مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است


داریم از کتابفروشی مولا برمی گردیم سمت انقلاب .

فاطمه : برنامه امروز تموم شد؟

 من : آره .فقط یه نماز مونده که میتونیم بریم مسجد سر میدون میتونیمم هرکی بره سی خودش بخونه . 

- : بریم مسجد

می‌رویم . ایستاده ام به نماز که یک چهره آشنا از جلویم رد می‌شود.مطمئن نیستم چون پوشش نا آشناست . نمازم که تمام می‌شود برمی‌گردم پشت سرم را نگاه می‌کنم . خودش است .چادرش افتاده روی شانه هایش، گره روسریش را شل کرده و گوشه ای نشسته دارد ساندویچش را گاز می‌زند. چند کتاب و نوشت افزار هم توی پاکت های رنگی دور و برش. نگاهش میکنم .خیلی زود متوجه نگاهم می‌شود و مبهوت همین جور نگاه می‌کند. خب طبیعی ست ، من هم عوض شده ام ! شاید همان قدر که او . کمی که می‌گذرد ابروهایش به نشانه بلاخره شناختن بالا می‌رود و لبخند می‌زند. می‌روم سمتش و روبوسی می‌کنیم . می‌نشیند کنارم . رفتارش مثل زنهای سی و چند ساله با وقار و طمانینه است .از آن شر و شوری که آخرین بار ازش دیده بودم  هیچ اثری نبود .انگار جایی جا مانده باشد! انگشتری در دست چپش هست ، شاید گواه یک کلاغ چهل کلاغ های شنیده . اما این قدر احتیاط می کند در احوال پرسی که من هم هیچ اشاره ای نمی کنم . انگار که خط قرمزی باشد این وسط . شایعاتی از یک ازدواج نامتعارف! نمیخواهم با پرسیدن سوالهای بی جا احوالش را بهم بریزم وقتی خودش دوست ندارد چیزی بگوید! بعد این همه وقت من چرا باید بیایم نیشتری بزنم و بروم ؟ حتی اگر هیچ کدام از آنچه که گفته بودند و شنیده بودم درست نباشد ، حواسم به خط قرمزهایی که داشت با رفتارش برایم می کشید بود . نباید خرابش نمی کردم .باید به او اجازه می دادم در حضورم راحت باشد . حرف را به عمد بردم سر دانشگاه و پایان نامه و همین حرفهای معمول . آخر حرف هایش گفت خیلی از دیدنت امید گرفتم و من باز هم نپرسیدم چرا؟ و چطور ؟ گاهی بعضی ها خسته تر از آن هستند که بیش از حد به حرف بگیری شان . شاید همین دیدار کوتاه کافی باشد . شاید همین حضور بس باشد برای این که یکی حالش خوب شود با دیدنت .یا تو حالت خوب شود با دیدنش . . . 

من که می‌نویسم
۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر