مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

برای ک!

حاضرم ده تا گربه دور وبر نیمکتم وول بخورن ،هزار تا کلاغ بالاسرم چرخ بزنن وقارقار کنن ومن تودلم بهشون

هی بگم زهرمار!اما یه بار دیگه بریم بشینیم رو اون نیمکتای باد کرده ی پارک لاله وباهم هستی وزمان بخونیم.من از روترجمه رشیدیان تو از روترجمه جمادی....بعدشم از اون چاییای کثیف اون آقای دوره گرد بگیری وبخوریم که گرم شیم...

چه خوشحالم که آخرین خاطراتم باتو هایدگر خونی پارک لاله بود.خیلی خودخواهانه س ولی خیلی خوشحالم که کسی نبود تاخسته بشه از سوالای مدام من و جوابای پیچ در پیچ تو...

می دونم که خودتم خوب میدونی که اون جواب سلام سرد اون روزتو بهانه کردم که دیگه نبینمت.خودتم خوب میدونی که من مدام از یه دلهره ی کرکگوری رنج می برم تو همه ی  لحظه های زندگیم وهنوز وهیچ وقت نتونستم باهاش کنار بیام وچه هم صحبت وهمدل خوبی بودی تو وقتایی که دلهره م می شد یه ترس که عین خوره میوفتاد به جونم.

اما شاید اینو ندونی که دلیل خواستنم برای ندیدنت همین دلهره بود.تو داشتی عوض میشدی ومن اینو احساس می کردم وتو از جهتی داشتی دچار تغییر می شدی که من کمترین اشتراک رو باهات احساس میکردم.دلهره م این بار دلهره ی بیشتر نشناختنت بود .تو رو نمیشناختم همون قدر که تو منو نمیشناختی اما میشناختمت ودوست نداشتم حتی اگر توهم!این شناختمو از دست بدم ...شده به قیمت دیگه ندیدنت!تورو دوست داشتم و اینو انکار نمی کنم .تو داشتی اونی میشدی که خودت دوست داشتی ومن اون تویی رو دوست داشتم که تو داشتی تغییرش میدادی...

گرچه دلهره م بی جا نبود واز کارم راضیم اما این روزا کم دارم یه " ک " که بهم بگه : خودت باید تکلیفتو باخودت روشن کنی که چی می خوای...

من که می‌نویسم
۳۰ مرداد ۹۰ ، ۱۷:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
می گم :تو هم خواب منو می بینی؟

میگی: آره ما هم اونجا میخوابیم ، بیدار می شیم...چی فک کردی؟!

میگم : چرا این آخریا این قدر میای به خوابم؟

می گی: آخه تو خیلی بی تابم شده بودی!

میگم:من اونجا کجام؟

زل میزنی توچشام...

میگی: تو دنیای نقل وانتقالات!






باورم شده که این روزا هر جا میرم سایه به سایه م هستی.

می دونی از کجا می گم؟جمعه دو هفته پیش، قبل افطار که داشتیم با فاطمه وبچه ها از مرگ میگفتیم حتما

اونجا بودی وشنیدی که من گفتم مرگ ترس داره چون نمیدونیم پشتش چیه و چه خبره!اون چیزیم که به نظرم

سخته همین لحظه نقل وانتقالشه از یه عالم به عالم دیگه !وگرنه وقتی به اونجا عادت کنیم دیگه حتی رو به

این ور نمی کنیم...

می دونم که بودی وشنیدی!

وگرنه که ازکجا می دونستی که من چی گفته م از نقل وانتقال!!!



تو که نزدیک تری ودعات گیراس برا نقل و انتقال همه مون دعا کن...


من که می‌نویسم
۲۸ مرداد ۹۰ ، ۰۲:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
دیدی دست راستتو میذاری رو چشم چپت تو آینه میبینی دست چپت رو چشم راستته!؟

شده حکایت این روزای من!!!

احساس می کنم دنیام شده پر از آینه...محکوم شده م به زندگی وسط آینه هایی که مامورن هی همش منو

در برابر خودم معکوس کنن!حتی سر راه حرفامم آینه کار گذاشتن تا حرفامو بر عکس اون چیزی که میخوام

نشون بدن...

ای کاش می شد آینه ها رو بشکنم...

کاش میشد بیام بیرون از این دنیای معکوس!

دلم تنگه برا روزایی که صاف ومستقیم زندگی می کردم...



دلم دنیای نامعکوس می خواد!



من که می‌نویسم
۲۶ مرداد ۹۰ ، ۰۳:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
من تو خودم بین دوتا من! مدام در رفت وآمدم:

یه من  هست که میخوادمن!یه من مومن ومقدس باشم،یه متشرع تمام عیار!

هروقت پشت میکنم به این من، یه خوف خفیف وگاهیم شدید میفرسته تو دلم که نکنه خسر الدنیا والآخرت بشم!!!

یه من متفکر از نوع فلسفی! هم  هست که مدام ازمن میخواد که به جهلم بیش از این فرصت ندم و برم دنبال

شناخت ناشناخته ها.حالا ناشناخته ها روهم نشناختم لااقل دوست داشته باشم بشناسم که!

حقیقتا بسی دلخواه  خودم هم هست  خواسته ی این من.

این جاست که من دچار سر درگمی میشم...


مشکل اینجاس که به هرکدوم  هم که می رسم از اون یکی جا میمونم یا حتی وا میمونم!

سر سازگاری ندارن انگار این دوتا!!!اون ته تهای وجودم مدام کشمکش دارم با خودم !

این قدرکه گاهی بیخیال همه چی میشم وروزاو شبام به وقت کشی وخواب میگذره.

نه فکر کنی کمه اون وقتایی که کشته میشه ها!

عین مریضا از صب تا شب میوفتم رو تخت ،حرکتم فقط در حدی میشه که زخم بستر نگیرم...!

 اون وقت میشم مثل الانم!

یه من وامونده!


ازهمه طرف...

من که می‌نویسم
۲۵ مرداد ۹۰ ، ۰۲:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

نوشتن را باید از زمانی مقدس آغاز کرد.


مثلاحالا؛ نیمه رمضان...

من که می‌نویسم
۲۵ مرداد ۹۰ ، ۰۲:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر