مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

 انتخاب سخته !

حتی انتخاب بین خوردن سالاد یا قهوه فوری . . . 


ساعت یک شبی که فرداش امتحان آیین نامه داری 

بشینی پای یخچال 

درحالی که کتری هم روی گاز باشه 

این قدر به این انتخابت فکر کنی و فکر کنی 

که آب کتری ته بکشه 

و یکی که به ضرورت نصف شبی! از اون حوالی رد میشه 

بیاد بهت بگه 

" حاجت میده نصف شبی؟

ببند در اون لامصبّو همه هواش رفت "


بعد من ببینم

 بیست دیقه س که پای یخچال نشستم 

حداقل ده دیقه هم نوشتن این پست طول میکشه 

ساعت یه ربع به چهارم که باید برم برا سحری گرم کردن و مخلفات

هنوزم صفحه‌ی سی و دو کتابم 

فردا هم که وقتی نیست برا خوندن 

پس بیخیال سالاد 

همون قهوه فوری رو انتخاب می‌کنم  [کتری اندازه نیم لیوان آب تهش مونده بود!]

. . .


ساعت 1.26


پ ن : حتی توی همین انتخابای دم دستی هم پای ضرورت در میونه . نه دل بخواه ما!

پ ن 2 : الان پ ن نقض میشه اگه بگم برا سحری میخوام سالاد درست کنم ؟


من که می‌نویسم
۱۹ تیر ۹۲ ، ۰۱:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر


یادش بخیر ترم اول دوره‌ی کارشناسی ، درس " کلیات فلسفه " رو با دکتر ریخته‌گران داشتیم . استادی که کلاس هاش برای من ، علاوه بر محتوای مفید ، سرشار از لذت بود . بخاطر نوع خاص درس گفتن استاد . وقتی شروع به درس گفتن می‌کرد خودش غرق مطلب میشد و ما رو هم به تماشای غوص خودش در دنیای فلسفه و حکمت دعوت می‌کرد . یک بار اواخر کلاسش چنان از موضوع مورد بحثش به وجد اومده بود که حدود یک ربع بیش از وقت معمول همچنان داشت به وصف اندیشه‌ی فیلسوف مورد بحث ادامه می‌داد وانگار هیچ متوجه گذر زمان نبود . و این برای ما ترم یکی ها هم عجیب بود و هم خسته کننده . حتی سر و صداهای عمدی جمع کردن جزوه و کتاب روی میز زدن ها هم فایده نکرد تا این که یکی از آقایون کلاس با صدای بلند گفت : استاد خسته نباشید کلاس وقتش تموم شده . این اتفاق - خسته نباشید گفتن وقت و بی وقت بچه ها - سر خیلی کلاس های دیگه هم افتاد ولی عکس العمل جالب استاد ، این یکی رو تو ذهن من بُلد کرده . ایشون اصلا انتظار نداشت جواب اون توصیف شورانگیزش از طرف دانشجوش این باشه . یادمه که خیلی تند با اون آقا برخورد کرد ، نه مثل اغلب اساتید که چنین حرفی رو حمل بر توهین به خود می‌دونن و دانشجوی بیچاره رو چنان ضایع می‌کنن که دیگه جرئت جسارت به ساحت مقدس ایشون رو نکنه . بلکه ناراحتیش رو به خاطر توهینی که به ساحت فلسفه و اندیشه ورزی شده بود می دونست. چیزی که خیلی خوب یادم مونده جمله ای با این مضمونه : فلسفه یک فعالیت فکریه. شما فکر کردی من دارم به شما متن دیکته می‌کنم که هر وقت که خواستید متوقفش کنم ؟ 

این فعالیت فکری بودنِ فلسفه ، مهمترین تعریف ماندگار در ذهن من شد از این ماجرا . و خیلی از رویکردهام به مسائل فلسفی و نافلسفی رو شکل داد . من شاید مطالعه‌م زیاد نبوده - که این اهمال نابخشودنی منه - ولی سعیم بر این بوده که هر وقت می‌خوام با یه متن مواجه بشم ، اون رو به صورت یک فعالیت ببینم و منفعلانه در برابرش قرار نگیرم . و این نگاه ، به جوانب دیگه‌ی مطالعاتمم سرایت کرده . یکی از مهمترینشون ، همین وبلاگ خوانی ! وقتی دارم یک مطلب جدی از یه وبلاگ نویس جدی میخونم سعی میکنم اگر قراره براش کامنت بذارم ، کامنتم مواجهه‌ی فعالم با متن رو به نویسنده‌ی اون متن نشون بده . و شاید به خاطر همین خیلی کم برای وبلاگی کامنت می‌ذارم ! متاسفانه یکی از نکات منفی وبلاگ نویسی ، قسمت نظرات هر مطلب هست . بسیاری از نظرها، کاملا برخورد منفعلانه‌ی خواننده‌هاشون با متن رو نشون میدن . جملاتی مثل " خیلی خوب بود . عالی بود . مثل همیشه چه خوب مینویسی " رو برای هر پستی و هر وبلاگی میشه گذاشت . خیلی دیگه هم تو قسمت نظرات وبلاگ به اظهار دلتنگی و تجدید خاطره و . . . میپردازن . گاهی هم در اثنای نظرات اصلا بحث جدید و بعضا بیربط/کم ربطی به موضوع بین خواننده ها و نویسنده درمیگیره تاجایی که میبینی مثلا برای یک پست که چهل نظر گذاشته شده حتی یک نظر مرتبط با موضوع اون پست پیدا نمیکنی! شاید هم من خیلی سخت می‌گیرم ولی معتقدم منفعلانه قرار گرفتن در برابر یک متن جدی ، هم جفا به متنه و هم جفا به خود . یک متن رو باید فعالانه خوند . به مثابه یک فعالیت فکری . . . 

من که می‌نویسم
۱۰ تیر ۹۲ ، ۰۳:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

آدم باید حواسش را جمع کند . 

آدم وقتی می‌خواهد در مورد کسی نظری بدهد ، باید حواسش به این باشد که چقدر فرد منظور را می‌شناسد و چقدر به او نزدیک است و اصلا تا چه حد در جریان موضع‌گیری طرف در مورد آن موضوع خاص قرار دارد . و همه این‌ها را دقیقا همان وقتی که می‌خواهد حرف زدن در مورد "او" را شروع کند مد نظر قرار دهد تا حد و حدود نظر دادنش دستش باشد و بی ترمز تا جاهایی نرود که به خلاف واقع و یا حتی توهین و یا تهمت بینجامد . اصلا گیریم که به هیچ کدام از غایات ناپسند هم نرسد ، همین که وارد محدوده‌ای شویم که در موردش شناخت کافی و یا به روز نداریم خودش چیزی نزدیک به افتضاح است اگر خودش نباشد . باید برای این نشناخته /با شناخت ناقص در مورد چیزی نظر دادن ، یک اسمی وجود داشته باشد .یک کلمه که خصلت های غیبت و حرف زدن از روی بی دانشی و دروغ را برساند. گمان می‌کنم این خصلت در اثر یک رذیله‌ی دیگر به وجود می‌آید و آن هم صفت " خودبرتر بینی و احساس نیاز به فضل فروشی" است . و تا آن‌جا که دیده‌ام و تجربه کرده‌م ، این احساس نیاز کاذب - به فضل فروشی و مورد اعجاب و تحسین دیگری واقع شدن - برعکس عمل می‌کند . یعنی سطحی بودن و تو خالی بودن آن شخص را بیشتر به دیگران نشان می‌دهد و در بلند مدت بی اعتمادی نسبت به شخصیت آن فرد را به دنبال دارد . بهرحال خوب است که گاهی به رفتارهای پیرامون خود دقت کنیم و نادرست‌هایش را ریشه یابی کنیم . لااقل به زعم خودمان . شاید این ریشه یابی ها ، عاملی بازدارنده و یا متوقف کننده چنین رفتارهایی در خودمان هم بشوند . 



پ ن : وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ‏ اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْئُولاً.
و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن، زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.

*اسری/36




من که می‌نویسم
۰۶ تیر ۹۲ ، ۰۳:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

داشتم خودم را و زندگی این چندسالم را برای یک مخاطب خیالی ترسیم می‌کردم که رسیدم به سال های دانشگاه . و خصوصا به سال آخر دانشگاه و آشفتگی ها و بی قراری هایش . و این‌گونه شرحم را ادامه دادم : سال آخر ، دست به یک انتحار خود خواسته زدم . به بهانه ی دوستی با یکی ، از همه بریدم . حتی از خود پیشینم ! خیلی اغماض می خواست که کسی با آن شرایط در حالی که من را از پیش میشناخت باز هم با من دوست بماند . زدم زیر همه جمع کرده هایی که خیلی ها رویش حساب می کردند . آن داشته ها ، اگر پوشالی نبودند خیلی نا منظم بودند و من در آن شرایط و با آن همه "نمی‌دانم " این دانسته ها را هم  نمی‌خواستم . خودم را از دانستن و بیشتر دانستن کشیدم کنار و یک سال تمام ، در حالی که می بایست به ادامه و مقطع بعدی فکر کنم ، خودم را در دامن این آشفتگی رها کردم . و حالا که نگاه می کنم به این سکون ظاهری دوساله ، حرکتی عظیم را در خودم به چشم می‌بینم که کمتر کسی را دیده ام که تجربه اش کرده باشد . ایستادن و طبقه بندی اولویت ها و خواسته ها و حتی جرئت برگشت از انتخابی که زمانی دل به درست بودنش بسته بودم و در مقطع دیگری نادرست بودنش آشکار شد . و من حالا این حرکت آرام را بعد از آن سکون پریشان بسیار خوش می‌دارم . . . 

و همین آرامش به من می‌گوید دوسال را هدر نداده ام . دو سال که خیلی ها شاید اصلا ضرورتش را متوجه نشوند . خیلی ها ترجیح می دهند این خودی که من به دنبالش بوده ام را در انبوه کتاب ها و حرف ها و تجربه هایی از جنس دیگر بیابند . هر کسی از وجهه نظر خودش نگاه می‌کند . اصلا خیلی ها به چنین فرصتی هرگز نیاز ندارند . شاید کسی باشد که از همان کودکی از طریقی نشانی "خود" ش را یافته باشد و به مرور و بدون نیاز به چنین خلوتی_که من تجربه اش کردم _ پیدایش کرده باشد . حقیقت این است که هنوز ، از لحاظ کمّی _ کمّی با تعریف من البته _ احساس کمبود زیادی می‌کنم و خود را هنوز خیلی عقب مانده می‌دانم . ولی خوشحالم که تا حدودی برایم مشخص شده که چه میخواهم و از چه راهی . در تمثیل ، می‌توان کتابخانه ای را مثال زد که قفسه ها و موضوعات اصلیش با قرار گرفتن تعداد محدودی کتاب مشخص شده ولی هنوز آن طور که باید، شکل خود را نیافته و باید کتاب های بسیار دیگری در آن چیده شود . همین که جای کتاب ها و تا حدی میزان فضایی که به هر موضوعی باید اختصاص یابد مشخص شده، خودش یعنی قسمت زیادی از راه پیموده شده . گرچه هنوز راه زیادتری در پیش است . . . 

من که می‌نویسم
۰۱ تیر ۹۲ ، ۰۲:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر