مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

نصف شب بیدار می‌شوم به بهانه دسشویی و از کوپه بیرون می‌آیم..توقع ندارم کسی را ببینم اما دختری را در تاریک روشن راهرو کیف دستی‌ش را انداخته روی ساعدش و انگار دارد توی پاساژ جلوی بوتیک‌ها قدم می‌زند..توی تاریکی رژ پررنگش را تشخیص می‌دهم. از کنار هم رد می‌شویم. یک جور جالبی نگاهم می‌کند. شاید همانطور که من نگاهش کردم. انگار به قلمروی هم بی اجازه پا گذاشته‌ایم. ناخواسته.توی آینه‌ی دسشویی به خودم نگاه می‌کنم. صورت رنگ پریده و ابروهای کج و کول و نامنظم! من دوباره دارم نیمه ویران می‌روم که بکوبم و بسازم و توی عروسی طوری آدمها تعریف کنند ازم که خودم هم باورم نشود و هیچ کس نفهمد صبح چه قیافه‌ی ناله‌ای داشتم و حالا نقابی زده‌ام که درون خسته‌ام را کسی نبیند. با یک لبخند گنده پهن روی لبهام و ادای خوشحال‌ها را دراوردن..انگار که حرف آن شب آخرم به کامبیز را خودم بیش از همه دارم عملی می‌کنم . گفتمش دیدی آدم وقتی یه چیزی رو بیشتر انکار می‌کنه تو بیشتر می‌فهمی و مطمئن‌تری که خیلی چیزها هست؟!درست همین است حالم. دقیقا در انکار چیزیم که لااقل خودم میدانم چقدر هست..

به خودم می‌آیم می‌بینم سه مشت آب به صورتم زده‌م و آب از صورتم می‌چکد..خنده‌ام می‌گیرد که چرا نصف شبی صورتم را شسته‌ام! حالا بیدار بمانم که چه بشود؟ برمی‌گردم و موزیکی که مرا کشانده توی قطار و به سمت بندر پلی می‌کنم. ظهر شنبه با بدن درد از خواب بیدار شدم و انقدر گذاشتمش روی ریپیت که ساعت ۶ بلیت فردا رو گرفته‌بودم. قطعا عروسی بهانه بود. دلم دریا می‌خواست. دریایی که آن مرد آهنگ می‌خواست تا در خونه‌ی دختر بکشاندش و به جای سواری با قایق بیاید دنبالش... مو سی تو همین‌جا حنا بارگذاشتم گذشتم.....

دو ساعت گذشته و من هشیار و بیدار ازین سوی فکرها و خاطراتم به آن سو می‌روم با ترک‌های عجیب و بی‌ربط پلی‌لیستم. برای بار هزار و چندم می‌گویم تو هم خل خوبی هستی سارا!

توی گوشم ابراهیم منصفی در جواب می‌گوید آدم پوچی مثل مه - کجا برد که جاش بشه-با چه زبونی گپ ازد تا کسی آشناش بشه..ای دل دگه گولم مزن.......

من که می‌نویسم
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چادر دانشجویی دارد با مقنعه مشکی. کتاب را که باز می‌کنم زودتر از من سرش را می‌کند توی کتاب..با لبخند نگاهش می‌کنم و تمام سعیم را می‌کنم که کنایه‌ای نپرانم به طعنه که"بفرما شما بخون اصلا بلند بخون همه بشنون"سرم را می‌کنم توی کتاب..داستان به آنجا رسیده که محیا قوامیان فهمیده با وجود گندی که در اپیدن زده اسمش توی لیست سیاه ایران نیست...

ایستگاه فردوسی که می‌رسیم قطار شلوغتر می‌شود و جمعیت فشرده‌تر کتابهای توی دست راستم را جابجا می‌کنم و کتاب دست چپی‌ام را کمی زاویه دار می‌گیرم که جای کمتری بگیرد..سرش را جوری جابجا می‌کند که دوباره به کتاب مسلط شود..کتاب را باز نگه می‌دارم و انگشت اشاره را میان دوصفحه نگه می‌دارم. دوباره با لبخند نگاهش می‌کنم..این بار سرش را می‌اندازد پایین و توی گوشی‌ش را می‌کاود..من هنوز با آن لبخند دق‌دار دارم نگاهش می‌کنم..کم نمی‌آورد و می‌گوید تلگرام قطعه؟

-نمی‌دانم. 

+آره مثل اینکه قطعه. من کانالای داستانهامو میخوام. عههه

غرولندی می‌کند که طبق معمول درست نمی‌شنوم.. 

_ مگه با فیلتر شکن نمیرید؟

+چرا با همونها هم وصل نمیشه. تا ظهر وصل بودا.بخاطر این شلوغیاس؟

_احتمالا ربطی هم داشته باشه. الان اینجا هم نت میاد و میره برید بالا ایشالا درست میشه

+نه آخه وصل بود. من آخه داستان و اینا زیاد میخونم چند تا کانال داستان عضوم مرتب دنبال می‌کنم. الان که اومدم انقلاب دیدم کلی سرباز و گارد وایساده فهمیدم گفتم خببببببب پس همینا قطعش کردن!

لبخندم همینجور دارد کش می‌آید و جوابی هم ندارم بجایش بهش بدهم. سرم را دوباره پایین می‌اندازم تا ببینم قرار است چه بر سر راسل لوگان بیاید که می‌شنوم: رمانه این که میخونی؟ سرم را بالا نمی‌گیرم "بله" ای می‌گویم که ادامه ندهد، اما او کلا به من و ری‌اکشنهای من کاری ندارد.. بلند می‌گید: شهرهای گمشده انگار دارد دیکته می‌گوید به کسی! آیدا مردانی آهنی..تصحیح می‌کنم" مرادی آهنی "

قصد دارد نگذارد جمله‌ای به جگله‌ی بعد برسانم!

+ رمانه؟

_بله

+ درامه؟ چجوریه؟

نگاه می‌کنم بفهمم کسی که مرجع داستان‌خوانی‌ش کانال تلگرام است منظورش از درام چه ممکن است باشد

+ینی منظورم اینه که عاشقانه‌س؟ درباره‌ی چیه؟؟

_تم عاطفی هم داره ولی فک نکنم رمان عاشقانه محسوب بشه. بیشتر راجع به ماجراهای منطقه و چالش‌های پشت پرده و رابطه‌ی ایران و آمریکاست و کشمکش‌ها و تغییرای آدمها توی شرایط غریبی و نا آشنایی که توش می‌افتن و این چیزا.

یک جور گنگی نگاهم می‌کند و هیچ نمی‌گوید دیگر..

+ بعد این گفتی رمانه؟

_بله

+ اجتماعیه موضوعش ینی؟

لبخند می‌زنم و تایید می‌کنم به ناچار بلکه حیرتش کم شود

+ مال کی‌ هست؟ جدیده؟

_ آره جدیده.فکر می‌کنم ۹۶ دراومده

کتاب را می‌بندم و صفحه اول را می‌آورم که مطمئن شوم درست گفته‌ام. چاپ اول ۱۳۹۶

کتاب را که باز می‌کنم دیگر سرش را توی کتاب نمی‌بینم.بجایش دارد تلاش می‌کند کانتکتینگ تلگرامش به آپدیتینگ تبدیل شود..ایستگاه پیروزی پیاده‌ می‌شود و من می‌مانم تا به نبرد برسم..

من که می‌نویسم
۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر