مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۴ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

- : کاش یکی زمان رو نگه می‌داشت. من هنوز کارام مونده

+ : زمان، زمان بودنش به رونده بودنشه. می‌خوای زمان دیگه زمان نباشه؟ چه عجیب!


من که می‌نویسم
۲۱ دی ۹۳ ، ۲۳:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اسما قهر کرده بود. به خاطر یک گوشواره بدلی که مادرش گفته بود" این خوب نیست، مثل حلبی می‌ماند. نمی خرم‌ش برات" . توی مغازه‌ی شکلات فروشی نمی‌آمد. هرچه اصرارش کردم می‌گفت" من هیچی نمی‌خوام؛ ولم کن خاله"... با زور و شوخی و خنده بردمش توی مغازه. چند تا قوطی آبنبات گذاشتم جلویش گفتم یکی را انتخاب کند. گفت" من ازینا دوس ندارم" گفتم برای من انتخاب کن! باز هم طفره می‌رفت. گفت که تا بحال از هیچ نوعش نخورده نمی داند کدام بهتر است. باز هم اصرار کردم که باید تو بگویی حتما...با بغض رویش را برگرداند و یک جوری که مادرش بشنود گفت" مگه من اصلا حق انتخاب دارم؟" می خواستم همین را ازش بشنوم! می خواستم آن شکل مخالفت مادرش و تبعات آن را خود خواهرم - که مادرش باشد- ببیند. اسما عین خودم است.انگار که نوجوانی خودم دارد جلوی‌م راه می‌رود. خجالتی، مغرور، یک دنده و لجباز و در عین حال با پشتکار...مثل همان وقت های من رنگ های خیلی شاد می‌پوشد، عین من می‌خواهد از کامپیوتر سر دربیاورد و خیلی چیزهای دیگرش مثل من است...و طبیعتا تفاوت‌هایی هم هست که دلیلش تفاوت شرایط و زمانه ایست که نوجوانی هایمان در آن اتفاق افتاده و می افتد. این‌ها را نوشتم که برسم به این مطلب که یک زمانی من هم می‌خواستم خیلی بشوم! خیلی کسی...بزرگ آدمی. و آرزوهای بزرگی در سرم بود. مثل همین الان اسما. ولی نشدم. خیلی از انرژیم رفت برای ثابت کردن خودم و توانایی هایم و خیلیش هم رفت پای هدف هایی که مقطعی بودند و کوتاه مدت. یک دوره ای که پی‌شان می‌رفتم از حال و هوایش در می‌آمدم و رهایش می‌کردم. آدم تصمیم های لحظه ای بودم در نوجوانی! و تا همین سال‌های اخیر جوانی حتی... کارهایی کرده‌م که اگر ضرری نداشته‌اند نفع خاصی هم نداشته اند برایم. فقط تجربه شان کرده ام که کرده باشم. جاهایی رفته ام که رفته باشم. که بگویند فلانی هم رفته. فلانی هم دیده. فلانی هم می داند...کتاب هایی خوانده ام که اگر نداشتم‌شان اصلا یادم نمی‌آمد که چه هستند و موضوعشان چیست...

غرضم از این خود زنی ها این نبود که بگویم حالا، این‌جای زندگی‌م که ایساده ام، آدم بی مصرف و به درد نخوری هستم. قطعا من هم از یک جایی به بعد خودم را، و یافته و بایدهایم را کمابیش مرتب کردم و برای خودم معلوم کردم که چه می‌خواهم. گرچه به طور مبهم و شاید دیر ولی این اتفاق یک جریان مستمری‌ست که هنوز هم در من دارد می افتد...اما همه‌ی این‌ها، ته‌ش به یک آرزوی بزرگ ختم می‌شود. کاش می‌توانستم یک کسی بشوم - مثلا در کسوت مربی یا معلم -  بروم بنشینم کنار نوجوان‌ها و به‌شان درس بدهم. درس‌هایی از جنس "هش‌دار". از جنس "یاداوری " . برای این‌که بتوانند خودشان را در این دنیا پیدا کنند. بتوانند "بایدشان" را از دل زندگی بیرون بکشند. بتوانند "کیستی" خود را از دیگران و لحظه های " ار خود بیرون بودگی "شان متمایز کنند. بتوانند چرایی هایشان را پی بگیرند. بتوانند برای خودشان خلوت های ناب بسازند. بتوانند ماجراها را برای خود تبیین و تحلیل کنندو خیلی کارهای این شکلی دیگر ....یک فلسفه خوانده اگر بخواهد مفید باشد باید همین چیزها را بداند و بیاموزاند دیگر. مگر نه ؟ 

من که می‌نویسم
۱۴ دی ۹۳ ، ۱۲:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


گاهی وقت ها هم هست که حرف داری. یک سینه درددل. و خیلی خوب هم می دانی دوایش چه چیزیست و حالا فقط کمی دلت میخواهد درباره ش حرف بزنی. درباره دردت... میگردی از میان دوستانت آن مطمئن ترینش را انتخاب میکنی و سر حرف و درددلت را باز میکنی؛ اما کمی که میگذرد باز هم توی ذوقت می‌خورد.این یکی هم که دارد نسخه می‌پیچد برایت.....هعی! زمانه زمانه ای شده که تنها خدایی می تواند شنوای حرفهای مگو باشد....

پ ن: این فرصت ها را قدر بدان! بهانه های کوچک برای "تنها با خدا بودنت" را...


*****************************************************************************


یک پدیده ای را به تازگی کشف کرده ام که نامش را گذاشته م "به خود بودگی" . از آنجایی که مفاهیم با اضدادشان تعریف میشوند این خصلت را هم از وجه مقابلش یعنی"از خودبیرون بودگی" کشف کرده ام! این پدیده یک چیزی ست شبیه مراقبه در اخلاق.یعنی هرجایی و هنگام هر عملی حواست به خودت باشد. ما همیشه به صورت نظری و تءوری تعریف هایی برای خودمان داریم که اغلب در همان مقام تحلیل و توصیف می مانند و به نوعی همان ایده آل های رفتاری ما هستند اما وقت عمل یک چیزهای دیگری تاثیر این ایده آل های ما را کم میکند یا حتی ممکن است بپوشاندشان. یک چیزی مثل یک ناظر که دیگران و خوشایند و معیار عملشان که چه بسا برای من مبهم یا ناشناخته و حتی غیر قابل قبول باشد را مهم جلوه می دهد و مانع پیاده شدن طرح و برنامه مورد قبول خود واقعی م می شود. این میشود از خود بیرون بودگی فرد....پس هرکسی باید حواسش را جمع کند تا به خود بودگی اش به حداکثر برسد و آن وجه از خود بیرون نگرش از حالت مانع به ملاحظه گر و نهایتن مشاور تبدیل بشود. این گونه است که رضایت فرد از خودش، برنامه ها و به طور کلی شیوه گذران زندگی ش بالا می رود و تعلیق و در جا زدنش از بین می رود و حرکت رو به جلویی را آغاز خواهد کرد. این که خود بودگی مان را بپذیریم، به آن احترام بگذاریم و دوستش داشته باشیم. این یک عامل مهم عملی شدن برنامه های عقب مانده خواهد بود.



پ ن : قطعا این دو قسمت بالا و پایین ستاره ها ربط مستقیم و تنگاتنگی باهم دارد. شاید کمی پیچیده یا مبهم ولی ربط دارند!

من که می‌نویسم
۱۲ دی ۹۳ ، ۲۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

 یادش بخیر اولین کسی که به من گفت "با این کارت می‌شوی گوسفند سیاه گله! طاقتش را داری مخالف جریان حرکت کنی؟" دکتر بزی بود. مدیر گروه روان‌شناسی دانشگاه سیستان و بلوچستان. مدیرگروه برق و کامپیوتر گفته بود برگه سلامت روانی بیاور تا بهت فرم انصراف بدهم!! من آن وقت نفهمیدم حرفش به طعنه بوده رفتم اولین مرکز مشاوره روان‌شناسی که آن حوالی پیدا کردم. هفت هزار تومان پول دادم به منشی ای که توی سالن قدیمی مرکز مشاوره که بوی تریاک می‌داد نشسته بود و پرونده می‌ساخت برای مراجعین. پرونده صورتی را گرفتم دستم، مقنعه ام را صاف کردم و رفتم توی دفتر. اولین و تا حالا آخرین مشاوره ای که رفته ام را خیلی خوب بیاد دارم. پیرمرد خوش لباس خوش‌رویی که وقتی برایش گفتم برای فلسفه خواندن می خواهم انصراف بدهم، نگاهی عمیق به صورتم کرد و گفت آفرین! ولی من توصیه می کنم برو شرق... مثلا هند. برو ادیان بخوان. برو عرفان بخوان. گفتم سوال دارم گفت فلسفه جای جواب گرفتن نیست جای سوال پیدا کردن است. البته به تر ! می روی سوالهایت را خوب قوام می آوری بعد می روی برایشان جواب پیدا می کنی. شاید در فلسفه شاید هم جای دیگر! آن وقت ها این حرف ها برایم مبهم بود. نمی فهمیدم منظور دقیقش چیست؟ آن لحظه فقط ازین خوشحال بودم که نامه ای نوشت خطاب به مدیر گروه برق و کامپیوتر با این مضمون که این دختر سالم است فرم درخواستش را بدهید برود دنبال سرنوشتش...حالا بعد از نه سال تازه دارم میفهمم حرف هایش چه معنایی می دهد. تازه می فهمم برو شرق یعنی چه؟ برو دین بخوان یعنی چه؟ برو عرفان بخوان یعنی چه؟ برو توی فلسفه سوالهایت قوام بیایند جای دیگر دنبال جواب بگرد برایشان یعنی چه؟ حالا گوسفند سیاه گله که اغلب اوقات و هنوز نتوانسته خودش را بگنجاند در چارچوب های پذیرفته شده رایج، دارد باز هم دنبال راهش می گردد. به قول هایدگر نه راه کوبیده شده و صاف شده توسط گام های دیگران. دنبال کوره راه خودش...



پ ن: انکار نمی کنم که هنوز هم گاهی حیرت/غم‌ناک/ خالی می شوم وقتی مرا به خاطر این‌گونه بودنم انتخاب/ همراهی / همدلی نمی  کنند. ولی وقت هایی که هش‌یارم و به تا حالایم فکر می‌کنم، دست کم حسرتی برای زنده‌گی کردن آن‌گونه که تصور می‌کردم باید زندگی کنم نمی‌خورم. نه این که هیچ حسرتی نداشته باشم نه! همه حسرت می خورند که چرا بهتر نبوده اند؛ چرا گاهی رو به راه نبوده اند؛ من نیز این جنس حسرت هایم را دارم ولی حسرت تجربه نکردن آن چیزهایی که خیال می کردم حقم است را نه. الحمدلله...

من که می‌نویسم
۰۸ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر