مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۰ ثبت شده است

شب اول: من انار و حافظ آوردم تو هم چایی بریز...

تقریبا تمام بچه های اتاقای سمت غربی طبقه 4 ساختمون72 (بجز اتاق عربیا و اتاق روبرویی ما!)یا تو اتاق ما-417- بودن یا تو اتاق 422!حدود 20 نفری تو اتاق ما بودن...

فقط یه هندونه ی  کوچیک داشتیم که من و فاطی-هم اتاقیم-عصرش از قزل قلعه خریده بودیم و بزور به 10 نفر میرسید ولی تقسیم هندونه ی یلدای خوابگاه هم مثل همه چیز دیگه ش فرق میکنه.به همه رسید خدا روشکر...

آجیلا از من بود و تقریبا همه ی میوه رو ن.ی.ن.ا خریده بود.البته باباش!برامون آورده بود.

اون شب شاید تو اتاق ما خیلی از دوستیا شکل گرفت و خیلیاشم به دوستیای صمیمی تبدیل شد.مخصوصا بین بچه هایی که هم رشته نبودن و رابطه هاشون در حد سلام و علیک تو راهرو و آشپزخونه بود...


من که می‌نویسم
۳۰ آذر ۹۰ ، ۱۳:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
گاهی وسط یک کار مهم و برنامه ریزی شده که نسبتا خوبم داره پیش میره یهو یه معضل قدیمی که بی جواب رها شده ،تو سرم اینقدر وول میخوره که از کار و زندگی میندازتم!دقیقا مثل الان!همینکه شروع کردم به ویتگنشتاین خونی و کتابا رو ردیف کردم ،پشت سر هم یه اتفاقایی تو مخم میوفته که مدام میرم تو فکر این که "حد و مرز ارزش ها تو زندگی من کجاست؟"وقتی میگم اتفاق یعنی واقعا اتفاق ها!شاید طبیعت داره منو به سمت جواب دادن به اون مسئله میبره وقتی که دارم دنبال جواب برای یه مسئله ی دیگه میگردم!نمیدونم چرا گاهی طبیعت راهشو از من جدا میکنه و دیکتاتور مآبانه منو دنبال خودش میکشونه!


من که می‌نویسم
۳۰ آذر ۹۰ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
گاهی وقتا همین جور که داریم راه میریم یه ابری تو آسمون میبینیم که یه شکل خاصیه.مثلا شبیه یه صندوق!یا یه چکمه ! یا اصلا هرچی...همینجور که ما راه میریم اونم بالای سر ما یا جلوی ما حرکت میکنه.تا یه جایی که یا ما وایمیسیم یا مسیر حرکت اون عوض میشه یا...

گاهی هم نشستیم و هیچ حرکتی نمیکنیم ولی باز چشممون به آسمونه و حرکت ابرایی که از جلو چشممون عبور میکنن.مثلا یه ابر شکل خرگوش از یه گوشه ای به چشممون میاد.بانگاهمون همین جور دنبالش میکنیم تا یه گوشه ی دیگه از دیدمون خارج بشه...

آسمون زندگی ما هم پر از فرصتاییه که در حرکتن.گاهی ماهم باهاشون هم مسیر میشیم و حرکت میکنیم. گاهیم فقط میشینیم و  رفتنشونو نگاه میکنیم...


***وَالْفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب فَانْتَهِزوا فُرَص الخَیر... امام علی(ع)

فرصت ها در گذرند همانگونه که ابرها در حال عبورند.پس فرصت های خیر را دریابید...

شاید منظورش از فرصتهای خیرو دریابید اینه که این ابرا بعضیاشون تو دلشون بارون دارن ،از این بارون ها برای به ثمر نشوندن زندگیتون استفاده کنید...   


پ ن:

1.اینجا پره از تلنگرایی که بهمون گذر عمر رو یاد آوری میکنه!

2.امروز این گذران فرصت ها بدجوری بچشمم اومد

 3.به خودم که نگاه میکنم ،میبینم بیشتر تماشاگر فرصتهای در حال عبورم بودم تا هم مسیرشون...

4.امیدوارم اظهار تأسف برای از دست دادن فرصتها ،عاملی بشه برای ازدست ندادن فرصتهای پیش رومون...                     

من که می‌نویسم
۲۹ آذر ۹۰ ، ۰۶:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

1.پیامبر(ص):اوّل ما خلق الله، نوری...

اولین مخلوق خدا وجود مبارک حضرت محمد(ص) است وخلقت بقیه ی مخلوقات بواسطه ی نور وجود پیامبر(ص) است.

2.پیامبر (ص):حسین منّی و أنا من حسین(ع)

حسین(ع) از من است و من از حسین(ع).بنابر این هر زمان پیامبر(ص) بوده ،امام حسین (ع) نیز بوده و هر آنچه پیامبر(ص) واسطه ی خلقتش بوده ،وجود مبارک امام حسین (ع) نیز واسطه ی خلقتش است.



.:به همین دلیل است که او را اباعبدالله میگویند.پدر بندگان خداست حسین(ع)...





*مرجع:شرح زیارت عاشورا.مجلس چهارم.آیت الله سید احمد میرخانی

18

من که می‌نویسم
۲۳ آذر ۹۰ ، ۰۳:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
بچّه که بودم آدما برام یا سفید بودن یا سیاه!یا خوبِ خوب یا بدِ بد!

نمیتونستم ببینم یا باور کنم که آدمای خوب ذهن من ممکنه کار بدی انجام بدن همونطور که نمیتونستم باور کنم آدمای بدذهنم میتونن کارای خوبم بکنن...

اما هرچی بزرگتر میشدم نقطه های سیاه آدمای سفید ذهنم بیشتر دیده میشد و البته نقطه های سفید آدمای سیاه...

سفیدی و سیاهی هر دوتاشون کم کم از ذهنم محو شدن و جاشونو به خاکستری دادن...

از دو سطح سفید وسیاه ،فقط دوتا خط مونده که عدّه ی خیلی کمی تو این دوخط جا میگیرن.خط سفیدشو میبینم اون بالا، اما خیلی وقته سطح وسیع خاکستری، بین من و خط سیاه اونقدر فاصله انداخته که ازخط سیاه رو گاهی بصورت نقطه هایی میبینم....

حالا همه ی ذهنم تقریبا یه دست خاکستریه؛گرچه خاکستریش تیره و روشن داره ولی  بهر حال خاکستری،خاکستریه!


پ ن : این پست یه بار نوشته شده بود اما به دلیلی پاک شد و حالا به یه دلیل دیگه!دوباره نوشته شد!






من که می‌نویسم
۲۱ آذر ۹۰ ، ۰۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر
به بهانه ی طرح عاشورایی هیئت الرحمن:


-مگر نه اینکه منطق ،فکر را از خطا به راه صحیح باز میگرداند؟

حسین(ع) نیز با خونش امت به راه خطا رفته جدش را بسوی مسیر اصلی اسلام می آورد.حسین (ع) خود، منطق است...

-منطق از واژه نطق گرفته شده و نطق را فصل ممیّز حیوان از انسان میدانند...

مگر نه اینکه حسین (ع) انسان بودن انسان را معنا میبخشد و او را  از مقام  حیوانی به سر منزل انسانیّت میرساند؟

حسین(ع) خود،منطق است...

من که می‌نویسم
۱۸ آذر ۹۰ ، ۲۱:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
با یک کوله راه افتادم.با اتوبوس.به سختی وبیخوابی تو اتوبوس عادت دارم . دو سه تا کار داشتم که هرکدوم نهایت دوساعت وقت میگرفت و میتونستم همون روز برگردم اما دلم سفر میخواست.دلم میخواست خودم باشم و خودم.مخصوصا در آستانه این آغاز...

دور برنامه ریزی و خونه ی فامیل رو خط کشیدم از همون اولش!

 

چهار روز موندم.جاهایی که خیلی از خاطراتم اونجاها ساخته شده بود رو یکی یکی میرفتم همونجور کوله بدوش...

اومده بودم که تماشا کنم.بی عجله و بی هول و هراس.راه میرفتم بدون اینکه به چیزی فکر کنم.میرفتم که فقط رفته باشم...

 حس خیلی عجیبی داشتم ؛حسی که به من میگفت اینجا هرقدرهم جالب باشه و لذت بخش، تو مسافری،به چشم رهگذر نگاه کن...

دوستامو میدیدم بدون اینکه برنامه خاصی داشته باشم برای دیدنشون.دیدم خیلی از دوستیهام کمرنگ شده و بعضا بیرنگ و خیلیای دیگه هم پررنگ تر شده با گذر زمان.خاصیت عجیب زمان...

کوله بدوشی بودم که هرشب مهمون لطف دوستی میشد .بدون اینکه بدونه فرداشب کجاست ...

یله و رها بودم تو این سفر و این اونقدر لذت بزرگی به من دادکه یه روز بیشتر موندم حتی اما من یه مسافر بودم و این لذت مدیون همین رهگذر بودنم بود پس دیر یازود باید برمیگشتم و برگشتم...

تنها سفرکردن اونقدر برام جذاب بود که خیلی مایلم که باز هم تجربه ش کنم...



پ ن : شاید نمونه کوچکی از زندگی مطلوبی که همیشه در افقهای دور دست دنبالش میگردم...




من که می‌نویسم
۱۱ آذر ۹۰ ، ۰۰:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر
ساعت حدود 11 شبه که گوشیم زنگ میخوره.شماره ناشناس!نیمکره راست سرم شدید درد میکنه.میخوام جواب ندم ولی میدم!سیاوشه!*شاید تا بحال سه بار نشده که با یه شماره زنگ بزنه یا مسیج بده.منگ منگم.اصلا یادم نیست چجوری سلام علیک کردم باهاش ...میگه :ببخشید این موقع مزاحم شدم یه شعر میخواستم برا ورود شمر!!!

-تو تعزیه شبیه شمر اول که وارد حسینیه میشه یه شعری چیزی در مدح امام حسین(ع) میخونه بعد نسخه شو شروع میکنه.یه جور ادب به ساحت امام حسینه از طرف شبیه خون که بگه منم عزادار امام حسینم -خودش میگه یه شعری هست که معنیش اینه که کعبه بخاطر امام حسین(ع)سیاهپوش شده رو دارید؟اون خوبه...

میگم :آره دارمش.

میگه : من الان میام دم خونه تون برام بریزیدش رو فلش!

تا میام بگم نیا برات مسیجش میکنم قطع میکنه. 5 دیقه بعد مسیج میده من دم خونه تونم!میرم میگیرم فلششو میارم براش میریزم .-فقط سه بیته !-میام دم در که بهش بدم دوست خواهرمو میبینم که خواهرمو آورده برسونه .رفته بودن مراسم حاجی خوری!

میگه :چطوری؟کجایی ؟ناپیدایی...

میگم:تو اتاق آخری...

میگه:عجب!حالا چه خبره تو اتاق آخری؟

میگم:هیچی!ایران هم تهدید به جنگ شده هم حلقه تحریماتش تنگ تر شده.دیروز روز جهانی فلسفه بود و من بازم تو اتاق آخری بودم!از اینور محرم داره میاد دو سه روز دیگه؛ چار پنج تا کتاب محرمی چیدم بالای تخت که یکیشو شروع کنم و نکرده م هنوز!از یه طرف دیگه  خلاصه برداریای منطقم کند پیش میره.از اون ور دیگه تر!دو سه تا رمان ناتموم دارم.که حال ندارم تمومشون کنم.اون هفته هم جاتون خالی داشتیم از قشم برمیگشتیم خوردم زمین اون دستم که قبلا ترقوه ش شکسته بود باز درد گرفته شدید ولی حال ندارم برم عکس بگیرم ازش!شنبه هم دارم میرم تهران مدرک نیم سانسمو بگیرم ،یه دوسه ماهی بزنم به دیوار نگاش کنم بعدشم ببرم بدم دانشگاه اصفهان!از یه طرف دیگه محمد-برادرم- و زنش اخیرا بطرز مشکوکی برای بیمارای ام اسی دلشون میسوزه-البته هرکدوم جدا جدا دلشون سوخته و من این دوتا دلسوزی رو که کنار هم میذارم نگران میشم که مبادا کسی از دورو بریامون/شون دچار این بیماری شده باشه؟-مریضی بابا و خونه نشین شدن دو سه ماه اخیرم که خودتون خبر دارید حتما...صورتمم نمیدونم چرا جدیدا اینقدر جوش میزنه؟همین دیگه...

ببخشید توروخدا روپا وایسادین از اون موقع تو این سرما.مامان اینام منتظرن تو ماشین...منزل خودتونه ؛تشریف بیارید این ورا.قربان شما.شبتون بخیر...


اصلا بمن چه که بیچاره هنگ کرد! میخواست همچین سوالی ازم نپرسه؛ اونم درست وقتی که من ساعت یازده و خورده ایه شب بااین سردرد کوفتی!!اومدم دم در شعر ورودیه شمرو بدم و برم...



من که می‌نویسم
۰۲ آذر ۹۰ ، ۱۳:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر