مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۰ ثبت شده است

ما دوتا فلافل، شما دوتا بختیاری!

ما دوتا ساعت 4 صبح میخوابیدیم ، شما دوتا ساعت 12!

ما دوتا بحث ازکانت وهگل،شما دوتا بحث از جدیدترین عطرای معروف!

ما دوتا تو بازار جلوی مغازه ای که شما مشتریش بودین یه جمله از یه رهگذر میشنیدیم وخودمون ادامه ش میدادیم وسر خودمونو گرم میکردیم، شما دو تا تو مغازه در حال پرو جدیدترین مدلای لباسی که تازه از ترکیه رسیده بود وبهتون مسیج داده بودن که زودتر بیاید ببینید!!

ما دوتا تو مترو میشدیم بازیگرای تئاتر خیابونی ومیخندیدیم،شما دوتا به ما نگاه میکردید و حرص میخوردید!!

ما دوتا کلا تو کوچه ی علی چپ بودیم همیشه و شما دوتا تو باغ!

مادوتا خیلی وقته که دیگه از هم خبری نداریم،اما شما دوتا هنوز باهم دوستید!

ما دوتا.... شما دوتا....!


*در بیان دوستی هایی که ختم شد و نمیدانم بخیر یا به چی؟!

من که می‌نویسم
۲۹ شهریور ۹۰ ، ۲۲:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر
...اکنون سواره بود وچیره بر زندگانی می نمود،اما خود میدانست که مهر تسلیم بر پیشانی دارد.باهمه ی توانایی در فریبکاری ودروغ سازی که آدمی در توجیه خود روا میدارد،اما یک جوانه ی تلخ وسمج ونامیرا در روح هست که نمیتواند در زیر انبوه فریب و ریا پنهان بماند.او جوانه ی شاهد است،چیزی که چشمانی باز داردو همواره آدمی را میبیند؛میبیند ودیده میشود.این جوانه شاهد راممکن است دیگران از یاد ببرند اما نگاه اوهرگزازیاد انسان تسلیم شده نمیرود....



کلیدر ص 2942

کلیدر تموم شد! :)



من که می‌نویسم
۱۰ شهریور ۹۰ ، ۲۳:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
حالا....حالا با هیچ کس نمیتوانم حرف بزنم؛دل حرف زدن ندارم.اصلا زبانم باز نمیشود.زبان دیگران را هم

ملتفت نمیشوم.یقین دارم که زبان دیگران را هم نمیفهمم.

اصلا من کجای این دنیاهستم؟اهل کجای دنیا؟دنیا...دنیا...دنیا چقدر از من دور شده،چقدر!دنیای غریب!

غریبگی...غریبی...غربت...خودت را گم کن؛جای تو اینجا نیست...



کلیدر-ص2652

من که می‌نویسم
۰۷ شهریور ۹۰ ، ۰۳:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر
میگم :چه خبر؟

میگه: از کجا؟

میگم: از هرجا...تو خبری داری بگو از هرکی وهرجا شد شد!

میگم: از دوستان چه خبر؟

میگه: هیچی تازه باهاشون صحبت کرده م.اما خودم خیلی کلافه م ...

میگم: از " ک " خبری داری؟

میگه: آره، 5شنبه باهاش حرف زده م

میگم: این روزاعجیب به یادشم...

 

من که می‌نویسم
۰۶ شهریور ۹۰ ، ۰۴:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
با "س ا ر ا "در راه آزادی!برای اولین بار

بعد از 1 سال فهمیدیم که چقدر مسخره واحمقیم.وچقدر از دیشب ما آدم های عاقل وبالغ و باشعوری می باشیم."س ا ر ا "نماد منطق و من وجدان بیدار.خواهر ومادر دموکراسی.

الآن ساعت 6 عصره.45 دقیقه "س ا ر ا "تلاش کرد واسه اینکه بریم آزادی واز اون جا که چپ مغزه باید حرفشو ثابت می کرد.وما الان تو ترافیک وحشتناک احتمالا 10 شب میرسیم خونه...


16 آبان 1388

ن.ی.ن.ا


این اول نوشت یکی از دفترای سال  هشتاد وهشتمه که "ن ی ن ا" برام نوشته بود.

به اون روزا که فکر میکنم احساس گیجی بهم دست میده .درست عین همون روزا!

گیج و منگ وبیخیال...



من که می‌نویسم
۰۵ شهریور ۹۰ ، ۱۶:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
یه لکه روی عینکم افتاده بود .سعی می کردم نبینمش اما بلاخره اون وجود داشت!چند صفحه ی لکه دار!ازکتابوکه خوندم کلافه شدم.درش آوردم. بهش نگاه کردم که اونجایی رو که لکه بود پاک کنم ...واااااااااای!چقدعینکم کثیف بود!ینی من با این عینک میتونستم چیزی رو ببینم؟!؟پس چرا فقط همون لکه به چشمم اومده بود؟؟؟چرا بقیه ی لکه ها رو ندیده بودم؟چطور عادت کرده بودم با اون عینک کدر و تار ببینم؟






من که می‌نویسم
۰۲ شهریور ۹۰ ، ۰۴:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
 اهل فلسفه حیرت رو آغاز فلسفه میدونن.میگن همین که یه چیزی بداهتشو برات از دست  داد وتو شک کردی که اون معنایی که از یه موضوعی توذهنت بوده معنای حقیقی اون هست یا نه، میوفتی دنبال یه معنای جدید یا یه وجهی از اون معنا که تو تا بحال بهش توجه نکرده بودی،اون وقته که تو وارد وادی بی انتهای فلسفه شدی!

درواقع اون موضوع،معنا وجایگاه قبلیشو برات از دست میده و تو شروع میکنی به کند وکاو در مورد چندو چون اون موضوع!سعی میکنی مبناها،ریشه های تاریخی،دلایلی که یه معنایی رو به اون موضوع نسبت میدن وخلاصه همه ی زیرو بمشو بشناسی...سرگردون بین معناهای مختلف میچرخی..حیرون میشی که کدوم یکی از یافته هات درسته!تازه اگه چیزی پیداکنی!!

تو این گیج و ویج خوردنات سوالای جدیدو مجهولات جدیدی برات پیش میاد و تو سرگردون تر وحیرون تر میشی...نه دیگه میتونی مث گذشته بی خیال باشی و نه از سرگردونیات چیزی عایدت شده!

مدام دنبال جواب میگردی برا سوالایی که روز به روز بیشتر میشن ...سوالایی که شاید هیچ وقت براشون جوابایی که تو رو راضی کنه پیدانکنی...

اصلا مهمترین ویژگی فلسفه همینه!سوال ایجاد کردن!

اما تو توی این حیرونیا وسرگردونیا وبه دنبال جواب گشتنات، به دلیل نیاز داری!به یه راهنما! به یه چیزی یا کسی که بهت کمک کنه به مقصدت نزدیک بشی، بهش برسی و جوابتو بگیری.

آدم متحیر دنبال دلیل میگرده.بهرحال ، خیال نمی‌کنم کسی بتونه با سوال‌های به جواب نرسیده به آرامش برسه . شاید سوال ها باعث ایجاد انگیزه بشن ولی مطمئنن نمی‌تونن باعث آرامش خاطر بشن . بنظرم باید متوجه بود که فلسفه شاید بتونه وسیله‌ی مناسبی باشه برای کسب آرامش . شاید بشود گفت فلسفه به مثابه ی ابزار کسب آرامش . اما هنوز در مورد این که خودش به خودی خود میتواند باعث آرامش باشد یا نه ، شک دارم . . . 


من که می‌نویسم
۰۱ شهریور ۹۰ ، ۰۵:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
هر کسی خودش باید بگه رو سنگ قبرش چی بنویسن!

آخه وقتی قراره من زیرش بخوابم پس این حق مسلم منه که بگم رو سنگ قبرم چی باشه!بد میگم؟







من که می‌نویسم
۰۱ شهریور ۹۰ ، ۰۳:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر