مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است


دارم فکر می کنم که چه خوب است که وقتی به روزهای بعدم فکر می کنم برایشان برنامه دارم.بی برنامه نیستم. اینقدر کار هست که بتوانم حتی نگران انجام ندادنشان باشم. خدا را شکر که دیگر خودم را در آستانه و در حاشیه نمی بینم. خدا را شکر بابت این که در متن هستم. و خدا را شکر بابت این اضطراری که حس میکنم آن به آن دارد زیادتر می شود. اضطراری که از سر فهم است.فهمی که گرچه رنج آور است اما همین رنج، خودش یک دنیا به آن بی حسی و تعلیق می ارزد. فهم محدودیتم . فهم بضاعت کمم.فهم فرصت اندکم.فهم این که اگر اتصالی نباشد، منفصلانه معلق خواهم ماند و من چه خوش خیالانه تلاش می کردم در خودم نقطه اتکایی بیابم! زهی خیال باطل که حبل المتینی اگر نیابم منی نمی ماند اصلا که درونی باشد و من اتکائم به نقطه ای درون این خود!

دارم فکر میکنم به این همه خوبی که خدا در این یک سال به من هدیه کرده. خوب هایی از جنس معرفت. مثلا یکی ش وسعت دانش گاه است.این که اگر در مقام طالب باشی، چیزها خودشان معلم وار بر تو وارد میشوند. فقط کافی است تو متعلم باشی.در مقام آموختن!بهانه ها و ایده آل نگری ها را که کنار بگذاری، ضرورت یاد گرفتن را که دریابی، هرطور شده می روی پی ش و یاد می گیری، قلقش را به دست می آوری. یک فیلسوف علم هست نامش را یادم نیست ولی یک تمثیل خوبی دارد در بیان علم و روش های تغییر و اصلاحش که خیلی در ذهنم رژه می رود این روزها. می گوید:فهم ما، مثل یک قایق است ، ما فرصت این را نداریم که قایق که سوراخ شد بکشیمش توی ساحل و تعمیرش کنیم.باید این توان را پیدا کنیم همان روی آب تعمیرش کنیم و به راهمان ادامه دهیم. این تمثیلش همان اضطراری است که این روزها دارم لمسش می کنم ....

من که می‌نویسم
۲۰ تیر ۹۳ ، ۰۳:۳۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

صحبت سختی روزه و نفس تنگی هامان است!

 + بعد از افطار حالم بد می شود.

_ من هم! توی گوشهایم داغ می شود.سرم سنگین می شود و دلم می خواهد همین جور یک گوشه بیفتم دراز به دراز...

می خندد.

 + هرچی تو فامیل درد و مرضه ما یک جا داریم!!

_ : بی خیال که نیستیم .

+ :بی خیال نیستیم، بی تربیت هم نیستیم

(می دانم و می داند که می دانم منظورش عروسش است!!) می خندم.حرص می خورد...

 _: موهای من که تقربیا داره سفید میشه از همین بی خیال نبودن! تو این سن...

+ ما هم با هفته ای یه بار رنگ کردن حفظ آبرو می کنیم!!وگرنه ما هم ...

 +:باید وضو بگیرم .البته من داشتم میومدم وضو گرفتم ها

_: من هم همینظور .همین کافیه دیگه!

+:برم دستامو که بشورم!!

_:آره؛ منم حس می کنم بعد غذا دستام چربه

+: چقدر ما شبیهیم!

 این "ما چقدر شبیهیم" رو یک جوری میگوید که انگار رگه هایی از لج هم توی صدایش و گفتارش موج می زند...می خندم.هیچ نمی گویم!


پ ن : من فقط میخواستم با او بازی "آینه آینه" بکنم! شاید برای این که نشانش دهم این همه حرف پر از بغض و کینه و نا رضایتی شنیدن مطلوب هیچ کس نیست.یک بار شدم مثل خودش.گرچه بی شباهت به خودم هم نبودم....

من که می‌نویسم
۱۵ تیر ۹۳ ، ۰۳:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر