مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است


نشسته م وسط اتاق و سه گانه فاضل نظری رو پخش کردم کف اتاق که گاهی یکیشو باز کنم و یه شعر از توش بخونم . دارم کتاب " از بازرگان تا سروش " رو ورق میزنم در حالیکه حدود 50 صفحه شو خونده م ، به دیالوگای  امشب  خواهرم و مامان با خودم فکر میکنم ...

خواهرم میگه : دلم برا زن عمو میسوزه .حیفش اگه فوت بشه ...

میگم: مرگ داد حقه. مگه حیف بابا نبود ؟ مرگ وقتی میاد باید باهاش بری. حیف و میل نداره که !

میگه : خب آره . حیف بزرگترای فامیل ...دارن یکی یکی میرن .فامیل میفته دست چارتا جقله بچه !

میگم : ما قبل از اینکه این بزرگترا بمیرن ، حرمت و احترامشون رو کشتیم . اصلن  همینه که دارن یکی یکی میمیرن !!جدی. بزرگتر وقتی که میبینه حرمتش شکسته میشه و حرفش برش نداره ، دلش میشکنه . وقتی دلش شکست ، از خدا آرزوی مرگ میکنه . خدا هم دعاشو مستجاب میکنه و میبرش پیش خودش . 

میگه : سارا تو دوباره شروع کردی به چرند گفتن ؟

میگم : نه . جدی میگم . مگه نه مامان؟؟

مامان میگه : راس میگه .دوره ، دوره ای شده که آدم بچه ی خودشم نمیتونه راهنمایی کنه . چون به حرفش گوش نمیده . برا همینه که مشکلات جوونا اینقد زیاد شده . برا اینکه برا حرف چار تا بزرگتر احترام قائل نیستن. خودشونو عقل کل میدونن و حاضر نیستن قبول کنن که اشتباه میکنن...

میگم : حالا نه به این شدت مامان !

خواهرم میاد نزدیکم و آروم میگه : تو مرض داری صدای مامانو در بیاری ؟تو خودت از همه بدتری!

میگم : من؟؟؟من کجا بی احترامی کیو کردم؟

مامان میگه : بی احترامی نمیکنی ، فقط یه لنگه پا رو حرف خودت وایمیسی و حرف هیچ کس دیگه رو قبول نداری.

میگم : اصلن تقصیر منه که میخواستم از شما بزرگترا حمایت کنم !! در ضمن اگه میخوای حرف درس و دانشگاه منو پیش بکشی باید بگم تا اطلاع ثانوی از پذیرفتن هرگونه انتقاد و پیشنهاد معذورم ...

میگه : تو هیچوقت عقل تو سرت نمیاد که نمیاد بچه!

....................

فردا چهلم باباس . اگه بخوام تقویمی بگم همین امروز ...

کاش هرچه زودتر این چند روز ته سال هم تموم بشه . به شدت نیازمند یک شروعم . شروعی که پایانی باشه برا سختیا و دلتنگیای این چند وقت...امیدوارم سال خوبی باشه .

من که می‌نویسم
۲۵ اسفند ۹۰ ، ۰۱:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

این روزها هرچه به خدا فکر میکنم ، حاصلش فقط شرمنده گیست...

من که می‌نویسم
۲۳ اسفند ۹۰ ، ۱۸:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
اینقدر اوضاعم بهم ریخته س که نمیتونم و نمیخوام به این فک کنم که کی یا کیا میتونن وضعیتمو درک کنن!اصلن هیشکی درک نکنه، به درک...

اما دارم دوباره در معرض نصایح گهر بار دوستان و آشنایان قرار میگیرم. شاید چون دوباره بوی کارهای احمقانه از دور و بر من شنیده میشه...

_ حیفه! موقعیت به این خوبی. هزارون نفر آرزوی داشتن همچین موقعیتی رو دارن .اون وقت تو ...

_ بنظرم انصراف الان برای تو اصلا منطقی نیست. سعی کن دلتو با همین که داری میخونی صاف کنی...

_ سخت نگیر سارا ولی بی رودرواسی بهت بگم، تو نباید بیش از همین از خودت انتظار داشته باشی.انتظارتو به اندازه ی تلاشی که کردی نیست...

_ هوی! حواست هست ؟! تصمیم سرنوشت سازی میخوای بگیریا!

_ ببین سارا ! فک نکن یه بار این کارو کردی و به نتیجه رسید هر بار این اتفاق برات تکرار میشه. دیگه موقعیت الانت موقعیت بار قبل نیستا...

_ ....

_ ...

_ ..

همه این حرفا ، اینقدر برام تکراریه که میتونم عکس العمل همه اونایی که از احتمال این تصمیم خبر ندارن و بعدن خبر دار میشن رو پیش بینی کنم .بگذریم...

اما این بار با دفعه ی قبلی دو تا فرق میکنه:  خودم و مامانم!

اساسا مامان من آدمیه که وقتی خودش یه موقعیتی رو به عنوان موقعیت مناسب قبول کنه، به هیچ وجه نمیشه راضیش کرد که بجز اون ، موقعیت های دیگه ای هم وجود داره !درست یا درست تر بودنش دیگه پیش کش...

و الان اون معتقده که موقعیت من موقعیت ایده آلیه و بنظر اون از این بهتر امکان نداره یا حداقل به زحمتش نمیرزه. بعلاوه الان مامان خیلی خسته س! روحن و جسمن.بخاطر مریضی بابا. بخاطر مرگ بابا. بخاطر هزار و یک مشکل ریز و درشتی که صب تا شب داره تو سرش وول میخوره. فک میکنم الان اصلن توان متقاعد شدن رو نداره! اونم از طرف من!!

منم خسته م! راستش منم اصلن حوصله متقاعد کردن اون رو ندارم. حداقل الان. همین طور که حوصله التماس به رئیس دانشگاه رو نداشتم دیروز. شایدم روشو نداشتم . شایدم هردو. بهرحال جواب "نه" شنیدم . وخدا میدونه که این چندمین "نه " ای بود که این چند وقت از عالم و آدم شنیده م.بگذریم. داشتم مامانو میگفتم...

بخاطر خستگیش و سخت راضی شدنش اگر فرضن خودمم متقاعد شدم که انصراف تنها راه مونده س ، راضی کردنش خیلی سخته و انرژی بر...

دلیل دوم که به لحاظ اهمیت دومه ولی به لحاظ رتبه اول ، یعنی اول باید خودم راضی بشم بعدش مامان؛ اینه که خودم هنوز مطمئن نیستم که انصراف تنها راه مونده س برای من. ولی یه صدایی از درون همش داره دلایلی رو میاره و بهم میگه این کار درسته .منظورم انصرافه!ولی دارم سعی میکنم حداقل شده به اندازه سه هفته ای که سر کلاسای منطق رفتم!!! منطقی باشم و واقعا تا به این نتیجه نرسیده م که تنها راه مونده برای من انصرافه ، اینکارو نکنم! گرچه از من بعیده که حتی با دکترای منطق هم آدم منطقی ای بشم!!ولی سعی که میتونم بکنم که!برای همین تا بعد عید بخودم فرجه دادم که تصمیم قطعی نگیرم...

بهر حال تو این موقعیت ، تو بد برزخی گیر افتاده م!

و دوستان کماکان دعایم بفرمایید...


+ برام خیلی جالبه که رضایت مامانم خیلی بیشتر از قبل برام موضوعیت پیدا کرده . ینی امیدی هست به آدم شدنم؟

من که می‌نویسم
۱۶ اسفند ۹۰ ، ۰۰:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر


این روزها نه تعقلی دارم و نه تعلقی ...

هیچ حادثه قابل ذکری هم بجز ناکامی بر من نمیگذرد.

 دارم خودمو از سربالایی  زندگی بالا میکشم!



من که می‌نویسم
۱۱ اسفند ۹۰ ، ۱۷:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر