مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

خواب‌گاه باید یک اتاق گریه داشته باشد. یک جایی که هرکس هروقت دلش پر بود ،از هرکس و هرجا ،برود راحت و بدون خجالت گریه ش را بکند.بدون دلداری و نگاه و ترحم و ناراحتی هم اتاقی و دوست و . . . بنشیند گوشه ی اتاق زانوهایش را بغل کند سرش را بگذارد روی زانوها و اینقدر ببارد تا سبک بشود. آرام بشود .بعدش با خیال راحت و بدون خودخوری صورتش را بشوید و برگردد اتاقش زندگی خوابگاهیش را از سر بگیرد.


حالا که محرم است و گاهی هوای گریه م هست ، جایش نیست . این جا آدم هایش زیادی منطقی اند. زیادی همه چیزشان زمان دار و برنامه ریزی شده است . این جا گریه بی وقتش معنی ندارد.مشکی بعد از عاشورا کار عبثی است. روزها درس دارند و شب ها استراحت شان می آید. این جا مرا زیادی  عاقل میخواهند.

کاش یکی محرم و صفر مرا با خودش می برد . می بردم یک جایی جز اینجا که محرم هایش بعد دهه اول تمام میشود و زندگی مثل همیشه جریان دارد . . . 

من که می‌نویسم
۲۹ آبان ۹۲ ، ۱۹:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


اولین بار که دیدمش تنها پانزده سال داشتم . آمد با پوزخندی تمام معصومیت نوجوانی‌م را به سخره گرفت و همراه‌ترین همراه نوجوانی‌م را با خود برد . همان وقت بود که نیم رخش را دیدم . و این چهره‌ی نیم تاریک - نیم روشن چنان در ذهنم حک شد که دیگر نتوانستم بدون تصور حضورش تصویری داشته باشم! آن‌قدر عمیق و ماندگار که مسیر زندگی‌م را هم تغییر داد. ناتوانی‌م در فهم کیستی/چیستی او بود که از ماندن در جایی جز آن جا که امکان درکش فراهم بود عاجز شدم و ناگزیر پا در مسیری گذاشتم که می‌شد امیدوار بود که بتوانم برای فهمش تلاش کنم . جاذبه های مسیر اما مرا تا حدی از جست و جوی کیستی/چیستی او غافل کرد و کم کم داشتم باور می‌کردم که زندگی بدون تصور او هم می‌شود .

ولی او دست بردار نبود . با هجومی نابهنگام ،این بار سرخوشی جوانی‌م را که تازه داشتم مزه مزه‌ش می‌کردم در برابر چشمان بهت زده‌م با خود برد . مدتی از خانه های این و آن شبح گون خود را نشان می‌داد . هم سالانم را با پوزخند به آرزوها و امیدهای در دلشان برمی‌داشت و می‌برد. و آخرین بار تکیه گاه خانه‌ی خواهرم و چهار روز بعدش سایه‌ی عزت خانه‌ی خودمان را با خود برد و بی رحم حتی فکر نکرد که سهم یک خانه در پنج روز دوتا نیست!بازگشت و حضورش را و معنای مبهمش را باز یاداوری کرد .چنان که دوسال است که دوباره با تصورحضورش زندگی می کنم . لمسش می کنم و از ندانستن حقیقتش در هراسم. ازین که هست . گریزناپذیر و حتمی ! و من هنوز نمیدانم کیست/چیست؟فکر می‌کنم دیگر نوبت من است . حالا من باید چشم در چشمانش بدوزم و بعد از این همه رویارویی از او بپرسم : تو آخر کیستی/چیستی ای مرگ؟ می‌خواهم این بار فلسفه ام را برای فهم کیستی/چیستی مرگ بخوانم .

من که می‌نویسم
۰۳ آبان ۹۲ ، ۲۳:۲۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر



گفت و گفت و گفت . تا زمینه را برای آن حرف اصلی‌ش آماده کند . همان که هرازگاهی در پیام هایش اشاره می‌کرد و وقتی علت را می‌پرسیدم می‌گفت باید حضوری ببینمت تا مفصل حرف بزنیم . حالا گذاشته بودم حرف هایش را بزند تا برسد به آن جایی که فکر می‌کند برای شروع خوب است  . . .
رسید به این جا که خیلی چیزها معنای عقلی‌شان برایم روشن نیست .
 -:با حالت " تعلیق " چقدر آشنایی ؟
 - : زیاد .
- : می‌دونی من در مورد این حالت نظرم چیه ؟
-: چی؟
-: من چندین سال خودم و دیگران را در این حالت دیده‌م . این تجربه ی زیسته‌ی شخصی منه . هیچ آدم سلیم العقلی خودش رو در حالت تعلیق نگه نمیداره! 
- : نه ! من این طوری فکر نمیکنم . آخه یه وقتایی این حالت برای آدم یه ترجیحه . تو ترجیح میدی تو این حالت خودتو نگه داری بجای این که بدون دلیل قانع کننده ای به چیزی معتقد باشی یا نباشی
-: تا کی؟ چقدر؟ بعد اگه این بشه یه حصاری که تو با " نمیدونم " خیال خودتو راحت کنی و به دیگران از توی این قلعه هی انتقاد کنی و از خودت با همین "خب من هنوز به نتیجه نرسیده م " دفاع کنی چی ؟ 
- : آخه یه وقتایی آدم فرصت نمیکنه بره دنبال چراییش!
-: آیا هیچ وقت برات مهم هست اون چیزی که در موردش سوال میکنی و معلقش میکنی ؟ ینی چقدر توی اولویتاته ؟
- : خب خیلی 
- : پس چرا میگی وقت نمیکنم برم دنبالشون؟
- : ...
- : آدم وقتی یه چیزی براش سوال بشه و درباره ش شک کنه باید برای " تعلیق"ش زمان تعیین کنه . یه زمان کوتاه . بعد راه بیفته بره دنبال جواب . که آیا این تناقض حقیقیه یا از نقص علم من . تنبلی و سر شلوغی هیچ وقت دلایل خوبی نبوده برای  موندن توی تعلیق . . . 
- : ولی ناکافی بودن استدلال دلیل خوبی که هست . نیست ؟ 
- : آره . منتها یه چیزی رو باید حواسمون باشه . آیا اون چیزی که دنبال استدلالی براش اصلا مال همین قلمرو هست یا نه ؟ 
- : ینی چی ؟
- : ینی خب یه چیزایی هم هست که ایمانی/ طبعیه . ینی اصلا عقل نمیتونه کاری کنه برات توی پذیرفتن یا نپذیرفتنش!قبول داری یه جاهایی یه چیزایی هست که تو با طبعت انتخابشون میکنی؟ حداقل در مقام مواجهه اولیه. یا حتی به عنوان چیزی که اجمالا می پذیریش چون برای طبعت خوشاینده یا یه آرامش/رضایت برات میاره و حالا بعدها دلایل/شواهد عقلی هم براشون پیدا میکنی ؟ ولی اون انتخاب اولیه حاصل ترجیح طبعیت بوده ؟ 
- : آره .خیلی چیزا وجود داره که عقل جایی نداره توش 
- : توجه به همین مرز و تحدید این دوتا قلمرو خیلی مهمه برای رها شدن از تعلیق/ تناقضات ما . . . 
- : :)
من که می‌نویسم
۰۲ آبان ۹۲ ، ۲۲:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر