مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است


یک وقتهایی یک چیز/چیزهایی را میدانی اما جزء جزء ش را. باید اتفاقی بیفتد، مسیری پیموده شود تا این جزء ها کنار هم چیده شوند و شاکله ی یک قضیه یا گزاره را به خود بگیرند. یعنی باید عقیده های پراکنده ات در یک پروسه تفکر صورت بندی بشوند. وآن لحظه هایی که این نتایج و گزاره ها طی آن اتفاق و پروسه‌ی  بعدش حاصل می شوند لحظات سرنوشت سازی هستند.لحظه هایی که منش و مرام بعد ازاین‌ت را بر اساس این گزاره رقم می‌زنند...

 اینها را به عنوان مقدمه گفتم که برسم به همان مصداقی که گفتن این کلیات برای بیان آن بوده...دو گفت و گو یکی با اثر وضعی و طبیعی‌ش و دیگری با اثر مستقیم و حاصل از گفت و گو در این هفته، همین کار صورت بندی پراکنده ها و روشن شدن یک گزاره را برای من انجام داد. این‌که آدمی در این دنیا غریب بوده و غریب است و غریب هم خواهد ماند. و یک انسان وقتی اصالت زندگیش را می‌یابد که این را بفهمد. غربتش را... و آن را بپذیرد و زندگیش را بر اساس همین که غریب است و اینجا وطن و قرارگاه‌ش نیست بسازد. همین که بفهمی قرار نیست اینجا قرار بگیری اصلا خودش نوعی قرار است.و این حرف اصلا پارادوکس نیست! (کسی که یک بار تنها سفر کردن را تجربه کرده باشد این حرف را خیلی خوب میفهمد. آدم توی سفر توقعش کم می‌شود. به خاطر موقتی بودن، خیلی چیزها که در حالت عادی ناراحت و اذیت‌ش می‌کنند را تحمل می‌کند و نادیده می‌گیرد و از کنار آدم ها و اتفاق ها رد می‌شود، چون خاصیت سفر همین است. عبور...آدم تنهای در سفر، غربت خودش را درک کرده و پذیرفته و با همان شرایط سفر می کند. بی توقع. بی زیاده خواهی .بی غر غر و احساس خستگی.و همین آدم چون با کس خاصی نیست خیلی زود آشنای دیگران می‌شود. چون به تمامیت هم کار ندارند، فقط قرار است مسیری را در زمانی محدود با هم بپیمایند، پس اگر انسان های اهل سفر سلیم العقلی باشند سعی می‌کنند با تکیه بر نکات مشترک، هرچند اندک، یک کاری کنند که بهشان خوش بگذرند). حال آدمی هم همین گونه است. وقتی پذیرفت تنهایی‌ش را، وقتی فهمید خودش باید بار زندگی خودش را به دوش بکشد، توقعش از آدم ها، از شرایط و از خودش تنظیم می‌شود. بسیاری از دلخوری های ما، بسیاری از شکست های ما، و بسیاری از رنج‌های ما که می‌توانند نباشند ولی هستند، از همین تنظیم نبودن توقعاتمان است. از این که توقع داریم دیگران بار ما را به دوش بکشند، کارمان را انجام دهند، از دلتنگی درمان بیاورند، کاری کنند که بهمان خوش بگذرد و چنین مواردی...این‌که توقعات ریز و درشتت را از دوش دیگران برداری، یک حس آرامش و رهایی برای خود آدم ایجاد می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند آن را از او بگیرد. حرفم دوست نداشتن و محبت نکردن و بی تفاوت بودن به محیط و اطرافیان نیست، حرفم دقیقا دست برداشتن از طلبکار بودن از دیگران و اتکای به خود است. یک حسن اساسی دیگر -که شاید از اولی هم مهم تر باشد- این است که آدم دست بالاسری را توی خلوت و تنهایی خودش بهتر می‌تواند ببیند. این‌که وقتی خودت هستی، یکی هست که همیشه هست و چقدر هم هوایت را دارد. و چقدر خودش تنهایی کافی‌ست. و چقدر از اولش هم بهتر بود که نگاه و دست پشت سر او را حس می‌کردی و تکیه گاهت قرار می‌دادی به جای این همه جمعیت پریشان. . .کاش این ها یادم بماند. کاش تمرین کنم که این نتیجه ها، خلق و خویم را عوض کند. حالم را بهتر کند و روزگارم را خوش...کاش حواسم به یافته هایم باشد!


من که می‌نویسم
۲۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


همین حالا که بلیتم را گرفته م، همین حالا که کمتر از ده ساعت به حرکتم مانده و من هنوز یک قلم از وسایلم را هم توی کوله جا نداده ام، همین حالا که دیشب را دو سه ساعت بیشتر نخوابیده ام......درست همین الان! که پا شدم دیدم پتوی نازکم کنار رفته و یک پتوی کلفت رویم انداخته شده که هوای خنک سحرگاهی ت سرمایم نخوراند باید آن شور و نورت را بریزی توی دلم؟! تو نمی دانی آدمها بهار یک پوسته ی دلشان را می کنند و دل نازک تر می شوند؟ نمی فهمی دلشان می خواهد بغلشان به اندازه تمام زمین وسیع شود تا همه را توی خودش جا بدهد؟! تو که خوب می فهمی بهار..خیلی خوب هم میفهمی.....همین جوریش هم سر خوردن از خانه به شهر غریب -حتا اگر هفت سال ساکن اجاره ایش هم باشی فرقی نمی کند باز هم شهر غریب است- سخت است آن وقت تو باید همین صبح رفتن بیایی بنشینی روبروی سجاده ام که تا السلام علیکم و رحمه الله و برکاته" م تمام شد بگویی سلام جانم. قبول باشد؟!این عدل است آخر؟! که مجبورم کنی کوله را بگذارم وسط اتاق و هیچ چیز تویش نریزم از خرت و پرت هایم و لجم بگیرد از تو که رفتن را یادم آوردی و تنگ دلی من را چند برابر کردی و بیچارگیم را چند باره به رویم آوردی....اصلا  از خودت می پرسم بهار جان: کوله ای که نمی شود مادر را، خواهرها و برادرها و بچه هایشان را، خانه را، لا اقل کتابخانه را، باغ روستا را-لااقل جوی سیمانی وسطش را- قبر بابا را ،درخت دم خانه را تویش جا داد و با خود برد چه فایده ای دارد؟! آن هم درست وقتی که همه چیز آن قدر رقیق شده که تو دلت نمی آید از این جاری بودن همه چیز ببری و بروی توی آن اتاق کوچکی که بوی آشنایی ندارد و دورهمی های صبح گاهی و دم غروب را هزار کیلومتر پشت سرت بگذاری و بهارت را تنهایی قدم بزنی....
اینها را که گفتم بهار جان نه اینکه بخواهم بگویم تقصیر توست ها! تقصیر دل خود من است. تقصیر دل دو پاره ی خود من است که نه اینجا قرار دارد و نه آنجا آرامش.تو فقط آمدی و این دو پارگی را دوباره و چندین باره به رخم کشیدی. دو پارگی درد دارد..خیلی هم. یاداوریش هم دل را می سوزاند. حال هنوز نرفته دلم تنگ شده...شورش را درآورده ای بهار...شور چشم هایم را هم...
من که می‌نویسم
۱۸ فروردين ۹۴ ، ۰۷:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر