مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۱۱ مطلب با موضوع «این روزها که درگذرند...» ثبت شده است

نصف شب بیدار می‌شوم به بهانه دسشویی و از کوپه بیرون می‌آیم..توقع ندارم کسی را ببینم اما دختری را در تاریک روشن راهرو کیف دستی‌ش را انداخته روی ساعدش و انگار دارد توی پاساژ جلوی بوتیک‌ها قدم می‌زند..توی تاریکی رژ پررنگش را تشخیص می‌دهم. از کنار هم رد می‌شویم. یک جور جالبی نگاهم می‌کند. شاید همانطور که من نگاهش کردم. انگار به قلمروی هم بی اجازه پا گذاشته‌ایم. ناخواسته.توی آینه‌ی دسشویی به خودم نگاه می‌کنم. صورت رنگ پریده و ابروهای کج و کول و نامنظم! من دوباره دارم نیمه ویران می‌روم که بکوبم و بسازم و توی عروسی طوری آدمها تعریف کنند ازم که خودم هم باورم نشود و هیچ کس نفهمد صبح چه قیافه‌ی ناله‌ای داشتم و حالا نقابی زده‌ام که درون خسته‌ام را کسی نبیند. با یک لبخند گنده پهن روی لبهام و ادای خوشحال‌ها را دراوردن..انگار که حرف آن شب آخرم به کامبیز را خودم بیش از همه دارم عملی می‌کنم . گفتمش دیدی آدم وقتی یه چیزی رو بیشتر انکار می‌کنه تو بیشتر می‌فهمی و مطمئن‌تری که خیلی چیزها هست؟!درست همین است حالم. دقیقا در انکار چیزیم که لااقل خودم میدانم چقدر هست..

به خودم می‌آیم می‌بینم سه مشت آب به صورتم زده‌م و آب از صورتم می‌چکد..خنده‌ام می‌گیرد که چرا نصف شبی صورتم را شسته‌ام! حالا بیدار بمانم که چه بشود؟ برمی‌گردم و موزیکی که مرا کشانده توی قطار و به سمت بندر پلی می‌کنم. ظهر شنبه با بدن درد از خواب بیدار شدم و انقدر گذاشتمش روی ریپیت که ساعت ۶ بلیت فردا رو گرفته‌بودم. قطعا عروسی بهانه بود. دلم دریا می‌خواست. دریایی که آن مرد آهنگ می‌خواست تا در خونه‌ی دختر بکشاندش و به جای سواری با قایق بیاید دنبالش... مو سی تو همین‌جا حنا بارگذاشتم گذشتم.....

دو ساعت گذشته و من هشیار و بیدار ازین سوی فکرها و خاطراتم به آن سو می‌روم با ترک‌های عجیب و بی‌ربط پلی‌لیستم. برای بار هزار و چندم می‌گویم تو هم خل خوبی هستی سارا!

توی گوشم ابراهیم منصفی در جواب می‌گوید آدم پوچی مثل مه - کجا برد که جاش بشه-با چه زبونی گپ ازد تا کسی آشناش بشه..ای دل دگه گولم مزن.......

من که می‌نویسم
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چادر دانشجویی دارد با مقنعه مشکی. کتاب را که باز می‌کنم زودتر از من سرش را می‌کند توی کتاب..با لبخند نگاهش می‌کنم و تمام سعیم را می‌کنم که کنایه‌ای نپرانم به طعنه که"بفرما شما بخون اصلا بلند بخون همه بشنون"سرم را می‌کنم توی کتاب..داستان به آنجا رسیده که محیا قوامیان فهمیده با وجود گندی که در اپیدن زده اسمش توی لیست سیاه ایران نیست...

ایستگاه فردوسی که می‌رسیم قطار شلوغتر می‌شود و جمعیت فشرده‌تر کتابهای توی دست راستم را جابجا می‌کنم و کتاب دست چپی‌ام را کمی زاویه دار می‌گیرم که جای کمتری بگیرد..سرش را جوری جابجا می‌کند که دوباره به کتاب مسلط شود..کتاب را باز نگه می‌دارم و انگشت اشاره را میان دوصفحه نگه می‌دارم. دوباره با لبخند نگاهش می‌کنم..این بار سرش را می‌اندازد پایین و توی گوشی‌ش را می‌کاود..من هنوز با آن لبخند دق‌دار دارم نگاهش می‌کنم..کم نمی‌آورد و می‌گوید تلگرام قطعه؟

-نمی‌دانم. 

+آره مثل اینکه قطعه. من کانالای داستانهامو میخوام. عههه

غرولندی می‌کند که طبق معمول درست نمی‌شنوم.. 

_ مگه با فیلتر شکن نمیرید؟

+چرا با همونها هم وصل نمیشه. تا ظهر وصل بودا.بخاطر این شلوغیاس؟

_احتمالا ربطی هم داشته باشه. الان اینجا هم نت میاد و میره برید بالا ایشالا درست میشه

+نه آخه وصل بود. من آخه داستان و اینا زیاد میخونم چند تا کانال داستان عضوم مرتب دنبال می‌کنم. الان که اومدم انقلاب دیدم کلی سرباز و گارد وایساده فهمیدم گفتم خببببببب پس همینا قطعش کردن!

لبخندم همینجور دارد کش می‌آید و جوابی هم ندارم بجایش بهش بدهم. سرم را دوباره پایین می‌اندازم تا ببینم قرار است چه بر سر راسل لوگان بیاید که می‌شنوم: رمانه این که میخونی؟ سرم را بالا نمی‌گیرم "بله" ای می‌گویم که ادامه ندهد، اما او کلا به من و ری‌اکشنهای من کاری ندارد.. بلند می‌گید: شهرهای گمشده انگار دارد دیکته می‌گوید به کسی! آیدا مردانی آهنی..تصحیح می‌کنم" مرادی آهنی "

قصد دارد نگذارد جمله‌ای به جگله‌ی بعد برسانم!

+ رمانه؟

_بله

+ درامه؟ چجوریه؟

نگاه می‌کنم بفهمم کسی که مرجع داستان‌خوانی‌ش کانال تلگرام است منظورش از درام چه ممکن است باشد

+ینی منظورم اینه که عاشقانه‌س؟ درباره‌ی چیه؟؟

_تم عاطفی هم داره ولی فک نکنم رمان عاشقانه محسوب بشه. بیشتر راجع به ماجراهای منطقه و چالش‌های پشت پرده و رابطه‌ی ایران و آمریکاست و کشمکش‌ها و تغییرای آدمها توی شرایط غریبی و نا آشنایی که توش می‌افتن و این چیزا.

یک جور گنگی نگاهم می‌کند و هیچ نمی‌گوید دیگر..

+ بعد این گفتی رمانه؟

_بله

+ اجتماعیه موضوعش ینی؟

لبخند می‌زنم و تایید می‌کنم به ناچار بلکه حیرتش کم شود

+ مال کی‌ هست؟ جدیده؟

_ آره جدیده.فکر می‌کنم ۹۶ دراومده

کتاب را می‌بندم و صفحه اول را می‌آورم که مطمئن شوم درست گفته‌ام. چاپ اول ۱۳۹۶

کتاب را که باز می‌کنم دیگر سرش را توی کتاب نمی‌بینم.بجایش دارد تلاش می‌کند کانتکتینگ تلگرامش به آپدیتینگ تبدیل شود..ایستگاه پیروزی پیاده‌ می‌شود و من می‌مانم تا به نبرد برسم..

من که می‌نویسم
۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

۲۰ اردی.بهشت۹۷. نمی‌خواهم نقشی در زندگی هیچ کس داشته باشم. پس ازین تنها ردی از خود بجا خواهم گذاشت و می‌روم..هرکسی و هرجایی سزاوار نقش پذیری نیست، نقش‌هایم می‌ماند برای خودم. تنها ردّی کافیست برای من. تا خود او تصمیم بگیرد ردّم را بگیرد و پیدایم کند یا بگذارد محو شوم و خاطره پاک شده‌ی ذهنی باشم که شاید سالها بعد گذرش به کسی بیفتد که شبیه من شعر می‌خواند. حرف می‌زند. بله میگوید. به لحظه های بی نمکش قهقهه می‌زند. دستش را می‌گیرد و با یک نگاه یک خروار بحث را فیصله می‌دهد..شاید یکی از این لحظه‌ها در خاطرش رد زنی را بیابد که حتی بیاد نیاورد سوژه‌ی یکی از بی‌شمار داستانی است که خوانده یا او را جایی واقعا دیده و تقدیرشان در روزهایی با هم تلاقی داشته..برای من ردی کافیست برای دیگری..خدا را شکر می‌کنم آنقدری "به‌خود بودگی" در خودم می‌یابم که هویتم بر هیچ موقعیت،شخص یا لحظه‌ای وابسته نباشد. خدا را شکر می‌کنم برای تمام سیر انفسی که  مرا قوی کرد که روی پای خودم باشم و تاثیرگذار..خدا را شکر می‌کنم که توانسته‌ام از قیل و قال و شلوغی سطح زده خلوتی برای خودم داشته باشم که بنشینم از آنجا کف‌های روی آب را تماشا کنم و بگذارم آنچه رفتنی است از من عبور کند...خدا را شکر می‌کنم برای دوستانی که برایم مانده‌اند و حقیقی و به تمامه و خالص مانده‌اند. کسانی که معنای رفاقت را حتی از دور و حتی گاهی به گاهی با من زندگی می‌کنند. کسانی که از نبودنشان دلم نمی‌لرزد. اطمینانی هست که همیشه هستند. یک‌دل و به تمامه.‌.نه برای عیش یک‌روزه و خماری بعد از آن..در این دنیا زیستن مستی مدام می‌خواهد که هم پیاله‌ شدنش از هرکسی برنمی آید...

من که می‌نویسم
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله

۱۰ اردی‌بهشت۹۷. هیچ گاه هیچ گاه تلاقی استیصال حال و تگرگ امروز سر تقاطع طالقانی ولی عصر را فراموش نخواهم کرد..استیصال از تلاشی که در لحظه‌ی تگرگ خیال می‌کردم بی ثمر است... دقیق یادم می‌ماند که به خیسی برگهای چنار که چرخ می‌خوردند و پایین می‌آمدند خیره شده بودم،اشکها از لب گزه‌هایم سبقت می‌گرفت و مابین دل و چشمم گاهی از چشم بیرون می‌زد و گاهی از دهان آه می‌شد. دستها را پشت کمرم قلاب کرده بودم و حقیقتا هیچ پناهی برایشان نمی‌یافتم.حتی خودم... رو کردم به آسمان و گفتم خدایا یعنی من نباید توی این زندگی یه دلخوشی داشته باشم؟باشه من که حرفی ندارم... خوب یادم می‌ماند که بعد، باران شلخته‌ی ریز ریز، تگرگ شد و خشک و منجمد  بر سرم بارید..

من که می‌نویسم
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اگر کسی از پشت پنجره خانه من رد شود می‌تواند برود برای دوستان/عزیزان/خانواده‌ش تعریف کند که خانه‌ی طبقه اول سرچهارراه .... هست که ساعت یک شب صدای قوالی نصرت فاتح علی خان از آن می‌آید" نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می‌گردم.....مذاق عاشقی دارم پی دیدار می‌گردم

تازه اگر می‌آمد به پنجره می‌زد که صاحب سرگشته‌ی این احوالات را ببیند به او می‌گفتم که دوروز کلاس‌های دانشگاه را پیچانده‌ام و حالا تبدار و پتو پیچ، بی‌خبر از سرما و گرمای مزاجم دارم در کوچه پس کوچه های لاهور خودم را خیال می‌کنم و بلند بلند می‌خوانم:

 خدایا رحم کن بر من پریشان حال می‌گردم...خطاکارم، گنه‌کارم به حال زار می‌گردم..

من که می‌نویسم
۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 گفتم می‌دانی چرا زندگی را دوست دارم؟ برگشت نگاهم کرد .

گفت چرا؟

گفتم چون زندگی اینقدر از دستم فراری‌ است که تا رهایش کنم با مرگ رفته‌‌ام. این را خودم خوب می‌دانم. اینقدر در سراشیب رهایی از زندگیم که تنها همین دوست داشتن و دودستی چسبیدن بهش است که نگهم داشته. یک لحظه رها کنم رفتم. 

گفت: دوبار گفتی یک لحظه رها کنم رفتم..

و خندید....

گفتم:  یعنی همینقدر زیاد در سراشیبم که توی یک جمله دوبار باید دستش را محکم بفشارم تا رها نشوم..

دستم را گرفت و محکم فشرد 

گفت:یعنی اینجوری؟ 

گفتم:دقیقا یعنی همینجوری..

گفت:که اینطور..پس زندگی رو دوست داری..دیگه چی دوست داری؟ 

خندیدم. بجای اینکه بگویم "تو را ...تویی که همینقدر که من زندگی رو دوست دارم مرگ رو دوست داری" بجایش فقط خندیدم

گفتم:همین دیگه... مثل اینها که حواسشان نیست چه باید بگویند



پ.ن: از گفتوگوهای اون خیلی قدیمای اول که نمیدانم چندهزار لحظه از آن گذشته و من تمام این مدت بجای حرفهای گفتنی یا نگاهش کردم یا خندیده‌ام..

من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر



عصر که از خانه رفیق بیرون می آیم حالم خوب است. بخاطر دعاهای تک جمله ای آدم های آن جمع. دلم می خواهد کمی قدم بزنم تا خوابگاه. چهارراه ولیعصر پیاده می شوم. بن کتابی که دانشگاه مثلا برای نمایشگاه داده بود و به نمایشگاه نرسید را توی کیفم گذاشته ام که هروقت گذرم به انقلاب افتاد خرجش کنم. جلوی ترنجستان پاسست می کنم ولی نمی دانم چرا اینجا هنوز راه دستم نیست. ادامه می دهم تا مولا. می روم داخل و خوشبختانه کارت کتاب قبول می کنند. کتاب ایمان و اخلاق انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب را برمی‌دارم. اگزیستانسیالیسم و اخلاق نشر ققنوس را نیز. فلسفه ساختارگرایی و ابرساختار گرایی که سوره مهر! زده را هم . می خواهم چگونه دریدا بخوانیم را هم بردارم که با نگاه به مقدمه و فهرستش می فهمم که هم پوشانی زیادی با دریدا و فلسفه دارد و خب مترجم اولی و مولف دومی هم که یکی است پس پول حرام کردن است خریدنش! می روم سر کتابهای اسلامی . هم گرانند و هم تخصصی شان زیاد است.  ستون روبرو سی دی آثار علامه حسن زاده را میبینم که بوستان کتاب زده شش تومان بیشتر نیست. برش می دارم. می روم سمت میز رمان ها. تونل ساباتو را بر می‌دارم. قهرمان ها و گورهایش را قبلتر در شهرکتاب اصفهان خریده بودم که دوازده تومان بود و الان زده بود بیست و هشت تومان. می روم جلوی قفسه ی روبرو. کرشمه خسروانی سید مهدی شجاعی را هم خیلی وقت بود دوست داشتم بخوانم. . قیمت پشت جلدها را جمع می زنم. سی تومان شده. کتاب ها را می دهم حساب کنند. یکی یکی که روی هم می گذاردشان خنده ام می گیرد. چه آش شله قلم کاری شده!!به خودم می گویم این آقای فروشنده الان پیش خودش چه فکر می کند وقتی این لیست همه چیز در هم را نگاه می کند؟! و اگر پول بیشتری داشتم که کتاب بیشتر بردارم احتمالن دو سه قلم به این ملغمه ی تناقض افزوده می شد. بیرون که می آیم تا خود انقلاب به این علایق متناقض و متضادم فکر می کند که چگونه دوره های فکری مختلف زندگیم چنین مجموعه رسوبات فکری ای را برایم رقم زده و چگونه است که نمی توانم هنوز از خیلی هاشان دل بکنم؟!و این که اصلا لازم هست که آدمی که از یک حوزه ی فکری درآمده همه ی تعلقاتش را هم که با ان مرتبط بوده را کنار بگذارد در حالی که هنوز به آن علاقه دارد؟ و اصلا آیا وقتی که هنوز علاقه ای به رگه ها و متعلاقات آن دوره هست گسستنی صورت گرفته یا چه؟! و این که این حس اخیر که هرجایی و هر جمعی که می روم حس می کنم من به اینجا تعلق ندارم حالا با کیفیت کمتر و بیشتر علتش همین است. و این که آخرش که چه؟ بلاخره چکاره ای سارا؟ داشتم به این چیزها فکر می کردم که سوار تاکسی شدم و موزیک توی ماشین رشته ی فکرم را پاره کرد. رپ لری تا بحال نشنیده بودم! تا سر مرکز قلب دوتا ترک کامل رپ لری شنیدم!عجب خلاقیتی در عرصه ی موسیقی!!و کاملا منطبق با همان حس تناقضی که در من جاری بود...

من که می‌نویسم
۲۲ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


صبح سر سفره صبحانه بهش تکه ام را انداختم! تمام دلخوری و عصبانیت و ناراحتی شب قبلم ازش را! گفتم  همه سر چهل سالگی دست بر می دارن تو تازه سر برداشتی!! با لحن شوخی گفتم. گفت " ها دلم میخواد.تازه فهمیده م اینجوری بهتره..این راه درست تریه " گفتم " باشه.پس لطف کن توی درستی راه دیگران هم دخالت نکن دیگه". هنوز یادم نرفته همین قبل عید را که سر جنوب رفتنم چه قشقرقی راه انداخته بود. سفری که خودش هم می دانست چقدر دوست دارم رفتنش را.و اشتباهی هم نبود در رفتن به این سفر .فقط چون او ازین جور کارها و سفرها خوشش نمی آمد من نباید می رفتم! همین قدر بی انصافانه!  حالا او داشت اشتباهش را از بیخ انکار می کرد و می گفت حرام خدا خیلی هم درست است و اصلا خیلی هم بهتر است اینگونه سرخوش بودن و این سبک زندگی و جالب که زنش هم حمایتش می کرد که او این کار را نکرده ...وقتی که جدی بودن حرفم را دید این بار عمدی بودن کارش را انکار کرد. دست آخر هم زد به شوخی که تو دقت گرفته و حسودی میکنی !!

من نمیفهمم اینکه آدمها وقت سرخوشی و مستی چرا حالی شان نیست که  چارچوب خانواده را شکستن چقدر زجر دارد؟اینکه علیه السلام یک عده ای باشی و ناگهان از آن ور بام بیفتی دیدن این افتادن از نگاه آن عده چقدر درداور است! یک چیزهایی هست که آدم از یک وقتی به بعد توقع دارد در آدمها ثبوتش را ببیند و امان از روزی که نه تنها ثبوتش را نمی بیند بلکه تزلزلش را هم می بیند... امان از روزی که محبت مان مودت نباشد و نشود..امان از روزی که تولای مان توام با تبری نباشد. امان از روزی که نومن ببعض و نکفر ببعض بشویم...خدایا پناه بر تو. پناه ببر تو از این بلای حیات سوز...


پ ن: همه ی این دردها از نداشتن میزان است. همه ی این دردها از این است که ملاک بشود سلیقه شخص. همه دردها از رها کردن حبل المتین است....

پ ن 2: هر چه بیشتر می گذرد بیشتر میفهمم آدمها در مسیرشان اگر با آدم بی تفاوت و بی میزان همراه شوند کم کم شبیه آنها می شوند...


من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


دست هایم که سوخت  بعد ازینکه قوای درداندیشانه م به فکرم اجازه داد تا از احاطه حس درد بیرون بیایم و به چیز دیگری بیندیشم،اولین چیزی که به آن فکر کردم این بود:چرا اینجوری شد؟ دنبال دلیلش افتادم. بی احتیاطی -که خودم معتقدم نبوده ولی دیگران میگویند بوده-رویه ماجراست. دنبال دلیل های پنهان و زیرین می گشتم. چه شد که الان من در این حالم؟! اشل بسیار بسیار کوچک بلا. ابتلاء،کفاره،هش دار یا چشم زخم حتی و .... نتوانستم هیچ کدام را با قطعیت نسبت بدهم بهش! بعدتر به فکرم رسید اصلا کار من شاید نباید این دلیل یابی باشد. اینکه  چون و چرا کنم و ریشه اش را به چیزهایی که نمیتوان با قطعیت به علت حادثه یا بلا نسبت داد وصل کنم. کار من ولی این می تواند باشد که خودم را و شکل کنترل خودم را در دل بلا ببینم. عیار خودم دستم بیاید که کجای کارم. اینکه نگاهم را چقدر از بالاسر به پایین می آورم و ... و این که ازین بلا و سوزش چقدر برای سازش و پرداختن خودم استفاده می کنم. اینکه بدانم رفتار درست همیشه مستلزم دانستن تمام جزییات و علت نیست...

من که می‌نویسم
۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 دارم فکر می‌کنم خواندن وبلاگ هایی که دیگر به روز نمی شوند اما هنوز یک چیزهایی تویشان هست که بوی زندگی می دهد همچنان و هنوز، چقدر خوب است. دارم  فکر می کنم چقدر خوب است من هم با نوشتن، ریز ریز دوباره و چند باره خودم را بیابم. ذره ذره های وجودم را که گاهی زیر سایه ای، توی پستویی، همان گوشه کنارها قایم شده را پیدا کنم و بگویم: بیا بیرون پیدایت کردم. . . 

من که می‌نویسم
۱۲ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر