاکسی شدم و موزیک توی ماشین رشته ی فکرم را پاره کرد. رپ لری تا بحال نشنیده بودم! تا سر مرکز قلب دوتا ترک کامل رپ لری شنیدم!عجب خلاقیتی در عرصه ی موسیقی!!و کاملا منطبق با همان حس تناقضی که در من جاری بود...

من که می‌نویسم
۲۲ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


صبح سر سفره صبحانه بهش تکه ام را انداختم! تمام دلخوری و عصبانیت و ناراحتی شب قبلم ازش را! گفتم  همه سر چهل سالگی دست بر می دارن تو تازه سر برداشتی!! با لحن شوخی گفتم. گفت " ها دلم میخواد.تازه فهمیده م اینجوری بهتره..این راه درست تریه " گفتم " باشه.پس لطف کن توی درستی راه دیگران هم دخالت نکن دیگه". هنوز یادم نرفته همین قبل عید را که سر جنوب رفتنم چه قشقرقی راه انداخته بود. سفری که خودش هم می دانست چقدر دوست دارم رفتنش را.و اشتباهی هم نبود در رفتن به این سفر .فقط چون او ازین جور کارها و سفرها خوشش نمی آمد من نباید می رفتم! همین قدر بی انصافانه!  حالا او داشت اشتباهش را از بیخ انکار می کرد و می گفت حرام خدا خیلی هم درست است و اصلا خیلی هم بهتر است اینگونه سرخوش بودن و این سبک زندگی و جالب که زنش هم حمایتش می کرد که او این کار را نکرده ...وقتی که جدی بودن حرفم را دید این بار عمدی بودن کارش را انکار کرد. دست آخر هم زد به شوخی که تو دقت گرفته و حسودی میکنی !!

من نمیفهمم اینکه آدمها وقت سرخوشی و مستی چرا حالی شان نیست که  چارچوب خانواده را شکستن چقدر زجر دارد؟اینکه علیه السلام یک عده ای باشی و ناگهان از آن ور بام بیفتی دیدن این افتادن از نگاه آن عده چقدر درداور است! یک چیزهایی هست که آدم از یک وقتی به بعد توقع دارد در آدمها ثبوتش را ببیند و امان از روزی که نه تنها ثبوتش را نمی بیند بلکه تزلزلش را هم می بیند... امان از روزی که محبت مان مودت نباشد و نشود..امان از روزی که تولای مان توام با تبری نباشد. امان از روزی که نومن ببعض و نکفر ببعض بشویم...خدایا پناه بر تو. پناه ببر تو از این بلای حیات سوز...


پ ن: همه ی این دردها از نداشتن میزان است. همه ی این دردها از این است که ملاک بشود سلیقه شخص. همه دردها از رها کردن حبل المتین است....

پ ن 2: هر چه بیشتر می گذرد بیشتر میفهمم آدمها در مسیرشان اگر با آدم بی تفاوت و بی میزان همراه شوند کم کم شبیه آنها می شوند...


من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


دست هایم که سوخت  بعد ازینکه قوای درداندیشانه م به فکرم اجازه داد تا از احاطه حس درد بیرون بیایم و به چیز دیگری بیندیشم،اولین چیزی که به آن فکر کردم این بود:چرا اینجوری شد؟ دنبال دلیلش افتادم. بی احتیاطی -که خودم معتقدم نبوده ولی دیگران میگویند بوده-رویه ماجراست. دنبال دلیل های پنهان و زیرین می گشتم. چه شد که الان من در این حالم؟! اشل بسیار بسیار کوچک بلا. ابتلاء،کفاره،هش دار یا چشم زخم حتی و .... نتوانستم هیچ کدام را با قطعیت نسبت بدهم بهش! بعدتر به فکرم رسید اصلا کار من شاید نباید این دلیل یابی باشد. اینکه  چون و چرا کنم و ریشه اش را به چیزهایی که نمیتوان با قطعیت به علت حادثه یا بلا نسبت داد وصل کنم. کار من ولی این می تواند باشد که خودم را و شکل کنترل خودم را در دل بلا ببینم. عیار خودم دستم بیاید که کجای کارم. اینکه نگاهم را چقدر از بالاسر به پایین می آورم و ... و این که ازین بلا و سوزش چقدر برای سازش و پرداختن خودم استفاده می کنم. اینکه بدانم رفتار درست همیشه مستلزم دانستن تمام جزییات و علت نیست...

من که می‌نویسم
۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 دارم فکر می‌کنم خواندن وبلاگ هایی که دیگر به روز نمی شوند اما هنوز یک چیزهایی تویشان هست که بوی زندگی می دهد همچنان و هنوز، چقدر خوب است. دارم  فکر می کنم چقدر خوب است من هم با نوشتن، ریز ریز دوباره و چند باره خودم را بیابم. ذره ذره های وجودم را که گاهی زیر سایه ای، توی پستویی، همان گوشه کنارها قایم شده را پیدا کنم و بگویم: بیا بیرون پیدایت کردم. . . 

من که می‌نویسم
۱۲ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


امروز، روی صندلی‌های یکسره ی طبقه چهارم دانشکده علوم انسانی که نشسته بودم و منتظر بودم که دانشجوی قبلی بیرون بیاید و من بروم با استاد راهنمایم در مورد چند و چون پایان نامه صحبت کنم، یک اتفاقی در من افتاد. اتفاق هایی از جنس " آهان حالا فهمبدم" . ازین دست اتفاق ها این روزها زیاد در من می افتد و من هربار مبهوت زنده بودن زندگی جاری می شوم. این که چقدر سیال‌م/یم در عین این‌که تصور می کنیم چقدر ایستاییم! اتفاق هایی که می شود یک خط ، یک پاراگراف یا حتی یک صفحه در موردشان نوشت. و اتفاق امروز من : انگشت‌ها قلاب در هم، شست ها روی لب ها، روی صندلی‌ها عقب جلو می‌رفتم. داشتم اولش فکر می‌کردم که "هی سارا! توی ین چند ماه اخیر چقدر اینجا نشسته ای برای کارهای ریز و درشتی که با استاد داشته ای و حالا هم باز اینجایی." وسعی کردم حال هرباری را که نشسته ام روی این صندلی ها و زل زده ام به راهروی روبرو تا کسی بیرون بیاید و من داخل بروم فکر می‌کردم. اغلب حالم حال اضطراب و استرس و نامطمئنی بود هرچه بیاد می آوردم...داشتم فکر می‌کردم "عهههه چه مسیری را آمده ای سارا! عجب دورانی‌ست. " و دوباره به طعم این دوره تحصیلی‌م فکر کردم. هنوز گس است. یک بار که داشتم بهش فکر می‌کردم یاد خرمالویی افتادم که فقط یک بار در زندگی‌م خوردنش را تجربه کرده‌م! رنگ وسوسه انگیزی دارد. اما آنی که من خوردم نیم‌رس بود. شیرین بود ولی هنوز دهان را جمع می‌کرد. و من دیگر خرمالو نخوردم؛ گرچه هنوز هم از شکلش و تعریف‌هایی که از آن می‌کنند خوشم می‌آید. دوره ارشد هم مثل خوردن خرمالوست. یک دوره نیم‌رس کوتاه که هم شیرین است و هم دهان را جمع می‌کند. البته این طعم شخصی من است از این دوران. و کاملا ممکن است برای کس دیگر جور دیگری باشد. داشتم در مورد اتفاق امروزم می‌گفتم؛ داشتم به همین چیزهای دم دستی ای که گفتم و هرکسی ممکن است پشت در اتاق استاد بهشان فکر کند فکر می‌کردم که آن اتفاق افتاد. اتفاق حاوی این فهم بود که می‌خواهم بگویم : این‌که تجربه کردنی ها را باید تجربه کرد. ریز و درشتش فرقی ندارد. تجربه کردنی را باید تجربه کرد. نمی توان چیزی را تجربه نکرد و وانمود کرد که تجربه اش را دارم. نمی شود با دانستن و یا خواندن در مورد تجربه های دیگران توهم زد که خب من هم می توانم درباره اش ادعایی داشته باشم. نمی توان متبحر نبود و خود را متبحر جا زد. هرکسی هم نفهمد، حتی اگر حرفه ای هم باشی در نقش آدم های مجرب را بازی کردن، خودت که می توانی فرق خودت و آنی که تجربه کرده را بفهمی! خیلی از چیزها را باید فهم‌ت شود تا بتوانی درک‌شان کنی...خیلی از اولین ها را. خیلی از فقط یک بار در زندگی رخ دهنده ها را و خیلی از روتین ها را؛ همه اینها را باید تجربه کرده باشی، باید لمس کرده باشی تا بتوانی بگویی "من هم " و گرنه گزاف گویی که کاری ندارد. مثلا همین که فکر می کنی می دانی چه کار می خواهی برای پایان نامه ات بکنی و وقتی می روی که توضیح بدهی حرفهایت توی دو سه دیقه تمام می شود، همین را باید یک بار دست کم ببینی، توی موقعیتش قرار بگیری، با آن کلنجار بروی، خود را در معرض نقد و اصلاح قرار بدهی تا آنی بشوی که باید! نمی شود ژست آدمهای پخته را گرفت بدون اینکه زاویه هایت هنوز تیز و برنده باشد و در معرض هیچ فرسایشی قرار نگرفته باشی. و این جز با زمان به دست نمی‌آید. باید در آن چیزی که می‌خواهی تجربه پیدا کنی و در کسب تجربه ات مداومت داشته باشی. باید خود را به دست زمان بسپاری و خود را بسازی.1 لحظه لحظه ات را دریابی برای ساختن . . .



1. خود به زمان سپردن در نظر من معنایی دارد که زمانی راجعش خواهم نوشت... 

من که می‌نویسم
۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر