مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف
هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست
از خلوتم به خانه خمار می‌کشی
گفتی سر تو بسته فتراک ما شود
سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم
وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی
بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند
ای تازه گل که دامن از این خار می‌کشی
حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر
می می‌خوری و طره دلدار می‌کشی
من که می‌نویسم
۳۰ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

میل به جاودانگی انسان را به سمت هنر می کشاند . 



+ با تاثیر از نوشته ی آغازین یکی از اپیزودهای "فرش ایرانی " : ما می‌آییم و می‌رویم .تنها هنراست که می‌ماند . . . 


من که می‌نویسم
۲۴ اسفند ۹۱ ، ۱۱:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


یکی از بدترین تجربیات طولانی‌مدت خودخواسته‌ی من ، موندن تو حالت تعلیقه . این که جهت‌گیری‌های اصلی و فرعی زندگی روزمره‌تو به بهانه‌های مختلف عقب بندازی . این‌که یه مدت نامحدود و بدون برنامه به خودت فرصت بدی که هیچ کاری نکنی . یا به کمترین ها رضایت بدی . این مسئله ، وقتی بذاری تو رو تو خودش غرق کنه ، چنان رخوت و سستی رو ایجاد می‌کنه که ممکنه حالا حالاها قابل جبران نباشه . این تنبلی باعث پایین اومدن اعتمادبنفس و انگیزه برای ایجاد یا مواجه شدن با فرصت‌های جدید میشه . و تو بعد از مدتی میشی یه آدم بی خطر و خاطره ! و این بنظرم اوج فاجعه‌س . . . 

یه زمانی توی وبلاگ قبلیم نوشتم :" چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد "  چرخ رو برهم زدم اما برای چرخیدنش بر وفق مرادم هیچ کاری نکردم  . متاسفانه باید اعتراف کنم که من فقط ویران کردن موقعیت نامطلوبم رو بلدم . و برای ایجاد موقعیت مطلوب تاحالا تلاش چندانی نکرده‌م . این "چرخ بر هم زدن " جسارتی هست که خیلی اوقات مورد تحسین و تشویق قرار گرفته و شاید یکی از دلایل کاستی من ،همین راحتی خیال و یا مغرور شدن بخاطر داشتن چنین خصوصیتی هست . الان مدت زیادی هست که به اسم فرصت دادن به خودم برای تصمیم در مورد جهت‌گیری های اصلی و فرعی ،از همه چیز و همه کس کشیدم کنار و خودم رو توی یه برزخ عذاب‌آور معلق کرده‌م . و این برزخ ، نه تنها هیچ کمکی به بهتر تصمیم گرفتنم نکرده بلکه باعث به وجود اومدن حس ناکامی و عقب موندگی و بی سوادی و خیلی حس های منفی دیگه هم شده . شاید حالا که دارم به مفید نبودن این تعلیق فکر می‌کنم ، بهترین زمان باشه برای بیرون اومدن ازش و کنار گذاشتنش . مطمئنن پاره کردن چنین پیله ای که توی یه مدت طولانی دور خودم تنیده‌م، مستلزم یک تصمیم جدی هست . برای کنار گذاشتن خیلی چیزها و برداشتن خیلی چیزهای دیگه . یک باور به درست بودن تصمیم . این روزها دارم دنبال اون یقین می‌گردم . یک باور که موتور محرک م برای شروع باشه. . . 


احتمالا ادامه دارد . . . 

من که می‌نویسم
۱۹ اسفند ۹۱ ، ۰۴:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

خیلیا تو زنده گیشون مدام پاپیچ خدا میشن که: خدایا اگه میخوای ما رو آدم کنی برامون نشونه بفرست که میخوای ما آدم بشیم .

 من باید زانو بزنم در برابرش و بگم : خدایا جون عزیزات ،یادیگه نشونه نفرست که می‌خوای من آدم بشم _ چون‌که تا الان تو شرم همینایی که فرستادی موندم _ یا این‌که یه کاری کن که بفهمم می‌خوای آدم بشم . نه ازین فهمای همین‌جوری ها! که مثلا امشب متنبه بشم و فردا دوباره یادم بره‌. ...یه جور فهمی که همیشه یادم بمونه . این‌که تو نمی‌خوای من جز آدم چیز(ها)ی دیگه ای باشم . خودت می‌دونی که منظورم چیه . . . 




+ از پست‌های بایگانی شده وبلاگ قبلی (28تیر91)


من که می‌نویسم
۱۳ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

صفحه به صفحه هرچی جلوتر میرفتم حیرتم بیشتر می شد . انگار که نویسنده داره ورق به ورق زندگی اونو توصیف میکنه . در حالی که حقیقت اینه که احتمال خیلی خیلی زیاد این بوده که شیفته شخصیت داستان شده و سعی کرده خودش و زندگیش رو بر اساس افکار و عقاید او تغییر بده و الحق که خیلی خوب تونسته بود چنین کاری رو بکنه ! با توجه به این که زیاد رمان خونده بود و میل عجیبی تو امتحان کردن رفتارای مختلف داشت، اصلن ازش بعید نبود...

از همون بار که بعد از اردو به من زنگ زد و من تو اتوبوس امیر آباد نشسته بودم روی صندلی ای که  روی موتور اتوبوس بود و داغ کرده بودم ،نه بخاطر داغی موتور ؛که حرفای اون موتور منو داغ کرده بود! "من از تو خوشم اومده ولی . . . ولی من هیچ مسئولیتی رو در قبال این رابطه قبول نمیکنم ." و من در حیرت که خب پس حرف حسابت چیه ؟ و نتونستم تو رودرواسیش چیزی بگم و فقط ذکر خب خب گرفته بودم !بس که خر بودم . اصلن  از قبل ترش .از همون روز که تو خونه مهرنوش دیدمش برای اولین بار .قد بلند و صورت سبزه .عینکی . با قیافه ای که نمیدونم چرا خودش این قدر اصرار داشت مدام یاداوری کنه شبیه توده ای هاس! از همون شب که راه افتادیم و تولد من بود . از جمله هایی که تو تبریک گفتنش گفت .از اصراری که خواسته و نا خواسته داشت برای متفاوت نشون دادن خودش . از فحش هایی که مدام می پروند و در عین حال سعی داشت خودشو مودب نشون بده جلو بعضی از بچه ها. ازفردا صبحش که من برا نماز رفتم پایین و پشت سرم دوید: کجا داری میری ؟ و وقتی شنید "می خوام برم نماز بخونم " گفت جدی میگی؟امیدمو ناامید کردی! فکر نمیکردم نماز بخونی  . . . از شب تو سرپل ذهاب که کشف حجاب یکی دوتا از دخترا  رو دید و به من گفت کسی که نماز میخونه لابد روسریشم در نمیاره و "اه " ی که پشت بندش گفت و فکر کرد من نشنیدم .از سوالش که"تو وقتی اعصابت خورده چیکار میکنی ؟ تو که نه سیگار میکشی و نه مشروب میخوری! "از حرفایی که زده بود به مهرنوش که " من ازش خوشم میاد فقط چن تا گیر مذهبی داره که زیادی دست و پا گیره وگرنه . . ." از بیخیالیش وقتی شب تو تخت سلیمان مهرنوش گم شده بود و سروش کارد میزدی خونش در نمیومد .در حالی که مهرنوش بهش  زنگ زده بود که با یه گروه دیگه داره میره و اون یادش رفته بود به ما بگه . از اون مشکلی که شب آخر با مسئول اردو پیدا کردیم سر دزدکی فیلم گرفتن از بچه ها و اون که از سرِ مستی قضیه رو بین همه‌ی کسایی که خبر نداشتن،پخش کرده بود و اعصاب همه رو بهم ریخت .از شکل زندگیش . از بیکاریش . از سرکار رفتنش . از دوهفته عسلوییه -دوهفته تهران ش. عسلوییه انگار کن همون ارتفاعات پوشیده از برفی بود که بهش پناه می‌برد تا از تمدن و کثافتش دور باشه .وگرنه اون آدم کار کردن تو اون شرایط سخت نبود که !از چیزایی که خودش از  زندگیش تعریف کرد . از مادرش که  می‌ترسید ازش چون براش ناشناخته بود . از جنس زن که بنظرش غیر قابل اطمینان بود مگر این که ازش آتو (عاطو ؟) داشته باشی . از آخرین حرفی که بهم زد : من وقاحت ماندانا رو به حس مسئولیت مادرانه‌ی مهتاب و حجب و غرور ذاتی تو ترجیح میدم ..." از همه اینا فهمیدم که این آدم داره سعی می کنه مفهوم تعهد رو از زندگیش گم کنه . این ینی همون " آزادی از بند تعلق" لنی تو خداحافط گاری کوپر ! شک ندارم داشت تلاش میکرد نسخه ایرانی"لنی " بسازه از خودش . فهمیدم که این جور آدما با این که جالبن ولی به درد زندگی نمیخورن . جدی ! راستش هیچ وقت نفهمیدم اون از چی من خوشش اومده بود ولی همون حجب و غرور ذاتی من با تمام رودرواسی ای که بخاطر دوستی با سروش و مهرنوش باهاش داشتم باعث شد این آدم به من نزدیک نشه . وگرنه شاید الان من واقعن رفته بودم ماداگاسکار . . .



پ ن : اردوی کرمانشاه - کردستان اردی بهشت 89 .دانشکده ادبیات .از تجربیات خیلی ارزش مندی بود که دیگه حاضر نیستم تکرارش کنم . . .

+ به بهانه خوندن کتاب "خداحافظ گاری کوپر " رومن گاری ترجمه :سروش حبیبی



+ از پست‌های وبلاگ قبلی .(28 خرداد91)

من که می‌نویسم
۱۳ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یکی از بهترین قسمت‌های خونه تکونی ، تکوندن کتا‌خونه‌س! مخصوصا اگر پایین کتابخونه‌ت یه کشوی بایگانی هم داشته باشی . یه کشو پر از خاطرات سال‌های سپری شده . نوشته‌های منظم توی دفترهای تمیز . نوشته‌های نامنظم توی کاغذ پاره‌ها و دستمال کاغذی و پشت برگه‌های تبلیغاتی و وسط جزوه و هرچیزی که شبیه کاغذ باشه و بشه روش نوشت . نامه‌نگاری‌هایی که صدای خمیازه‌ی کلاس‌های بعد از ظهرهای بهار از توشون شنیده میشه . نوشته هایی با دوخط . خط من . خط "او" ." او" هایی که کنارت می‌نشستن و می‌دونستن گاهی وسط کلاس حرف داری . حرف‌های نوشتنی . حرف‌های جدی . سوال‌هایی که وسط درس پیش میومد . بحث‌هایی که در امتداد کلاس پیش می‌رفت . کلافه‌گی‌هامون وسط کلاس‌های کسل کننده . حرف‌های وقت‌گذرون . حرف‌های بی سر و ته . . . 

کاغذهایی که پیش من مونده رو دسته بندی کردم و نگه داشتم . این‌ کاغذها ، خاطرات مکتوبی هستند از آدم‌هایی که زمانی بغل دستشون نشستم و نوشتیم  و خوندیم و . .  یه روز هم از کنار هم بلند شدیم و از هم جدا شدیم و عبور کردیم از کنار هم . و این خاطرات ، ردپای همون عبوره . . .


**************

یکی از کاغذهایی که امروز لای یکی از کتاب‌هام پیدا کردم ، یه نوشته بود با خودکار قهوه‌ای روی یه کاغذ یادداشت :

من : سر کلاس فلسفه هنر یه خواب دیدم . باورت میشه یه جمله بود خوابم ؟ ینی همین یه جمله رو خواب دیدم و بیدار شدم . کل خوابم شاید 4 دیقه طول کشید . 

حمیده: چی بود جمله؟

من : جمله‌ش این بود: " شکست ممکنه الان چیزی رو از تو بگیره ، ولی مطمئن باش می‌خواد چیز بهتری به تو بده "

حمیده: خب الان ینی انتخاب رشته می‌کنی یا نه ؟ 

من : چه ربطی داره ؟!

حمیده: فکر کردم کاملا مربوطه .

من : شاید مربوط باشه ، شایدم نه . انتخاب رشته می‌کنم . حتی شاید برم دانشگاه . حتی شبانه . اما هیچ ربطی نداره . 

حمیده : منم اگه اتنخاب کنم محدود انتخاب می‌کنم . محدود . خیلی منتظرم دفترچه بیاد . . . 


خوندن این یادداشت منو برد نشوند توی کلاس 228 ردیف دوم سمت پنجره . سر کلاس اخلاق در تفکر غرب . یادم اومد که جمله ای رو که خواب دیده بودم ، همون وقت سر کلاس فلسفه هنر نوشتم که یادم نره . بهار بود . یه روزی مابین اعلام نتایج و انتخاب رشته‌ی ما . اوایل خرداد و اواخر ترم هشت کارشناسی . حتی یادم میاد که شبش به این جمله خیلی فکر کردم و ازش سر در نیاوردم . مثل امشب ، که بهش خیلی فکر کردم ؛ اما این‌بار می‌فهمم معنی اون جمله چیه! چون قسمت اول اون جمله رو تجربه کردم .حالا منتظرم ببینم قسمت دومش هم قرار هست تعبیر بشه یا نه . . . 


پ ن :تصور کنید من ترم آخر چقدر بیخیال شده بودم که سر کلاس می‌خوابیدم ؟! 

من که می‌نویسم
۱۱ اسفند ۹۱ ، ۰۲:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


 دوروزبعدش بنا بود بچه‌ها راهی بشن . منم اسم نوشته بودم اما مامان اجازه نمی‌داد . می‌گفت : نه . خطر داره . . . هرچی از من اصرار که بابا این همه آدم هرسال دارن میرن و منم با دوستمم و هیچ مشکلی نیست ، از مامان انکار که نه ! خطر داره . همین که گفتم !

کنکور ارشدمون پنج شنبه صبح بود و زمان حرکت بچه‌ها شنبه شب . بعد از کنکور رفتیم بهشت زهرا . قطعه شهدا . توی گشت و گذار بودیم که همین جوری به دلم گذشت که از ارواح این شهدا بخوام که واسطه بشن که منم برم . یه دوره‌ای بود که کلا توی شک بودم . همه ی حرفام یه قیدی توش داشت : " اگه هستن، اگه می‌تونن ، اگه حقیقت داشته باشه، اگه . . . " این بارم یکی از همین اگه‌ها پرید وسط "طلبم " . " اگه راست میگن " که شما میتونین ، اگه حقیقته که شماها کار از دستتون برمیاد . . . 

عصر مامان زنگ زد که بپرسه کنکور رو چکار کردم ، بعد از تموم شدن حرفامون ، گفتم بذار یه بار دیگه هم امتحان کنم . شاید راضی شده باشه . گفتم : راستی ما حرکتمون شنبه شبه ها! یه جوری زدم به شوخی که اگه باز بگه نه ، خیلی تو ذوقم نخوره . منتظر بودم که یه قلنبه بارم کنه . مثلا: بیخود ! تو هیچ جا نمیری . ببین دارم میگم بهت!! ولی در کمال ناباوری گفت : حواست باشه لباس گرم باخودت ببر. اون‌جا شباش سرده . خیلی خیلی عجیب بود این رضایت ناگهانیش . واقعا باور نمی‌کردم ! 

به دوستم گفتم : مامان راضی شد که منم بیام .

 گفت : جدا؟ چی گفتی بهش؟ 

گفتم : هیچی . گفتم شنبه میرم ، اونم گفت لباس گرم بردارم . همین!

اونم باورش نمی‌شد . اصلا هیچ کس باورش نمی‌شد که من - با تیپ شخصیتی اون دوره‌م - بخوام یه زمانی جنوب برم .یه "من"ی بود که هم صدا با خیلیا می‌پرسید: چرا می‌خوای بری؟ چی رو می‌خوای ببینی ؟ مگه الان دیگه اون‌جا چیزی هم پیدا میشه ؟ بعد اون یکی "من"م جواب می‌داد : میخوام برم ببینم . از نزدیک . دقیقا برای این‌که ببینم چیزی پیدا میشه یا نه !بهر حال اسفند 89 برای اولین بار پای من به جنوب باز شد . اولین باری که هنوز بار دومی نداشته پی‌ش . و خیلی چیزا دیدم . خیلی چیزا برای من عوض شد . خیلی مفاهیمی که اصلا برام مطرح نبود معنا پیدا کرد و  محترم و حتی مقدس شد . و شاید اصلا همین سفر مقدمه‌ای شد برای تعدیل خیلی از عقاید و نگاهم به یه تیپ و تفکر خاص . نمی‌خوام جوّ بدم و یا شلوغش کنم ، همین‌جور دلی که به اون سفر نگاه می‌کنم ، می‌بینم یه شباهت‌هایی هم با سفر کربلام داشت . . . 

هرچی که بود اون‌قدر جاذبه داشته که این دوسال بعدش - پارسال و امسال - اسفند که میشه " فصل راهیان نور" دلم هوای جنوب می‌کنه . هنوز هم چیزهایی هست برای پیدا کردن . . .

من که می‌نویسم
۱۰ اسفند ۹۱ ، ۰۲:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

نمی‌دانم چه چیزی از دیدن آن در من برانگیخته شده که حالا هم با تصورش حسی عجیب به من دست می‌دهد . شاید حس حسرت از مرور خاطره‌های گذشته  .کودکی پر هیجان‌م را در چنین خانه‌ی بزرگ و پر رفت و آمدی گذرانده‌ام .شرح عاشقی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گفتن‌هایم با ماهِ توی حوضِ نیمه‌شب های گرم تابستان را دراین خانه جا گذاشته ام . و روزی که با لباس سپید ، با چشم‌های اشک‌آلود از در این خانه پای بیرون گذاشتم و همراه مرد زندگی‌م راه افتادم دنبال سرنوشتم . . . روزهای زیادی در این خانه و محله جا گذاشته‌م و حالا برگشته‌م برای مرور همه‌ی آن روزها . ایستاده‌ام در برابر شبح سیاه خانه‌ی قدیمی‌م و . . . مرور می‌کنم . روزهای خوشی و عیش را . روزهای غم و عزا را . روزهایی که با مادر و خواهرانم برای نماز به حرم می‌رفتیم . . . و روزهایی که حکومت بعث سقوط کرد . روزهایی که صدای انفجار از گوشه و کنار به گوش می‌رسید و هر روز حفره‌ای در دیوار خانه‌ای چشم های نامحرم را وارد حریم خانه می‌کرد . روزهایی که دیگر محله جای امنی نبود . آن روزها من دیگر این‌جا نبودم . اصلا کاظمیه نبودم . ساکن بغداد شده بودم . ولی پدر پیر و مادر بیمارم هنوز در همین خانه زندگی می‌کردند . اصرارهای من و خواهرها و برادرها برای خالی کردن خانه بیش از دوسه ماه اثر نکرد و آن دو بازگشتند به همان خانه‌ی درندشت قدیمی . هرچه بود آن‌جا خانه‌شان بود . خانه‌ی خودشان . . .

و حالا من بودم و آن خانه و حسی عجیب . . . حسی مثل داشتن همه‌ی این خاطرات از این خانه ! اما من یک دختر ایرانی بودم که نیمه شب برای اولین بار و - شاید - آخرین بار به این کوچه آمد و در همان تاریکی شب قبل از اذان صبح یک نگاه این خانه را دید و رفت که به نماز صبح حرمش برسد . و هیچ وقت نه هراس جا گذاشتن پدر و مادر پیرش را دراین محله‌ی انفجارخیز نداشته و نه صدای انفجار کوچه پس کوچه‌ها دلش را لرزانده . . . ولی حسی شبیه حس تعلق به آن خانه ، با همان یک نگاه در او رخنه کرد . . . 


من که می‌نویسم
۰۸ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

اون شب ، شب غمگینی بود . حتی اگه تمام خیابون ولی عصر رو تا خود تجریش پیاده می‌رفتیم . حتی شوخی‌های من و خنده‌های تو هم غم داشت . من و تو می‌دونستیم که دیگه اون روزای خوب گذشت و این پیاده‌روی ها به مقصد نامعلوم ، دیگه هیچی رو برنمی‌گردونه . فقط یه تلخی عجیب به کام من و تو می‌ریزه که هیچ کدوم به روی اون یکی نمیاره . یادته ؟ قبلا هرقدر هم مسیرمون رو طولانی‌تر می‌کردیم ، حرف کم نمیوردیم اما این بار حرف‌ها ، خاطره‌ها همه قطعه قطعه شده بود . کوتاه  و بدون جزئیات . بدون خنده‌های تو و شوخی‌های من . انگار هر دوی ما خیلی جدی شده بودیم . مثل آدم بزرگ ها . که دست می‌کنند توی جیب‌ پالتوهاشون و روی یه خط صاف شونه به شونه راه میرن . دیگه نه چشم‌های تو برق میزد از کنجکاوی ، نه من حال حرف زدن داشتم . حتی قدم‌هامون هم مثل گذشته نبود. هیچی مثل گذشته نبود... زود خسته شدیم . سوار اتوبوس که شدیم دور از هم وایسادیم که بی حرفیمون اون قدرا تو ذوق هردومون نزنه . باورم نمیشد یک سال و نیم این قدر هر دوتامون رو عوض کرده باشه. . . 

رفتیم توی تکیه‌ . شب اول محرم بود . حجره های دور تکیه خالی شده بودن و داشتن سباهپوش میکردن . گفتم :چایی روضه میخوری؟ گفتی: آره . من می‌دونستم تو منو میکشی میاری تا این‌جا به عشق همین تکیه و حال و هوای محرم . پس هنوز میشناختی‌م . هنوز امیدی بود . ولی چایی روضه هم تلخی این همه فاصله رو کم نکرد . . . 

توی " فلوت " رفتیم اون ته نشستیم . روبروی پنجره که پشتش کوه سیاه بود و یه مشت چراغ داشتن ازش بالا میرفتن . گفتی : خط اخم روی پیشونیت رفته سارا . این چند وقت اخم نکردی؟ گفتم : اخم دیگه به چه کارم میاد ؟ این چند وقت فقط گریه کردم . . . و گریه کردم . اشک‌هایی که بی اختیار میومدن . میز بغلی چهار تا پسر نشسته بودن که هرچهارتاشون زل زده بودن به من و اشک ریختنم . با تعجب .خیره .و شاید غم‌گین . . تو هول شده بودی . تا حالا اشک ریختن منو تو خلوت هم ندیده بودی چه برسه به این‌جای شلوغ! بلد نبودی آرومم کنی . بلد نبودی یه حرفی بزنی که بشه سد این رودخونه‌ی طغیان کرده . نشستی نگام کردی و پا به پای اشکام اشک ریختی . گفتی : سارا ، چقدر دلت نازک شده . من تو اون چهارسال هیچ وقت گریه کردنتو ندیدم . گفتم : این یک سال خیلی سختی کشیدم . خیلی . . . 

اون شب شب غمگینی بود . غمش از سر چهارراه ولی عصر شروع شد و تا تجریش امتداد پیدا کرد .اون شب با هم برنگشتیم . جلوی "فلوت " از هم جدا شدیم . من غمم رو برداشتم و به سمت مترو رفتم . تو و غمت هم به سمت ونک . . . 

من که می‌نویسم
۰۵ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


تازگیا به این نتیجه رسیده‌م که :

وقتی کتابی رو دست می‌گیری ، یا وقتی قلم رو کاغذ می‌ذاری ، باید بدونی که ازاین خوندن یا نوشتن می‌خوای دقیقا به کجا برسی؟ یعنی چه چیزی بهت افزوده بشه ؟ درست مثل کتاب‌های درسی که اولش نوشته "در آخر این فصل دانش‌آموز/دانشجو قادر خواهد بود . . . " همون مطالعه‌ی هدف‌دار . با برنامه . قبل و بعد خوندن یک کتاب باید با هم فرق داشته باشه . و نکته‌ی مهمش این‌جاست که تو با نگاه تحلیلی بری سراغ نوشته/نوشتن . نه این‌که بعد از خوندن ببینی یه سری محفوظات مونده رو دستت که خیلی هنر کنی بتونی دسته بندی کنی و بذاری یه گوشه ذهنت که اونم کم کم خاک می‌گیره و فراموش می‌شه . فقط می‌تونی پز خوندنشو بدی که من فلان کتاب/مقاله رو خوندم! نوشتن ولی با خوندن فرق می‌کنه . خود فعالیت نوشتن خودبه خود آدم رو درگیر می‌کنه . باعث می‌شه ذهن به تکاپو بیفته برای تحلیل و نتیجه گیری . بااین همه ، گرچه نوشتن فعالیت بیشتری رو می‌طلبه ، ولی همون هم باید جهت داشته باشه . من بارها تجربه کردم که خواستم در مورد یک موضوع خاص بنویسم ولی آخر نوشته‌م دیدم کلا منحرف شده‌م یه سمت دیگه!! خلاصه که کاش یکی بود خیلی قبل‌تر از خوندن این همه کتابی که انگار نخوندم ، روش درست خوندن و تحلیلی و نقادانه نگاه کردن به متن رو بهم یاد می‌داد تا الان این همه احساس "کم" بودن نکنم . . . 

من که می‌نویسم
۰۱ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر