مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است


یه آدمایی پیدا میشن که دوس ندارن تو باشی.چون فک میکنن تو مزاحمشونی.مثلا اگه سه نفر باشن و تو یه نفر هر سه تاشون مسابقه میذارن که زودتر دکت کنن!نفر اول که وارد میشه و تو با لبخند میگی سلام ، با تعجب  و چپ چپ نگات میکنه و بزور جواب سلامتو میده. بعدش میپره زنگ میزنه به دوتای دیگه که بدویین بیاین که یه اجنبی اومده تو قلمرو ما جا خوش کرده . پشت در بلند بلند حرف میزنه و اصلنم ملاحظه تو رو نمیکنه.بعدشم که تلفنش تموم میشه میاد میگه: ببین اصلن تو رو اشتباه فرستادن اینجا .تو باید بری. اینجا به اندازه خود ماهم جا نداره!تو که به میل خودت نیومدی اینجا که این داره اینجوری میگه.تازه اینجا با این که کمد اضافی هست خالیش نمیکنن که تو وسیله هاتو توش جا بدی.بعدش تو سعی میکنی نادیده بگیری و سر صحبتو باهاش وا کنی که میبینی جوابتو  نمیده چون داره با یکی تو فیس بوک چت میکنه.ساعت 11.5 میای بخوابی که اونم کوتاه میاد و چراغ اتاقو خاموش میکنه.تو نیم ساعتی با سر درد و ناراحتی رو تخت غلت میزنی که میبینی دوباره صدای خنده ش داره میاد. وای خدا... باز لپ تاپشو روشن کرده و رفته تو فیس بوک!!هندز فری میذاری تو گوشت و بازم هیچی نمیگی.ینی کششو نداری که درگیر بشی حتی در حد تذکر!ساعت 4.5 دومی وارد میشه.ساعت 5.5 سومی شون.این آخریه هرچی کیف و چمدون و ... داره میذاره جلو نردبون تختی که تو بالاش خوابیدی و تو مجبور میشی برا نماز از پله دوم - از بالا - سقوط آزاد داشته باشی که پاتو رو وسایلش نذاری.صبح زود میزنی بیرون که باهاشون مواجه نشی که نمیشه. دومیه که 4.5 رسیده پا میشه میگه ببین خودت اینجا اذیت میشی برو صحبت کن که بری یه جای دیگه!ظهر که میام دومی و سومی هم صدا باز شروع میکنن از بدیای اونجا گفتن.این بار تویی که دیگه تحمل موندن نداری...

یه آدمایی هستن که تو دوس داری همش باهاشون باشی.وقتی که از اونجا جابجا میشی و میری پیششون وقتی که نصف شب میرسن چراغو روشن نمیکنن بخاطر اینکه تو خوابی.صدای خش خش پاکتاشونو در نمیارن که تو بیدار نشی.فرداش که بیدار میشی تا میبیننت بهت سلام میکنن و با لبخند بهت میگن خوش اومدی!بعدش بهت میوه و آجیل تعارف میکنن.خودشون سر صحبتو باهات باز میکنن و کلی بهت احترام میذارن.وقتی میری بیرون یهو صدای خنده شون بلند نمیشه و تا برمیگردی حرف زدنشونو قطع نمیکنن که تو شک کنی که دارن پشت سر تو حرف میزنن!!وقتی داری نماز میخونی بهت زل نمیزنن.اصن یه جوری باهات برخورد میکنن که انگار چند ساله که میشناسنت!تازه لهجه شونم -شیرازیه!-  اینقد قشنگه که تو همش دلت میخواد باهاشون حرف بزنی...


خدا رو شکر که از اونجا به اینجا کوچ کردم...

اینجا خوابگاس!همه جور آدمی توش پیدا میشه!


* در بیان دوباره خوابگاهی شدن من و ماجرای اتاق گرفتنم ...

من که می‌نویسم
۱۶ بهمن ۹۰ ، ۲۲:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸ نظر
رفتم تو اتاقش. دلم نمیخواس خداحافظی کنم.دلم میخواس به یه بهانه ای از خداحافظی در برم. مثلا اینقد حرف بزنم که دیرم بشه و بعدش زود بزنم بیرون.اما نشد...

خداحافظی همیشه برام سنگین بوده ولی اینبار سنگین تر از همیشه...

سرمو انداخته بودم پایین که چشمم تو چشمش نیفته. نمیدونستم اگه نگاش کنم میتونم طاقت بیارم یا نه.اما دستایی که میلرزید نذاشت سر بزیر بمونم...

یه صدایی تو سرم میپیچید : سرتو بالا بگیر و نگاش کن.شاید این آخرین باری باشه که میبینیش...

سرمو بالا آوردم: داشت گریه میکرد. دستمالو گرفته بود جلوی دهنش که صداش بلند نشه ولی همه وجودش میلرزید.شاید یه صدایی به اونم میگفت که شاید این بار...

تمام توانمو جمع کردم که اشکام نریزه.اشکو وقتی نذاری بیاد بیرون میره تو و گره گره تو گلو جمع میشه.همین جور مبهوت نگاش میکردم. اون گریه میکرد و من نگاه.در عجبم از این طاقتی که چشمام آورد.من معمولا آدم کم طاقتی هستم.این بغض لعنتی هم گره گره قلنبه تر میشد...

نمیدونم چقدر گذشت که مامان اومد دنبالم! گفتم : خداحافظ...

یه جمله رو هی تکرار میکرد: برو بابا.برو.بخدا سپردمت.بجز او هیچ کسو  ندارم که بهش بسپارمت.برو بابا.برو...

من که می‌نویسم
۱۳ بهمن ۹۰ ، ۱۲:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹ نظر
تو ادامه مطلب حالتی رو توصیف کردم که میتونه برای شمای دیگری موجه باشه میتونه هم نباشه!اما برای من اتفاق افتاده.شاید حاصل نوسانات روحی این چن وقتم!

با نخوندنش چیزی رو از دست ندادید...

من که می‌نویسم
۰۶ بهمن ۹۰ ، ۰۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸ نظر
این روزها  ، آخرین روزهای یک فراغت هفت ماهه است. روزایی که فرصت مغتنمی بود برای زندگی...

فرصتی برای ساختن آنچه که دلم میخواست باشم و نبودم پیش از این...

فرصتی برای خراب کردن آنچه که در من بود و نمیخواستم باشد...

فرصتی بود برای اینکه کمی از ناخوانده هایم را بخوانم، کمی از نادیده هایم را  ببینم، کمی از ناشنیده هایم را بشنوم...

فرصتی بود برای اینکه چهارسال آموخته هایم را به عمق ببرم و زندگی کنم...


اما گذشته از همه این ها ، فرصتی بود برای بودنم با  آنهایی که شاید دیگر مجال بودنشان با من فراهم نشود.

پدرم...

مادرم...

و همه عزیزانم که دوستشان دارم...


چه سخت است دانستن اینکه وقتی نمانده!

دست و پایم را گم کرده ام .نمیدانم با این روزهای مانده چه کنم...


من که می‌نویسم
۰۳ بهمن ۹۰ ، ۰۴:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر