مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

زندگی را یا تو را؟!

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۳۵ ق.ظ


 گفتم می‌دانی چرا زندگی را دوست دارم؟ برگشت نگاهم کرد .

گفت چرا؟

گفتم چون زندگی اینقدر از دستم فراری‌ است که تا رهایش کنم با مرگ رفته‌‌ام. این را خودم خوب می‌دانم. اینقدر در سراشیب رهایی از زندگیم که تنها همین دوست داشتن و دودستی چسبیدن بهش است که نگهم داشته. یک لحظه رها کنم رفتم. 

گفت: دوبار گفتی یک لحظه رها کنم رفتم..

و خندید....

گفتم:  یعنی همینقدر زیاد در سراشیبم که توی یک جمله دوبار باید دستش را محکم بفشارم تا رها نشوم..

دستم را گرفت و محکم فشرد 

گفت:یعنی اینجوری؟ 

گفتم:دقیقا یعنی همینجوری..

گفت:که اینطور..پس زندگی رو دوست داری..دیگه چی دوست داری؟ 

خندیدم. بجای اینکه بگویم "تو را ...تویی که همینقدر که من زندگی رو دوست دارم مرگ رو دوست داری" بجایش فقط خندیدم

گفتم:همین دیگه... مثل اینها که حواسشان نیست چه باید بگویند



پ.ن: از گفتوگوهای اون خیلی قدیمای اول که نمیدانم چندهزار لحظه از آن گذشته و من تمام این مدت بجای حرفهای گفتنی یا نگاهش کردم یا خندیده‌ام..

۹۷/۰۲/۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی