مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۶۱ مطلب با موضوع «از تعلقات» ثبت شده است


هربار که مامان به طعنه و برای اینکه تشویقم کنه به حضور در جمع میگه "عین آمن صالح خودتو از همه میکشی کنار" ته دلم ذوق می‌کنم..آمن صالح را هیچ وقت در زنده بودنش ندیدم ولی برای تحسینش نیاز به دیدن نداشتم.. او برای من نه آن مرد ترسناک ریش بلندی بود که کنجکاوی دیدنش مرا هم مثل همسالانم به پشت بام خانه‌ها و حسینیه بکشاند و نه هیچ وقت داستان‌های عجیب و غریبی که از او می‌شنیدم را باور کردم.. او برای من و ذهن کنجکاوم نماد ابهام بود. ابهامی که در جان تمام ما رسوب کرده و گاهی حتا باورش نداریم! از همین بی باوری است که افسانه می‌بافیم و دروغ می‌گوییم. گویی ذهن ما خوش‌تر دارد فریب بخورد تا امر مبهم را بپذیرد.. فلسفه نبافم بیش ازین.. آمن صالح را همیشه از دو جهت تحسین می‌کردم بی آنکه این تحسین در زمان زنده بودنش بر ترسی که ساخته شنیده‌هایم راجع به او بود غلبه کند برای دیدنش.. هرگز نفهمیدم دلیل انزوایش چه بود و چقدر از نقل‌های دیگران راست و چه اندازه آمیخته با تصورات ذهنشان بود ولی از نوجوانی او را تحسین کردم برای شکستن پیوندهای در هم تنیده و پیچ در پیچ تارعنکبوتی خان و رعیتی که در جامعه‌ی خودش ( که من هم چندان بیرون از آن نبوده و نیستم) و بی اعتبار ساختن همه آن طبقات و قراردادهایی که مالها و جانها در گرو آن معامله می‌شد (و می‌شود)  و این تحسین زمانی که فهمیدم او تنها پسر خان کدخدای زمان خودش هم بوده چندین برابر شد.. دلیلش هرچه بوده و نبوده به اندازه این ساختار شکنی اهمیت ندارد برای من او بزرگ‌مرد روستای ما بود حتا اگر سالها با کسی دمخور نبود و کسی حرفهایش را نشنید.. دلیل دیگرم نقلی‌است که سالهای آخر عمرش یادم نمی‌آید از چه کسی شنیدم. گویا خیرخواهی! به او گفته بود ازین کنج عزلت بیرون بیا تو پسر فلانی هستی و اصل و نسبش را یاداوری کرده بود و گفته بود حیف نیست اینجا با حیوانات دمخور شده ای و قوم و خویشها (آدمها) را رها کرده ای؟ و شنیده بود "این حیوونا که آزارشون از آدمها کمتره " این جهان بینی (حتا اگر بخشی از آن قصه باشد) تا ابد برایم محترم و قابل ستایش خواهد بود..عکس را کنار نیمه ویرانه‌های خانه آمن صالح گرفتم. به یادگار ..از مردی که غریب زیست و بزرگ!

من که می‌نویسم
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

شب رفته بودیم کتابفروشی نشر مرکز فرهنگ علوم انسانی بخریم برای ترجمه‌های جدید..توی یکی از قفسه‌ها سه قاب عکس بود که از نمی‌دانم کدام عکاسی آنجا گذاشته بودند. این هم یادم نمی‌آید اول من آن عکس را دیدم یا او. اول من گفتم "این چه خوبه" یا او..اما هردو عکس را دوست داشتیم..

زنی با بارانی بلند و موی رها پشت به دوربین در حال رفتن. 

این را یادم هست که گفت "این عکس یه چیزایی توش داره که تو هم داریش". گفتم مثلا چه چیزهایی؟ گفت حالت رفتنش. اون حالتی که دستش داره. حتی بلند بودن لباسش و رهاییش..دوباره به عکس نگاه کردم. همه اینها را داشت. ذوق کردم ازینکه کسی اینقدر می‌شناسدم که اجزای مرا می‌تواند بیرون از من تشخیص دهد..

حالا آن تابلو قرار است کادوی تولدم شود و من از ذوق آن یک هفته زودتر میخش را به دیوار کوبیده‌ام. جایی که بیشترین تداعی رهایی را برایم می‌کند. بالای گلدان.کنار پنجره سمت چپ..

قرار است تابلویی درخانه‌ام بیاوی که هربار که نگاهش می‌کنم بدانم آنچه به من قدرت می‌دهد بی‌تعلقی و رهایی من است. من سارا هستم و سارایی من در این است. هرگز ماندن و پوسیدگی سهم من نیست. نگاه‌های خوب و بد آدم‌ها را می‌سپارم به بادی که قرار است در موهایم بپیچد و مهر تایید رهایی همیشه‌ام باشد..با خودم قرار گذاشته‌ام که ماندنی نباشم..در مسیر بودن، گذر، مرور قرار من است.. یاد جمله وبلاگ سابقم افتادم. هیچ‌کداممان نیامده‌ایم که بمانیم. همگی در گذریم...

من که می‌نویسم
۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیوانه‌ها، آواره‌ها و آدم‌های تنها را دوست دارم. یک چیزی درونشان هست که فکر می‌کنم پشت تمام تلاش‌های آداب دانی و معاشرت‌هایم با آدمهای معمولی عاقل بزرگ من هم آن را دارم. یک معادله‌نابلدی شاید..یک‌ رشته‌ی مرموز دور قلبم کشیده شده که دوست دارد همه چیز همانگونه باشد که هست. ساده. سرراست. بی‌معادله‌ی پیچیده و بی‌حساب کتاب منفعت و مصلحت. اگر قرار باشد محبتی برای کسی باشد دلم می‌خواهد "به تمامه" باشد. بی‌ملاحظه‌ی سود و زیانش. بی‌که فکر کنم او در مقابل همینقدر که من برایش هستم برایم هست یا نه؟ مثل دیوانه‌ها. مثل سندروم داونی‌ها که لبخندشان به تمامه است و بی‌دریغ. وقتی می‌خندند و مهربانی می‌کنند نگاه نمی‌کنند که آدمهای عاقل توی دلشان دارند بهشان ترحم می‌کنند.دلسوزی می‌کنند. به شکل مهربانی کردنشان می‌خندند و آنها را حساب نمی‌کنند...این را در بچه های کوچکتر هم دیده‌ام. کودکانی که هنوز فرصت محاسبه ندارند..علی پسر بچه‌ی هفت ساله‌ی فامیل دوری که شاید در تمام زندگی‌اش مرا پنج بار هم ندیده بود روز ختم خاله‌ی باباش بی که مرا بشناسد آمد و توی بغلم نشست. اسمم را پرسید و سنم را. با یک "را" ی خیلی مشدد چندبار گفت ساررررا. بعد بی مقدمه مرا بوسید..بازی گوشیم را نشانش دادم که باهم بازی کنیم. هر یک دقیقه یک بار نگاهم می‌کرد و می‌خندید. بعد گفت تو خسته شدی سارررا. منو بذار پایین برم رو صندلی بغلی بشینم. تا کنارم نشسته بود چند بار مرا بوسید..بچه‌ای که به گفته مادر و مادربزرگش نمی‌گذارد عمه‌هایش بغلش کنند و ببوسندش!! آخرش هم که می‌خواست برود گفت کاشکی خاله اون یکی علی نبودی خاله‌ی من هم می‌شدی..گفتم خاله تو هم میشم خب. گفت نه خب تو رفتی یه شهر دور خونه گرفتی باید بیای بندرعباس خونه بگیری که من بتونم بیام ببینمت...همین‌قدر صادق. همین‌قدر سرراست..یک رشته‌ای من را به آدم‌های بی‌معادله وصل می‌کند..یک رشته که راهی به دنیای آدم‌های عاقل بزرگ ندارد..این وقت‌ها حیرت می‌کنم که چطور با عنوان‌های پر طمطراق دنیای عقلا مثل "دانشجوی دکتری  فلسفه اخلاق" دارم زندگی می‌کنم..من که این‌همه کولی درونم بی‌تاب و بی‌قرار است..حس می‌کنم این کسوت، برایم تنگ و کوتاه است.. نه اینکه نشود در فلسفه خواندن رها بود.نه..ولی وجود این دو حس متضاد همیشه حیرت زده‌ام می‌کند..

من که می‌نویسم
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


از نوجوانی با من سر بحث را برداشت. یادم می آید اولین بارش را. یک شب یلدا در خانه‌ی عمه زهره جمع بودیم. من انگار پنجم دبستان یا همین حدودها بودم. صدایم زد. شنیده ام مولانا می خوانی؟ _ آن وقت ها هنوز به مولوی مولانا می گفتم و می گفت _ خندیدم.خجالت کشیدم در واقع. مثل کسی که لقمه بزرگتر از دهانش برداشته و حالا مچش را گرفته باشند. هیچ نگفتم. گفت: یک مصرع می خوانم بگو اشکالش کجاست؟ " ذرات وجود من از رقص به وجد آید " داغ شده بودم. مثل همین حالاها که با سوالی یا موقعیتی ناگهانی مواجه می شوم. حتی اگر جوابش هم آسان باشد، باز هم ناگهانی بودنش داغم می کند. همه داشتند از میوه های دل خنک کننده شب یلدا کیف می کردند من گوشه اتاق با سر گر گرفته سرم را انداخته بودم پایین فکر می کردم. در واقع فکر نمی کردم. هی با خودم حرف می زدم. آدم با سر داغ کرده که فکرش نمی آید.. یادم هست که خندید و مصرع را دوباره برایم خواند. " ذرات وجود من ...." کفتم: ذراات وجود من از وجد به رقص آید" مولانا از رقص به وجد نمیومده از وجد به رقص میومده. صدایش رفت بالا. بارک الله. آفرین. چندین بار بلند گفت : آفرین سارا.آفرین سارا. بابا با لبخندش کیف این آفرین را مضاعف کرد. لبخندی که همیشه یک بغض تهش بود. بابا از شادی بیشتر از غم بغضش می گرفت آخر... 


گذشت و گذشتیم. روز به روز و سال به سال هربار در هر مسیری که در حال پیمودنش بودم مرا سر گردنه ای گیر می انداخت.به چالش می کشید. نهی م می کرد. ام می کرد به آن راهی که خودش می گفت بهترین است و من همیشه با تردید به او نگاه می کردم. مثل آن روزی که گفت فلسفه نرو آن چیزی که دنبالش هستی در عرفان می یابی ش و من به تو نشانش خواهم داد. من باور نکردم و رفتم فلسفه. یا آن روزی که همین اواخر سر ایمان و جهان بینی ها دعوایمان شد و من آخرش زدم زیر گریه. اما با تمام این چالش‌ها خیابان طالقانی کوچه شماره نمی دانم چند، شبهایش، که از خانه شان با مامان یا تنها بیرون می زدم، برایم خاطرات دیگری دارند. خاطراتی که حالا دیگر تکرارپذیر نیستند و نخواهند بود. دیگر دایی ای در زندگی این دنیایی حضور ندارد که من پر از تامل یا خشم یا ناراحتی از خانه اش بزنم بیرون و حتی گربه های کوچه شان یا خانه ی کلنگی ای که حالا جایش را به ساختمان سنگی سفیدی داده، رقت انگیز بیاید. دایی مرد و تمام. تنها رفیق فامیلی من مرد و جای خالی عمیقی در روزهای من به جا گذاشت. جای خالی ای که تا بعد از مردنش نمی دانستم این قدر عمیق است. شاید چون به بودنش این گونه خیره وار نگاه نکرده بودم. شاید چون به نقش‌ش در صیقل دادن گوشه های تیز شخصیتم توجه نکرده بودم. به نقش حمایتی اش با وجود اختلافات خیلی زیادمان. حمایت از مسیری که در اطرافیانمان، تنها من می رفتم و هیچ کس دیگری به جز او تجربه اش را ذره ای ارزشمند نمی دانست. فقط او بود که  آن چیزهایی که برایم ارزشمند بود را ارزش می دانست. هرچند کسی را به آن تشویق نمی کرد. و خود من را هم اوایل از رفتن در این مسیر برحذر می داشت. اما این اواخر دیگر هر دو سر صلح و مدارا با هم برداشته بودیم. آخرین باری که دیدمش، چشم هایش تقریبا نابینا شده بود. همان اندک سویی که داشت را هم استفاده نمی کرد. چشم ها را گذاشته بود روی هم و فقط به طرف صدا برمی گشت. می دانست دیگر دفعه ی بعدی وجود ندارد. این قدر از کار و درس و زندگی ام سوال پیچم کرد که گویی می خواهد برنامه زندگی ام را تا روز آخر نفس کشیدنم در بیاورد. در مورد ایمان و اخلاق که موضوع پایان نامه ام است، سر شوخی را برداشته بود و سر به سرم می گذاشت. آخرش که داشتیم از خانه شان بیرون می آمدیم گفت: سارا من همیشه خیرت را می خواستم. ولی تو  جوان بودی و فکر می کردی دارم به تو حسادت می کنم!!نمی خواستم برنجونمت. فقط می خواستم بدونی که داری چه راهی میری و چکار می کنی. من که به دیدن موفقیت های بعدی زندگیت نمی رسم ولی از خدا می خوام بعد ازین حمایتت کنه.بیش از پیش.. گریه م گرفته بود ولی لبخند زدم. گفتم این حرفا رو نزنید. دفعه بعدی که اومدم دیدنتون دیگه دفاع کرده م ان شاءالله... اما دفعه ی بعدی دیگه در کار نبود. دفعه بعد، روز پنج شنبه بیست آبان بود که منصوره زنگ زد "سارا دایی تموم کرد دیگه" وقتی تموم کرد و رفت تازه فهمیدم چقدر کمش دارم . مثل خیلی حسرت های دیگه ای که با اتمام فرصت یک نعمت میان سراغ آدم...

من که می‌نویسم
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر



عصر که از خانه رفیق بیرون می آیم حالم خوب است. بخاطر دعاهای تک جمله ای آدم های آن جمع. دلم می خواهد کمی قدم بزنم تا خوابگاه. چهارراه ولیعصر پیاده می شوم. بن کتابی که دانشگاه مثلا برای نمایشگاه داده بود و به نمایشگاه نرسید را توی کیفم گذاشته ام که هروقت گذرم به انقلاب افتاد خرجش کنم. جلوی ترنجستان پاسست می کنم ولی نمی دانم چرا اینجا هنوز راه دستم نیست. ادامه می دهم تا مولا. می روم داخل و خوشبختانه کارت کتاب قبول می کنند. کتاب ایمان و اخلاق انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب را برمی‌دارم. اگزیستانسیالیسم و اخلاق نشر ققنوس را نیز. فلسفه ساختارگرایی و ابرساختار گرایی که سوره مهر! زده را هم . می خواهم چگونه دریدا بخوانیم را هم بردارم که با نگاه به مقدمه و فهرستش می فهمم که هم پوشانی زیادی با دریدا و فلسفه دارد و خب مترجم اولی و مولف دومی هم که یکی است پس پول حرام کردن است خریدنش! می روم سر کتابهای اسلامی . هم گرانند و هم تخصصی شان زیاد است.  ستون روبرو سی دی آثار علامه حسن زاده را میبینم که بوستان کتاب زده شش تومان بیشتر نیست. برش می دارم. می روم سمت میز رمان ها. تونل ساباتو را بر می‌دارم. قهرمان ها و گورهایش را قبلتر در شهرکتاب اصفهان خریده بودم که دوازده تومان بود و الان زده بود بیست و هشت تومان. می روم جلوی قفسه ی روبرو. کرشمه خسروانی سید مهدی شجاعی را هم خیلی وقت بود دوست داشتم بخوانم. . قیمت پشت جلدها را جمع می زنم. سی تومان شده. کتاب ها را می دهم حساب کنند. یکی یکی که روی هم می گذاردشان خنده ام می گیرد. چه آش شله قلم کاری شده!!به خودم می گویم این آقای فروشنده الان پیش خودش چه فکر می کند وقتی این لیست همه چیز در هم را نگاه می کند؟! و اگر پول بیشتری داشتم که کتاب بیشتر بردارم احتمالن دو سه قلم به این ملغمه ی تناقض افزوده می شد. بیرون که می آیم تا خود انقلاب به این علایق متناقض و متضادم فکر می کند که چگونه دوره های فکری مختلف زندگیم چنین مجموعه رسوبات فکری ای را برایم رقم زده و چگونه است که نمی توانم هنوز از خیلی هاشان دل بکنم؟!و این که اصلا لازم هست که آدمی که از یک حوزه ی فکری درآمده همه ی تعلقاتش را هم که با ان مرتبط بوده را کنار بگذارد در حالی که هنوز به آن علاقه دارد؟ و اصلا آیا وقتی که هنوز علاقه ای به رگه ها و متعلاقات آن دوره هست گسستنی صورت گرفته یا چه؟! و این که این حس اخیر که هرجایی و هر جمعی که می روم حس می کنم من به اینجا تعلق ندارم حالا با کیفیت کمتر و بیشتر علتش همین است. و این که آخرش که چه؟ بلاخره چکاره ای سارا؟ داشتم به این چیزها فکر می کردم که سوار تاکسی شدم و موزیک توی ماشین رشته ی فکرم را پاره کرد. رپ لری تا بحال نشنیده بودم! تا سر مرکز قلب دوتا ترک کامل رپ لری شنیدم!عجب خلاقیتی در عرصه ی موسیقی!!و کاملا منطبق با همان حس تناقضی که در من جاری بود...

من که می‌نویسم
۲۲ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


به سمیه زنگ می زنم جواب نمی دهد. بعدتر حدود یازده که ذوقم خوابید زنگ می زند که چکارم داشتی که شب زنگ زدی وقتی قراراست فردا همدیگر را ببینیم؟ حس خوب و کنجکاویم خب ماسیده بود بعد از یکی دوساعت دیگر و نمی توانستم برایش تظاهر به هیجان کنم که دوست دارم با هم برویم مدرسه آزاد فکری دانشگاه شریف دوره های عقلانیت و دین عبدالکریمی و قائمی نیا و به جایش کمی  چرت و چرند می گویم و قطع می کند و قطع می کنم. توی دلم لعنت می فرستم به تمام هیجانی که نابجا خرجش کردم و زنگ نافرجام به سمیه حاصلش بود و زنگ به فرجام بعدش هم که بی فایده بود و نهایتن قرار شد فردا در موردش حرف بزنیم! حتمن پیش خودش فکر کرده آن موقع شب، بعد از دوساعت از زنگ قبل و در آستانه دیدار بعدی  کار مهمی باهاش داشته ام که زنگش زده ام و خب من و هیجان و مدرسه دانشگاه شریف و عبدالکریمی و عقلانیت و دین و ... به نظرش مهم نیامده ایم که آخر تلفن آن جور وارفته حرف زد و وارفته حرف زدم و خداحافظی کردیم و تمام. اصلا لعنت به همه ی خداحافظی های وارفته ای که انگار طرف بعد از گفتن آن دارد می رود که ناپدید بشود و تمام بشود همه چیز. لعنت به همه خداحافظی هایی که انرژی و امید سلام بعدی از تویش نزند بیرون. و در پایان لعنت به همه ی خداحافظی هایی که رسمی هستند و قرار است تویشان به دور و بریها و دیگرانی غیر از خودمان سلام برسانیم...مثلا چرا نگوییم یک وقتی که من نیستم و تو می خواهی که باشم ولی نمی شود که باشم از طرف من یک سلام به خودت برسان. باور کنید درست به وقتش آن سلام یاد آدم می آید و آدم دلش گرم می شود به بودن و حضور دوستی که باید می بود و نیست. امید به حضور خیلی خوب است.همیشه. حتی وقتی که نشود که باشد...

یعنی می شود یک روز دوستی اینجوری با من خداحافظی کند؟! بعید است کسی این قدر حواسش جمع باشد.بس که هولیم که تمام کنیم و برویم پی کارمان...


پ ن : نه که سمیه اینجور ادمی باشدها! نه . خیلی هم خوب است و خوش صحبت و آداب دان و اینها. من خودم از همه بدترم بس که از خداحافظی متنفرم چون بلدش نیستم!

پ ن * : چقدر چیز هست که بلدشان نیستم.زیادی این نابلدی هایم تاسف بار است...


من که می‌نویسم
۱۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


صبح سر سفره صبحانه بهش تکه ام را انداختم! تمام دلخوری و عصبانیت و ناراحتی شب قبلم ازش را! گفتم  همه سر چهل سالگی دست بر می دارن تو تازه سر برداشتی!! با لحن شوخی گفتم. گفت " ها دلم میخواد.تازه فهمیده م اینجوری بهتره..این راه درست تریه " گفتم " باشه.پس لطف کن توی درستی راه دیگران هم دخالت نکن دیگه". هنوز یادم نرفته همین قبل عید را که سر جنوب رفتنم چه قشقرقی راه انداخته بود. سفری که خودش هم می دانست چقدر دوست دارم رفتنش را.و اشتباهی هم نبود در رفتن به این سفر .فقط چون او ازین جور کارها و سفرها خوشش نمی آمد من نباید می رفتم! همین قدر بی انصافانه!  حالا او داشت اشتباهش را از بیخ انکار می کرد و می گفت حرام خدا خیلی هم درست است و اصلا خیلی هم بهتر است اینگونه سرخوش بودن و این سبک زندگی و جالب که زنش هم حمایتش می کرد که او این کار را نکرده ...وقتی که جدی بودن حرفم را دید این بار عمدی بودن کارش را انکار کرد. دست آخر هم زد به شوخی که تو دقت گرفته و حسودی میکنی !!

من نمیفهمم اینکه آدمها وقت سرخوشی و مستی چرا حالی شان نیست که  چارچوب خانواده را شکستن چقدر زجر دارد؟اینکه علیه السلام یک عده ای باشی و ناگهان از آن ور بام بیفتی دیدن این افتادن از نگاه آن عده چقدر درداور است! یک چیزهایی هست که آدم از یک وقتی به بعد توقع دارد در آدمها ثبوتش را ببیند و امان از روزی که نه تنها ثبوتش را نمی بیند بلکه تزلزلش را هم می بیند... امان از روزی که محبت مان مودت نباشد و نشود..امان از روزی که تولای مان توام با تبری نباشد. امان از روزی که نومن ببعض و نکفر ببعض بشویم...خدایا پناه بر تو. پناه ببر تو از این بلای حیات سوز...


پ ن: همه ی این دردها از نداشتن میزان است. همه ی این دردها از این است که ملاک بشود سلیقه شخص. همه دردها از رها کردن حبل المتین است....

پ ن 2: هر چه بیشتر می گذرد بیشتر میفهمم آدمها در مسیرشان اگر با آدم بی تفاوت و بی میزان همراه شوند کم کم شبیه آنها می شوند...


من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


همین حالا که بلیتم را گرفته م، همین حالا که کمتر از ده ساعت به حرکتم مانده و من هنوز یک قلم از وسایلم را هم توی کوله جا نداده ام، همین حالا که دیشب را دو سه ساعت بیشتر نخوابیده ام......درست همین الان! که پا شدم دیدم پتوی نازکم کنار رفته و یک پتوی کلفت رویم انداخته شده که هوای خنک سحرگاهی ت سرمایم نخوراند باید آن شور و نورت را بریزی توی دلم؟! تو نمی دانی آدمها بهار یک پوسته ی دلشان را می کنند و دل نازک تر می شوند؟ نمی فهمی دلشان می خواهد بغلشان به اندازه تمام زمین وسیع شود تا همه را توی خودش جا بدهد؟! تو که خوب می فهمی بهار..خیلی خوب هم میفهمی.....همین جوریش هم سر خوردن از خانه به شهر غریب -حتا اگر هفت سال ساکن اجاره ایش هم باشی فرقی نمی کند باز هم شهر غریب است- سخت است آن وقت تو باید همین صبح رفتن بیایی بنشینی روبروی سجاده ام که تا السلام علیکم و رحمه الله و برکاته" م تمام شد بگویی سلام جانم. قبول باشد؟!این عدل است آخر؟! که مجبورم کنی کوله را بگذارم وسط اتاق و هیچ چیز تویش نریزم از خرت و پرت هایم و لجم بگیرد از تو که رفتن را یادم آوردی و تنگ دلی من را چند برابر کردی و بیچارگیم را چند باره به رویم آوردی....اصلا  از خودت می پرسم بهار جان: کوله ای که نمی شود مادر را، خواهرها و برادرها و بچه هایشان را، خانه را، لا اقل کتابخانه را، باغ روستا را-لااقل جوی سیمانی وسطش را- قبر بابا را ،درخت دم خانه را تویش جا داد و با خود برد چه فایده ای دارد؟! آن هم درست وقتی که همه چیز آن قدر رقیق شده که تو دلت نمی آید از این جاری بودن همه چیز ببری و بروی توی آن اتاق کوچکی که بوی آشنایی ندارد و دورهمی های صبح گاهی و دم غروب را هزار کیلومتر پشت سرت بگذاری و بهارت را تنهایی قدم بزنی....
اینها را که گفتم بهار جان نه اینکه بخواهم بگویم تقصیر توست ها! تقصیر دل خود من است. تقصیر دل دو پاره ی خود من است که نه اینجا قرار دارد و نه آنجا آرامش.تو فقط آمدی و این دو پارگی را دوباره و چندین باره به رخم کشیدی. دو پارگی درد دارد..خیلی هم. یاداوریش هم دل را می سوزاند. حال هنوز نرفته دلم تنگ شده...شورش را درآورده ای بهار...شور چشم هایم را هم...
من که می‌نویسم
۱۸ فروردين ۹۴ ، ۰۷:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

 دارم فکر می‌کنم خواندن وبلاگ هایی که دیگر به روز نمی شوند اما هنوز یک چیزهایی تویشان هست که بوی زندگی می دهد همچنان و هنوز، چقدر خوب است. دارم  فکر می کنم چقدر خوب است من هم با نوشتن، ریز ریز دوباره و چند باره خودم را بیابم. ذره ذره های وجودم را که گاهی زیر سایه ای، توی پستویی، همان گوشه کنارها قایم شده را پیدا کنم و بگویم: بیا بیرون پیدایت کردم. . . 

من که می‌نویسم
۱۲ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

آی حافظ حافظ حافظ! تو نمیدانی من  حالا نمی خواهم بشنوم " نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد" ؟ این را که خودم هم می دانم. تو مثلا لسان الغیبی. حرفی، سخنی، شیرین دهانی ای کن که دلم را خوش کند به این روزهای خاکستری که دارد می گذرد همین طور پشت سر هم...

من که می‌نویسم
۰۸ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر