مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


بسم الله 


باید برای جایی چند مطلب بنویسم. ولی مدام از نوشتنش در می روم. هر بار به بهانه ای. خیال می کنم من آماده ی نوشتن نیستم. فقط خیال می کنم. خیال می کنم که نوشته ی هنوز مکتوب نشده هیچ وقت به آن خوبی که دیگران می نویسند نخواهد شد. فقط خیال می کنم. خیال می کنم خیلی ها وقتی در جایگاه من قرار می گیرند خیلی بیشتر از من می دانند.خیلی بیشتر از من که الان در همان جا قرار گرفته ام بلدند و حتی خیلی بهتر و زودتر و بیشتر می فهمند! برای همین، وسواس گرفته ام. یک حالتی شبیه حالت همیشه بدهکارها در حالات من جا دارد که بارها بخاطر وجودش خودم را سرزنش کرده ام و اما این حالت باز هم دست از سرم بر نمی دارد. چون  همچنان این خیالات را موقع شروع و انجام کاری با خودم و در خودم می بافم . خیال هایی که خیلی شان هیچ بنا و مبنایی در حقیقت ندارند ولی هستند. مثل غول چراغ جادو که حقیقی نیست ولی هست. در خیال ما...


فرصتی فراهم شده برای حضور یکسره و مداوم در جمعی که من قرار است از وجهی مسئولشان باشم. تا حالا حضور یکسره و بی وقفه در جمع به این شکلی که الان دارم، نداشته ام. و حالا دارم این را متوجه می شوم که چقدر آن وقتی که خیال می کردم " من توانایی اداره کردن و مسئولیت داشتن در قبال یک جمع را دارم،" اشتباه فکر می کرده ام!خیال واهی..نادرست و زیادی ساده انگارانه و خوش بینانه به خودم! البته آن وقتی که به مسئول بودن فکر می‌کردم، این وجهی که الان از طریق آن، فهمیده ام خیالم واهی بوده، هیچ وقت مد نظرم نیامده و نبوده وگرنه من که همانم که بودم ؛ فقط وجه جدیدی از خودم در برابر چشم هایم قد علم کرده است. قبلا تصور می کردم تعهد و مسئولیت پذیری برای سرگروه شدن کافی است و واقعا هم تا حد زیادی کافی است. اما.....اما من نمی دانستم آدمی مسئول باید نگاهش را از جزء به کل ببرد و کلی نگر بشود. واین برای من جزیی بین که هر چیز کوچکی ساعتها مرا به فکر می برد امتحان سختی است. من نمی دانستم مسئول نمی تواند از یک حدی فراتر برود و متبوعین خود را با فاصله از خود نگه دارد. گرچه هیچ وقت آدم زود قاتی شدن با آدم ها نبوده ام، اما خودم خواسته ام که صمیمی نباشم نه اینکه فضا و موقعیتم اجازه ندهد! و این هم سختم است. دشواری قرار گرفتن در چارچوب وقتی به همه ی این مرزبندی اطمینان نداری حالا برابم مساله شده است...نمی دانم چرا با اینکه از من نظر خواسته می شود و مرا تعیین کننده ی تکلیف می دانند ولی هنوز احساس غیرخودی  و غریب بودن در لحظه های حضورم جاری است! 

این روزها، کارهای زیاد مسئولیت محول شده را انجام می دهم و در کنارش خیال می کنم... خیال می کنم چطور خودم با این آدمها ارتباط بگیرم و چطور رابط آشنایی و رابطه ی اینها با هم بشوم؟ چطور انسانهای پیچیده ی متفاوت در کنار هم قرار می گیرند؟ چطور من باید در کنارشان قرار بگیرم؟ چطور من درون گرا باید نقش یک مسئول برون گرا را باید بازی کنم؟ انسانیم ما! چرا بقیه متوجه نیستند؟ چرا بقیه به این پیچیدگی ها فکر نمی کنند؟ آدم ها خیلی حساس تر و محاسبه گر تر از ظاهرشان هستند و این همیشه مرا می ترساند. می ترساند که اینقدر در ارتباط باهاشان به خیال می افتم...نمی دانم آخر این کار چه می شود، نمی دانم اصلا این کارهای ریز و درشت بلاخره به انجام می رسد یا نه ولی خیلی امیدوارم فرصت مغتنم وجه تازه ای از نگاه به رویم بگشاید...


پ ن : آشفته نویسی و پراکندگی این متن تعمدی است! قرارم بر این بود خیال کنم و خیالم را آزاد بگذارم به هرجا خواست مسیر متن را بکشاند.

من که می‌نویسم
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر