مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۲ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

میگه : این استاد دکارت میخواد چجوری سوال بده ؟ 

میگم : نمی دونم والا . من که به روش خودم میخونم . 

- : من از صبح تا حالا دارم تأمل دوم رو میخونم هنوزم تموم نشده . خیلی از این اسم گذاری های جزوه رو هم نمیفهمم منظورش چیه ؟ 

- : من هنوز شروع نکردم . مگه میخوای چکار کنی که یه روز کامل تأمل دوم رو داری میخونی ؟ 

- : خیلی کندم .باید با مطلب خیلی کلنجار برم تا بره تو ذهنم . ببین مثلا این که گفته مقدمات متمایز سازی یعنی چی؟ 

- : هیچ چیز خاصی نیست ! این ینی میخواد شروع کنه به گفتن این که نفس از بدن متمایزه .ینی میخواد بگه که من فقط بدنم نیستم .پس چی هستم ؟نفس! کل مطلب همینه .حالا این خوشحاله که اسم بذاره مقدمه متمایزسازی ، حالا خود متمایز سازی ، موخره متمایزسازی . . . 

- : آره .میدونم همینه ولی تو توضیح و جزییاتش گیج میشم آخه 

- : ببین یه دور از بالا به جزوه ت نگاه کن! اصلا به کل تأملات از بالا نگاه کن ؛ جزییاتش با خودت دیگه .از خودت تحلیل کن . این جوری خیلی زودتر به نتیجه می رسی . 

مدت تقریبا طولانی میخندد و هی جمله " از بالا به جزوه ت نگاه کن " رو تکرار میکنه و میگه " خوب بود " !!

- : فکر کردی شوخی گفتم . این روش من برای کل امتحانامه . جدی ! کلا آدم یه وقتایی که خیلی عمیق توی زندگیشه باید بیاد بیرون و از بالا به زندگیش نگاه کنه .این جوری کمتر حرص و جوش میزنه برا اون موضوع .چون میبینه اونقدرا که از روبرو مساله بزرگ و بغرنج بنظر میاد از بالا مساله مهمی نیست .تازه خیلیم کوچیک و کم اهمیت دیده میشه . بله جونم از بالا به زندگی نگاه کن . . . 


- شب امتحانیه حکمت میگی ؟؟

- آدم باید همیشه تمرین حکمت بکنه .مگر نه این که ما دوستدار حکمتیم ؟ :D

- بله بله . ممنونم از راهنماییت . کاری نداری؟ من برم از بالا به دکارت نگاه کنم 

- نه برو .کار خوبی میکنی :)

-خدافظ

- خدافظ

من که می‌نویسم
۲۰ دی ۹۲ ، ۰۰:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر


خواهرم وسواس دارد . وسواس این‌که بچه هایش مریض‌اند! با تک سرفه ای شال و کلاه می‌کند به سمت دکتر اطفال! تقریبا همه‌ی پزشکان متخصص اطفال شهرمان را می‌شناسد و بیشترشان هم او را . چند باری با او همراه شده‌م در راه این دکتر بری‌های به جا و بی جا .یک بارش به خاطر بعد مسافت محله‌ی ما با مطب دکتر بود . دکتر که سید است و پاکستانی ( از آخرین های نسل دکترهای هندی و پاکستانی که در جنوب ایران طبابت می‌کردند ) و از همین شهر ما زن گرفته ، مطبش را در حاشیه‎ی محروم نشین شهر زده که اتفاقا محله قدیمی زنش که او نیز پزشک است هم هست که مردم حاشیه نشین که مرکز شهر آمدن سختشان است راحت بتوانند کودکان مریض شان را ببرند نزد او برای درمان و از خیلی هایشان ویزیت نمی گیرد و شنیده م حتی گاهی منشی با هماهنگی دکتر  به یکسری هایشان پول هم می دهد برای داروی کودکان مریض. اولین چیزی که در مطب به چشمم آمد کم سن بودن مادرانی بود که بچه به بغل و بعضا بدون مردان شان با چشم های نگران منتظر نوبت شان نشسته بودند . در تمام مدتی که منتظر نوبت نشسته بودیم خودم را جایشان می‌گذاشتم و به این که چقدر حالت نگران کننده ای خواهد بود این که آدم نداند با نوزاد/کودک بیماری که همه امیدش تویی چه بکند . ته چهره خیلی هاشان می شد فهمید که از من بچه ترند و حتی خیلی بچه ترند .

یک بار دیگر - همین پریشب - که باز پایم به مطب دکتر اطفال باز شد دوباره تعدادی از این مادرک ها را دیدم . مادرک های نگران و بچه به بغل . مادرک هایی که با وجود داشتن بچه از من بی بچه و بی پدر بچه کمتر میدانستند چه باید بکنند با این طفل معصوم های سرفه زن شان ! یکی شان از در که آمد تو با پدر بچه بود . بچه را که از توی پتو در آوردند یک دختر هشت نه ماهه را دیدم که سفیدیش به مادرش برده بود و چشمان درشت و روشنش به پدر . کنار من نشسته بودند و بچه شان هرازگاهی نق می زد . پدرک پول ویزیت را که پرداخت کرد به مادرک گفت کارت که تمام شد زنگ بزن اگر نزدیک بودم می آیم دنبالت اگر نه هم آزانس بگیر برو خانه . رفت تا دم در و برگشت دوباره .انگار که چیزی یادش آمده یا بخواهد چیزی را تاکید کند . گفت : اصلا زنگ هم نزن همون آزانس بگیر .بچه رو موتور بیشتر یخ می کنه . . . 

مادرک نگاهی به من کرد که تنها زن بی بچه ی آن مطب بودم و پرسید : بچه تون تو ماشینه ؟ بنده خدا فکر کرده بود بچه ی من با پدرش توی ماشین مانده اند و من آمده ام تا نوبتمان که شد خبرشان کنم !!!

با لبخند گفتم : نه . من اصلا بچه ندارم . با خواهرم آمده ام . او بچه اش سرما خورده .

گفت : اصلا بهتون نمیاد بچه نداشته باشید!!

پرسیدم : شما همین یکی رو داری ؟

گفت : نه دوتان! این یکی کوچیکیه . یه دوساله هم دارم . اونم دختره . این دکترا که راست نمیگن .تا روز اخر این دومی رو می گفتن پسره همین که به دنیا اومد دیدیم دختره .میبینین لباساش آبیه همش لباس پسرونه براش خریده بودیم .اولیه بیشتر خودش رو عزیز کرده تا این بیچاره .این یکی عین خودم بی صداست .

گفتم : ان شاءالله هر دوتاشون عاقبت بخیر باشن . مشکلش چیه بچه تون ؟

گفت : نمی دونم . چند روز خوبه دوباره حالش بد میشه .الان یک ماهه این جوریه . تب و اسهال و استفراغ .سرفه هم می زنه.امروزم این دونه ها رو لپش زده . میبینی؟

نگاه کردم . به سختی میشد دونه های ریز قرمز رو روی گونه بچه تشخیص داد . گفت آمده که به دکتر بگوید برای بچه آزمایش بنویسد . بعد از یک ماه ! یک ماه با داروی محلی و جوشانده نوزاد هشت نه ماهه را درمان می‌کرده اند ! به صلاح دید مادر شوهرش . . .

گفتم : خیلی کار خوبی کردی آوردیش دکتر .بهرحال متخصص بهتر میتونه تشخیص بده مشکل این بچه رو .

گفت : همین حالا هم دور از چشم مادر شوهرم آوردمش. رفته بود روضه .اولی رو گذاشتم پیش خواهرم و این یکی رو آوردم دکتر ببینم چشه بچه م بلاخره . بخدا تا صبح خواب ندارم بس که ناله می کنه بی زبون .

گفتم: ان شاءالله که مشکل جدی نیست و با دارو رفع میشه .نگران نباش .

 گفت: خدا کنه . خدا کنه فقط بیمارستانی نشه . اون یکی یه بار کارش به بیمارستان کشید پدرم دراومد تا خوب شد . مادرم بیچاره نمیتونه بیاد پیشم بخاطر اون خواهر و برادرای دیگه م . منم که نمی تونم برم اونجا با دوتا بچه کوچیک که . دست تنها خیلی سخته . . . 

نگرانی از تمام چهره اش می بارید . از لابلای حرفهایش میشد فهمید یک بخشی از نگرانیش بخاطر حرف قوم شوهرش هم هست که میگویند بچه است و نمیتواند از پس بزرگ کردن دوتا بچه بربیاید . آخر حرفهایش فهمیدم خودش فقط بیست و دوسالش است ! یعنی به سن الان من که برسد بچه اولش پیش دبستانی خواهد بود . یک لحظه فکر کردم اگر قرار بود الان بجای فکر کردن به تفرد صورت یا ماده در فلسفه ارسطو به بچه ی پیش دبستانی م فکر کنم حالم از الانم خیلی بهتر /بدتر بود؟ واقعا نمی‌دانستم !نتوانستم میان لذت داشتن یک/چند بچه که من مادرش/شان باشم و مسئول تربیت شان با همه سختی هایش و رفتن پی علایق شخصی و سیر در دنیای تجرد بدون این دغدغه ها یکی را ترجیح دهم ! در حالی که قبلا خیال می کردم قطعا دومی را انتخاب خواهم کرد . و بسیار خوشحالم که در موقعیت واقعی هنوز سر چنین دو راهی ای قرار نگرفته ام که مجبور باشم یکی را انتخاب کنم!

پ ن : اما دلم برای مادرک هایی که حالا وقت مادری شان نبوده می سوزد . آنهایی که برای این مادرشدن شان بهای سنگینی را پرداخته و می پردازند .آنهایی که حسرت یک سرخوشی بی دغدغه را همیشه در دل خواهند داشت . و از آن طرف دلم برای تمام دخترانی که سن شان دارد بالا و بالاتر می‌رود و طعم مادری را نچشیده و در حسرت یک گریه نوزادی ازآن خودشان هستند هم می سوزد . شاید خیلی بیشتر از مادرکان . . . 

خدا کند حسرت به دل مان نماند !


من که می‌نویسم
۱۴ دی ۹۲ ، ۰۰:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر