مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است


به چگونه مردن پدرم که فکر می‌کنم ، روند جاری در زنده‌گی خانواده‌م رو می‌بینم . اصولا همه‌ی افراد خانواده‌ی ما همین گونه زندگی می‌کنند . در سکوت و برای خودشان . بدون این‌که هیچ کدام در جریان مسائل و مشکلات ، دیگری را به قصد هم‌فکری و کمک در جریان بگذارد . بعد از مدتی ، ناگهان و بدون این که دیگر اعضای خانواده از عقبه و یا روند آن مسئله اطلاعی داشته باشند ، هاله‌ی یک مشکل بزرگ را دور  آن عضو خانواده می‌بینند که یا آنقدر دیر شده که کاری از کسی ساخته نیست یا خیلی نزدیک به دیر شدن است . بابا هم همین جوری مرد . این قدر در سکوت و خفا  درد کشید که وقتی دردهایش را جدی گرفت توده های سرطانی تمام استخوان‌هایش را گرفته بودند . و نهایتا چهار ماه توانست در برابر این بیماری دوام بیاورد . و ناچار تسلیم مرگ شد . حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم این جور مردن خیلی هم بعید نبود از خانواده ما . تازه او که برون گراترین عضو خانواده ما بود ! این روزها دارم باور می‌کنم خیلی ها همان جوری می‌میرند که زندگی کرده اند . مگر در موارد خاص . . . 

من که می‌نویسم
۱۶ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر