مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۰ ثبت شده است

با یه لیوان آب آلبالو شروع شد این همه تب و لرز و تهوع و بیحالی وضعف امروزم!

اومده میگه:خاله چرا اینجا خوابیدی؟

میگم:حالم خوب نیست

میگه:این چیه داری میخوری؟

میگم: آب میوه.

میگه:آب میوه چی؟

میگم:انبه

میگه:چرا داری ازاینا میخوری؟

میگم:میخوام حالم زودتر خوب شه.

میگه:چرا اینجوری شدی؟

میگم:نمیدونم.فکر کنم آب آلبالو که خوردم فشارم افتاده

میگه:میخوای فشارتو بگیرم؟

میگم:نه،مامانت گرفته

میگه:نه بذار بگیرم!

میاد فشارمو میگیره.میگه چند شد؟چند شد؟

میگم:خوبه.دارم خوب میشم

میره و بر میگرده بایه آب هلو.میگه:دهن باز دهن باز....

میگم:نمیخورم علی جان من خوردم.این برا توئه.

میگه:ببین شکل انبه روشه...

میگم :این که هلوئه که!

میگه:اونورش انبه س!!!

میگم:من خوردم.توبخور.

عصبانی میشه که نمیخورم.میگه:تو اصلنم مریض نیستی!تو یه خاله ی خیکموی خوابالوی تنبلی!!!



حرف راست و بچه!!!





من که می‌نویسم
۲۶ مهر ۹۰ ، ۰۱:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر


من شیر اومدم اما دارن بزغاله میفرستنم بیرون!


مکان نوشته:میز ردیف اول کلاس 229دانشکده ادبیات.یکی از اون کلاس کوچیکایی که کلاسای ارشد و دکتری توش تشکیل میشه.همون که دوشنبه ها کلاس دکتر دینانی بود...

زمان رویت:خرداد89


من که می‌نویسم
۱۸ مهر ۹۰ ، ۰۵:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ نظر
_سلام .خوابگاهی؟  

_سلام .نه

_پس کجایی؟چقدر دورت سر وصداست؟!

_تو اتوبوسم.وسط اتوبوس نشسته م.دارم میرم سفر.

_!!!!!!چی میگی؟!خودتو لوس نکن.کی میرسی خوابگاه؟

_من میگم دارم میرم مسافرت تو میگی کی میرسی خوابگاه!نزدیک راه آهنیم الان...

_چرت نگو.آخه تو این موقع شب  کجا داری میری؟با کی؟عمرا مامانت اجازه همچین سفری رو بهت بده...

_ حالا که میبینی دارم میرم .مامانمم ظهر بله رو داد ومنم ازخدا خواسته رو هوا قاپیدم و حالام عازمیم با اجازه تون.کاری باری ...؟

_بی معرفت بی خبر؟میگفتی مام میومدیم ...

_اولا که خودمم به زور چپوندن دقیقه90.ثانیا بهت میگفتم نمیومدی مطمئنم!

_مگه کجا داری میری حالا؟

_ جبهه!

_چی گفتی؟

_گفتم دارم با بسیج که هر سال میبرن جنوب میرم جبهه!

_یا خدااااااا.تو جدیدا سرت به جایی نخورده؟تو ؟جنوب؟با بسیج؟

_نمیدونم.شایدم خورده.توبهتر میدونی!ولی من خیلی دوست داشتم برم ببینم اونجا رو.جدی میگم.دوست دارم حتی شده یه ذره بیغرض ببینم واقعیتو.شده یه گوشه کوچیک واقعیت!خیلی خوشحالم الان که دارم میرم.

_من دارم شاخ در میارم!کله م داغ شده .این کارت واقعا نوبر بود تو همه ی خل بازیات.آخه تو رو چه به این جور جاها....

_بیخیال...حالا برگشتم برات تعریف میکنم جاهای خوبشو...

_مرسی.تجربه هاتو برا خودت نگه دار .دیوونه.خداحافظ فعلا.

_خدا حافظ.التماس دعا داریم از شما...

_مگه دستم بهت نرسه ...

_قربان شما ...ما دعاگو هستیم همیشه...

_تو یه طوریت شده.همین ....چیز خورت کرده.من قطع کنم تا دیوونه نشدم از دستت...

اردوی جنوبی که من رفتم به نام شهید رجب بیگی دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران بود که امشب نمیدونم به چه مناسبتی-شاید سالروز شهادتش!-تو یه برنامه ای داشت با خانواده ش ودوستاش مصاحبه میکردکه من به آخرش رسیدم وبازم قسمت نشد بفهمیم این شهید رجب بیگی کی بوده!مث تو اتوبوس که وقتای روایتگری خواب بودم!!!اتفاقا عصرم یاد گوشیم افتادم که تو شرهانی نمیدونم گم شد ،ازم زدنش یا چی؟ظهرم داشتم میگشتم یه دفتر خالی پیدا کنم بذارم تو کیفم برا یادداشت که دفترچه ای رو که تو اردو بهمون دادن پیداکردم.خاطره ای شد این سفر برا خودش!اینجور جاها هرچی دست نخورده تر باشه به نظرم آدم حس قرابتش بیشتره.اما تو هرمنطقه دارن یادمانایی میسازن دیدنی!انگار نه انگار که اونجاها یه وقتی منطقه ی جنگی بوده!داره تبدیل میشه به موزه!یه جایی که کفشای واکس خورده خاکی نشه...من فکر میکنم این مکانها اگر عظمتی دارن اون عظمت تو سادگیشونه.بخدا!بجای ساختن این یادمانها و این خرجای کلون ،کاش یه کمی به یاد یادمانهای زنده ای بودیم که همین 4 صباحی که تو دنیا موندن هرروز مرگشونو از خدا نخوان.حس خیلی بدی پیداکردم وقتی تو یه وبلاگ دیدم شماره حساب داده برا کمک به خانواده ی بی سر پناه جانباز"م ر"...


پ ن:خودمم نمیدونم چی شد همچین پستی نوشتم!!!



من که می‌نویسم
۱۰ مهر ۹۰ ، ۰۱:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر