مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است


دست هایم که سوخت  بعد ازینکه قوای درداندیشانه م به فکرم اجازه داد تا از احاطه حس درد بیرون بیایم و به چیز دیگری بیندیشم،اولین چیزی که به آن فکر کردم این بود:چرا اینجوری شد؟ دنبال دلیلش افتادم. بی احتیاطی -که خودم معتقدم نبوده ولی دیگران میگویند بوده-رویه ماجراست. دنبال دلیل های پنهان و زیرین می گشتم. چه شد که الان من در این حالم؟! اشل بسیار بسیار کوچک بلا. ابتلاء،کفاره،هش دار یا چشم زخم حتی و .... نتوانستم هیچ کدام را با قطعیت نسبت بدهم بهش! بعدتر به فکرم رسید اصلا کار من شاید نباید این دلیل یابی باشد. اینکه  چون و چرا کنم و ریشه اش را به چیزهایی که نمیتوان با قطعیت به علت حادثه یا بلا نسبت داد وصل کنم. کار من ولی این می تواند باشد که خودم را و شکل کنترل خودم را در دل بلا ببینم. عیار خودم دستم بیاید که کجای کارم. اینکه نگاهم را چقدر از بالاسر به پایین می آورم و ... و این که ازین بلا و سوزش چقدر برای سازش و پرداختن خودم استفاده می کنم. اینکه بدانم رفتار درست همیشه مستلزم دانستن تمام جزییات و علت نیست...

من که می‌نویسم
۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 دارم فکر می‌کنم خواندن وبلاگ هایی که دیگر به روز نمی شوند اما هنوز یک چیزهایی تویشان هست که بوی زندگی می دهد همچنان و هنوز، چقدر خوب است. دارم  فکر می کنم چقدر خوب است من هم با نوشتن، ریز ریز دوباره و چند باره خودم را بیابم. ذره ذره های وجودم را که گاهی زیر سایه ای، توی پستویی، همان گوشه کنارها قایم شده را پیدا کنم و بگویم: بیا بیرون پیدایت کردم. . . 

من که می‌نویسم
۱۲ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


امروز، روی صندلی‌های یکسره ی طبقه چهارم دانشکده علوم انسانی که نشسته بودم و منتظر بودم که دانشجوی قبلی بیرون بیاید و من بروم با استاد راهنمایم در مورد چند و چون پایان نامه صحبت کنم، یک اتفاقی در من افتاد. اتفاق هایی از جنس " آهان حالا فهمبدم" . ازین دست اتفاق ها این روزها زیاد در من می افتد و من هربار مبهوت زنده بودن زندگی جاری می شوم. این که چقدر سیال‌م/یم در عین این‌که تصور می کنیم چقدر ایستاییم! اتفاق هایی که می شود یک خط ، یک پاراگراف یا حتی یک صفحه در موردشان نوشت. و اتفاق امروز من : انگشت‌ها قلاب در هم، شست ها روی لب ها، روی صندلی‌ها عقب جلو می‌رفتم. داشتم اولش فکر می‌کردم که "هی سارا! توی ین چند ماه اخیر چقدر اینجا نشسته ای برای کارهای ریز و درشتی که با استاد داشته ای و حالا هم باز اینجایی." وسعی کردم حال هرباری را که نشسته ام روی این صندلی ها و زل زده ام به راهروی روبرو تا کسی بیرون بیاید و من داخل بروم فکر می‌کردم. اغلب حالم حال اضطراب و استرس و نامطمئنی بود هرچه بیاد می آوردم...داشتم فکر می‌کردم "عهههه چه مسیری را آمده ای سارا! عجب دورانی‌ست. " و دوباره به طعم این دوره تحصیلی‌م فکر کردم. هنوز گس است. یک بار که داشتم بهش فکر می‌کردم یاد خرمالویی افتادم که فقط یک بار در زندگی‌م خوردنش را تجربه کرده‌م! رنگ وسوسه انگیزی دارد. اما آنی که من خوردم نیم‌رس بود. شیرین بود ولی هنوز دهان را جمع می‌کرد. و من دیگر خرمالو نخوردم؛ گرچه هنوز هم از شکلش و تعریف‌هایی که از آن می‌کنند خوشم می‌آید. دوره ارشد هم مثل خوردن خرمالوست. یک دوره نیم‌رس کوتاه که هم شیرین است و هم دهان را جمع می‌کند. البته این طعم شخصی من است از این دوران. و کاملا ممکن است برای کس دیگر جور دیگری باشد. داشتم در مورد اتفاق امروزم می‌گفتم؛ داشتم به همین چیزهای دم دستی ای که گفتم و هرکسی ممکن است پشت در اتاق استاد بهشان فکر کند فکر می‌کردم که آن اتفاق افتاد. اتفاق حاوی این فهم بود که می‌خواهم بگویم : این‌که تجربه کردنی ها را باید تجربه کرد. ریز و درشتش فرقی ندارد. تجربه کردنی را باید تجربه کرد. نمی توان چیزی را تجربه نکرد و وانمود کرد که تجربه اش را دارم. نمی شود با دانستن و یا خواندن در مورد تجربه های دیگران توهم زد که خب من هم می توانم درباره اش ادعایی داشته باشم. نمی توان متبحر نبود و خود را متبحر جا زد. هرکسی هم نفهمد، حتی اگر حرفه ای هم باشی در نقش آدم های مجرب را بازی کردن، خودت که می توانی فرق خودت و آنی که تجربه کرده را بفهمی! خیلی از چیزها را باید فهم‌ت شود تا بتوانی درک‌شان کنی...خیلی از اولین ها را. خیلی از فقط یک بار در زندگی رخ دهنده ها را و خیلی از روتین ها را؛ همه اینها را باید تجربه کرده باشی، باید لمس کرده باشی تا بتوانی بگویی "من هم " و گرنه گزاف گویی که کاری ندارد. مثلا همین که فکر می کنی می دانی چه کار می خواهی برای پایان نامه ات بکنی و وقتی می روی که توضیح بدهی حرفهایت توی دو سه دیقه تمام می شود، همین را باید یک بار دست کم ببینی، توی موقعیتش قرار بگیری، با آن کلنجار بروی، خود را در معرض نقد و اصلاح قرار بدهی تا آنی بشوی که باید! نمی شود ژست آدمهای پخته را گرفت بدون اینکه زاویه هایت هنوز تیز و برنده باشد و در معرض هیچ فرسایشی قرار نگرفته باشی. و این جز با زمان به دست نمی‌آید. باید در آن چیزی که می‌خواهی تجربه پیدا کنی و در کسب تجربه ات مداومت داشته باشی. باید خود را به دست زمان بسپاری و خود را بسازی.1 لحظه لحظه ات را دریابی برای ساختن . . .



1. خود به زمان سپردن در نظر من معنایی دارد که زمانی راجعش خواهم نوشت... 

من که می‌نویسم
۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


سرم را عقب می‌برم، چشم‌هایم را می‌بندم و انگشتانم را می‌گذارم روی کیبورد. . . توی ذهنم صحنه ها را مرور می‌کنم؛ تمام آن صحنه هایی که روی‌شان با ماژیک سبز یا آبی نشانه خورده بود به عنوان بهانه برای نوشتن. صحنه هایی که درباره شان توی آینه دستشویی حرف زده‌م، توی خیابان با خودم بلند بلند بازگویشان کرده‌م. با مخاطب همیشه خیالی‌م راجع بهشان بحث کرده و از آنها دفاع کرده ام...همه شان می‌آیند جلوی چشمم و نمی‌آیند! نمی‌آیند که بنویسمشان. ثبتشان کنم. ماندگار بشوند. فرار می کنند از زیر انگشتانم انگار. خود را جمع می کنند و گوشه ی ذهنم کز می‌کنند و روی می‌پوشانند! نمی دانم چه بهانه ای پیدا کرده اند این بهانه ها که با من راه نمی آیند؟! درست که خیلی وقت است نمی نویسم. درست که قلمم روان نیست و الکن است اما دیگر آنقدری اختیار دارم که با همین توان و امکانات کم بهانه هایم را نوشته کنم و متن هایم را جایی، گوشه ای ، کنجی ثبت کنم. ندارم؟ آی بهانه ها؛ شما بگویید من چنین حقی ندارم؟! دلم می‌خواهد روزانه نویسی کنم. شاید به این کلک توانستم رامشان کنم و کم کمک از آن گوشه و کنارها بیرون شان بکشم و رامشان کنم که نوشته شوند. شاید...

من که می‌نویسم
۱۰ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آی حافظ حافظ حافظ! تو نمیدانی من  حالا نمی خواهم بشنوم " نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد" ؟ این را که خودم هم می دانم. تو مثلا لسان الغیبی. حرفی، سخنی، شیرین دهانی ای کن که دلم را خوش کند به این روزهای خاکستری که دارد می گذرد همین طور پشت سر هم...

من که می‌نویسم
۰۸ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

- : امشب حالت چطوره؟

+ چطور می‌بینی؟ 

- : خوبه . بهم گفتی " جان" پس خوبی 

+ هوم. خوبه که خوب می‌بینی....

من که می‌نویسم
۰۵ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر