مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است


به سمیه زنگ می زنم جواب نمی دهد. بعدتر حدود یازده که ذوقم خوابید زنگ می زند که چکارم داشتی که شب زنگ زدی وقتی قراراست فردا همدیگر را ببینیم؟ حس خوب و کنجکاویم خب ماسیده بود بعد از یکی دوساعت دیگر و نمی توانستم برایش تظاهر به هیجان کنم که دوست دارم با هم برویم مدرسه آزاد فکری دانشگاه شریف دوره های عقلانیت و دین عبدالکریمی و قائمی نیا و به جایش کمی  چرت و چرند می گویم و قطع می کند و قطع می کنم. توی دلم لعنت می فرستم به تمام هیجانی که نابجا خرجش کردم و زنگ نافرجام به سمیه حاصلش بود و زنگ به فرجام بعدش هم که بی فایده بود و نهایتن قرار شد فردا در موردش حرف بزنیم! حتمن پیش خودش فکر کرده آن موقع شب، بعد از دوساعت از زنگ قبل و در آستانه دیدار بعدی  کار مهمی باهاش داشته ام که زنگش زده ام و خب من و هیجان و مدرسه دانشگاه شریف و عبدالکریمی و عقلانیت و دین و ... به نظرش مهم نیامده ایم که آخر تلفن آن جور وارفته حرف زد و وارفته حرف زدم و خداحافظی کردیم و تمام. اصلا لعنت به همه ی خداحافظی های وارفته ای که انگار طرف بعد از گفتن آن دارد می رود که ناپدید بشود و تمام بشود همه چیز. لعنت به همه خداحافظی هایی که انرژی و امید سلام بعدی از تویش نزند بیرون. و در پایان لعنت به همه ی خداحافظی هایی که رسمی هستند و قرار است تویشان به دور و بریها و دیگرانی غیر از خودمان سلام برسانیم...مثلا چرا نگوییم یک وقتی که من نیستم و تو می خواهی که باشم ولی نمی شود که باشم از طرف من یک سلام به خودت برسان. باور کنید درست به وقتش آن سلام یاد آدم می آید و آدم دلش گرم می شود به بودن و حضور دوستی که باید می بود و نیست. امید به حضور خیلی خوب است.همیشه. حتی وقتی که نشود که باشد...

یعنی می شود یک روز دوستی اینجوری با من خداحافظی کند؟! بعید است کسی این قدر حواسش جمع باشد.بس که هولیم که تمام کنیم و برویم پی کارمان...


پ ن : نه که سمیه اینجور ادمی باشدها! نه . خیلی هم خوب است و خوش صحبت و آداب دان و اینها. من خودم از همه بدترم بس که از خداحافظی متنفرم چون بلدش نیستم!

پ ن * : چقدر چیز هست که بلدشان نیستم.زیادی این نابلدی هایم تاسف بار است...


من که می‌نویسم
۱۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


صبح سر سفره صبحانه بهش تکه ام را انداختم! تمام دلخوری و عصبانیت و ناراحتی شب قبلم ازش را! گفتم  همه سر چهل سالگی دست بر می دارن تو تازه سر برداشتی!! با لحن شوخی گفتم. گفت " ها دلم میخواد.تازه فهمیده م اینجوری بهتره..این راه درست تریه " گفتم " باشه.پس لطف کن توی درستی راه دیگران هم دخالت نکن دیگه". هنوز یادم نرفته همین قبل عید را که سر جنوب رفتنم چه قشقرقی راه انداخته بود. سفری که خودش هم می دانست چقدر دوست دارم رفتنش را.و اشتباهی هم نبود در رفتن به این سفر .فقط چون او ازین جور کارها و سفرها خوشش نمی آمد من نباید می رفتم! همین قدر بی انصافانه!  حالا او داشت اشتباهش را از بیخ انکار می کرد و می گفت حرام خدا خیلی هم درست است و اصلا خیلی هم بهتر است اینگونه سرخوش بودن و این سبک زندگی و جالب که زنش هم حمایتش می کرد که او این کار را نکرده ...وقتی که جدی بودن حرفم را دید این بار عمدی بودن کارش را انکار کرد. دست آخر هم زد به شوخی که تو دقت گرفته و حسودی میکنی !!

من نمیفهمم اینکه آدمها وقت سرخوشی و مستی چرا حالی شان نیست که  چارچوب خانواده را شکستن چقدر زجر دارد؟اینکه علیه السلام یک عده ای باشی و ناگهان از آن ور بام بیفتی دیدن این افتادن از نگاه آن عده چقدر درداور است! یک چیزهایی هست که آدم از یک وقتی به بعد توقع دارد در آدمها ثبوتش را ببیند و امان از روزی که نه تنها ثبوتش را نمی بیند بلکه تزلزلش را هم می بیند... امان از روزی که محبت مان مودت نباشد و نشود..امان از روزی که تولای مان توام با تبری نباشد. امان از روزی که نومن ببعض و نکفر ببعض بشویم...خدایا پناه بر تو. پناه ببر تو از این بلای حیات سوز...


پ ن: همه ی این دردها از نداشتن میزان است. همه ی این دردها از این است که ملاک بشود سلیقه شخص. همه دردها از رها کردن حبل المتین است....

پ ن 2: هر چه بیشتر می گذرد بیشتر میفهمم آدمها در مسیرشان اگر با آدم بی تفاوت و بی میزان همراه شوند کم کم شبیه آنها می شوند...


من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر