مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است


یکی از سخت‌ترین مواجهه‌های عاطفی آدم ، دل بریدن از رابطه‌ای هست که زمانی خیلی به دوام و بقاش امیدوار بوده  . یه زمانی میرسه که جلوتر رفتن با همون روال قدیم ، حماقته .البته اگر به اندازه کافی حماقت نکرده باشی . . .[حماقت ، این‌جا یعنی کاری که به خود آدم ضربه بزند]

  این‌که دیگه نمیتونی امیدی به برگشت به حالت قبل داشته باشی ، بخصوص اگر شکل رابطه و رفتارهای طرف مقابل ، تو رو متوقع کرده باشه و زمانی برسه که ببینی تمام توقعات تو و تصوراتت داره از جانب طرف مقابل به هیچ گرفته میشه و در برابرش حتی هیچ پاسخی هم داده نمیشه ، ضربه‌ی سنگینی به روحت وارد میشه . ضربه ای که شاید حالا حالاها زمین‌گیرت کنه . . . قصد ندارم این‌جا به چند و چون و جزئیات این مسئله بپردازم ، فقط خواستم این چند خط را حالا و این‌جا ثبت کنم تا یادم بمونه زمانی بخاطر زیاده روی و کوتاه اومدن‌های بی‌جا و بی‌وقتم چه ضربه ای به خودم زدم . بهر حال باید در برابر چنین موقعیتی بیش ازاین مقاومت (خوش بینی ) نشون ندم و در برابر منقضی شدنش دست تسلیم بالا ببرم و سعی کنم خودم رو با وضعیت جدید وفق بدم . . .

من که می‌نویسم
۱۷ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سال جدید برای من با تم مرگ اندیشی شروع شده،به این صورت که با اومدن بهار هر نشونه و حالتی که نوید حیات و زندگی میده،برای من جنبه ی سلبی‌ش پررنگ‌تر میشه ،شاید هم طبیعی  باشه که آدم از دل حیات ممات رو ببینه ،منتها من حالا برای اولین بار با این عمق دارم تجربه‌ش می‌کنم .یک حس بدیع و در عین حال هراس‌ناک .تصور تمام شدن زندگی و این که مرگ دیر یا زود سراغ من هم میاد،خیلی خوف داره.فارغ از این‌که چه اعتقادی به معاد دارم ،نفس تصور رفتن و رها کردن زندگی حس ناخوشایندی در آدم ایجاد میکنه .برای انسان بقاطلب ،تصور فنا و نیستی تصوریه که شاید بیشترین تاثیر رو انتخاب شیوه‌ی زندگیش داشته باشه . . .


برای من ،مسئله‌ی مرگ اولین بار توی سن شونزده سالگی بطور جدی مطرح شد .زمانی که مرگ دوتا از عزیزترین‌هام رو ازم گرفت توی حادثه‌ای که 

خودم هم در آستانه‌ی مرگ قرار گرفتم.مواجهه با این اتفاق زندگی من رو دگرگون کرد ،تا حدی که "چیستی و چرایی مرگ" من رو از سر کلاس‌های مهندسی آورد روی نیمکت‌های فلسفه نشوند. دروغ چرا حقیقت اینه که فلسفه و مسائل آکادمیکش و حول و حواشی‌ش من رو تا حدی از علت اصلی اومدنم به این رشته دور کرد و دغدغه‌ی ذهنی‌م حل نشده باقی موند و نتونستم اون جور که باید جوابی برای سوالات خودم پیدا کنم .گرچه باب جدیدی از چگونه اندیشیدن به این مسئله رو برام باز کرد .اما کاهلی و از این شاخه به اون شاخه پریدن‌های خودم برای تجربه‌های تازه مانع کسب شناخت مطلوب و دلخواهم نسبت به  این مسئله شد . . . 

حالا بعد از دوسال دور بودن از فضای دانشگاهی دغدغه‌ی مرگ و سیل سوالاتی که من رو به سمت فلسفه کشوند دوباره به ذهنم هجوم آورده اندیشه ای که این‌بار بنا دارم پی‌ش رو بگیرم . . .



*معتقدم تجربه های عینی هرکس ، باعث شکل گیری دغدغه های او میشه. شاید اگر 4 دی 82 اون حادثه برای من رخ نمیداد ، من الان جای دیگه ای ایستاده بودم و مرگ ، و به تبع اون زندگی ،برام معنای دیگه ای داشت . . .

پ ن : شاید چند پست درباره‌ی مرگ این‌جا نوشته شود . مثل یک پرونده‌ی موضوعی . شاید . . .





من که می‌نویسم
۰۹ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

خیلی وقتا 

 گریه‌م می‌گیره

 از خوندن یا دیدن حال ناخوش دیگران 

و بعدتر

و بیشتر

برای دل خودم 

ینی یه رشته‌ی -هرچند - نازک هست 

همیشه

 که اون حال گریه دار دیگران رو 

به حال من گره می‌زنه 

بهش میگن رقت قلب انگار 

شایدم یه چیز دیگه .

البته من فکر می‌کنم 

اسمش همون یه چیز دیگه‌ای هست 

که من نمی‌دونم ! 

فعلا بیا بهش بگیم "دل‌نازکی"

خب حقیقت اینه که

من

قبلا این‌قدر دل نازک نبوده‌م .

قبلا ینی 

تا قبل از مرگ بابا !

حتی میشه گفت

خیلی هم دچار کنترل چشمی بوده‌م 

در نیامدن اشک . . . 

گمونم اون قسمتی از روح بابا 

که مربوط به قلب رقیقش بوده 

بعد از مرگش 

در من حلول کرده !

بابا خیلی دل-نازک بود . . . 

اگر بخوایم تناسخی نشه 

شاید این جوری باید گفت :

دل نازک‌م ارث پدری‌مه . . . 

شاید یه کسایی پیدا بشن که 

دوست داشته باشن 

اسمشو یه چیزای دیگه بذارن 

مثلا:

معلول شرایط سخت زندگی

یا 

حالات بعد از ضربه روحی حاصل از فقدان عزیز 

اما من دلم می‌خواد بهش بگم 

"ارث پدری" 

آخه 

ارث پدری هم کلاس داره 

هم همه می‌فهمنش 

ینی نیاز به توضیح زیاد نداره 

متوجهید که؟

این جوری کار منم راحت تر میشه 

وقتی یکی دید 

توی یه موقعیت متوسط احساسی

دارم اشکامو پاک میکنم 

همین که بپرسه

چی شده ؟

یا 

چرا داری گریه میکنی؟

زود میتونم بگم :

این حالت 

"ارث بابامه " 

به همین راحتی !


من که می‌نویسم
۰۹ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


 آدمی چنان بی‌نهایت طلب است

که در هیچ مرز و قیدی نگنجد ! 

تنها یک اندیشه است

که او را 

از اوج این طلب به زیر می‌کشد 

و دست‌بسته مطیع طبیعت و قیودش می‌کند :

اندیشه ی مرگ و گریزناپذیری آن 




من که می‌نویسم
۰۹ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر