مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

کمش آوردم

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۰۴:۱۸ ب.ظ


از نوجوانی با من سر بحث را برداشت. یادم می آید اولین بارش را. یک شب یلدا در خانه‌ی عمه زهره جمع بودیم. من انگار پنجم دبستان یا همین حدودها بودم. صدایم زد. شنیده ام مولانا می خوانی؟ _ آن وقت ها هنوز به مولوی مولانا می گفتم و می گفت _ خندیدم.خجالت کشیدم در واقع. مثل کسی که لقمه بزرگتر از دهانش برداشته و حالا مچش را گرفته باشند. هیچ نگفتم. گفت: یک مصرع می خوانم بگو اشکالش کجاست؟ " ذرات وجود من از رقص به وجد آید " داغ شده بودم. مثل همین حالاها که با سوالی یا موقعیتی ناگهانی مواجه می شوم. حتی اگر جوابش هم آسان باشد، باز هم ناگهانی بودنش داغم می کند. همه داشتند از میوه های دل خنک کننده شب یلدا کیف می کردند من گوشه اتاق با سر گر گرفته سرم را انداخته بودم پایین فکر می کردم. در واقع فکر نمی کردم. هی با خودم حرف می زدم. آدم با سر داغ کرده که فکرش نمی آید.. یادم هست که خندید و مصرع را دوباره برایم خواند. " ذرات وجود من ...." کفتم: ذراات وجود من از وجد به رقص آید" مولانا از رقص به وجد نمیومده از وجد به رقص میومده. صدایش رفت بالا. بارک الله. آفرین. چندین بار بلند گفت : آفرین سارا.آفرین سارا. بابا با لبخندش کیف این آفرین را مضاعف کرد. لبخندی که همیشه یک بغض تهش بود. بابا از شادی بیشتر از غم بغضش می گرفت آخر... 


گذشت و گذشتیم. روز به روز و سال به سال هربار در هر مسیری که در حال پیمودنش بودم مرا سر گردنه ای گیر می انداخت.به چالش می کشید. نهی م می کرد. ام می کرد به آن راهی که خودش می گفت بهترین است و من همیشه با تردید به او نگاه می کردم. مثل آن روزی که گفت فلسفه نرو آن چیزی که دنبالش هستی در عرفان می یابی ش و من به تو نشانش خواهم داد. من باور نکردم و رفتم فلسفه. یا آن روزی که همین اواخر سر ایمان و جهان بینی ها دعوایمان شد و من آخرش زدم زیر گریه. اما با تمام این چالش‌ها خیابان طالقانی کوچه شماره نمی دانم چند، شبهایش، که از خانه شان با مامان یا تنها بیرون می زدم، برایم خاطرات دیگری دارند. خاطراتی که حالا دیگر تکرارپذیر نیستند و نخواهند بود. دیگر دایی ای در زندگی این دنیایی حضور ندارد که من پر از تامل یا خشم یا ناراحتی از خانه اش بزنم بیرون و حتی گربه های کوچه شان یا خانه ی کلنگی ای که حالا جایش را به ساختمان سنگی سفیدی داده، رقت انگیز بیاید. دایی مرد و تمام. تنها رفیق فامیلی من مرد و جای خالی عمیقی در روزهای من به جا گذاشت. جای خالی ای که تا بعد از مردنش نمی دانستم این قدر عمیق است. شاید چون به بودنش این گونه خیره وار نگاه نکرده بودم. شاید چون به نقش‌ش در صیقل دادن گوشه های تیز شخصیتم توجه نکرده بودم. به نقش حمایتی اش با وجود اختلافات خیلی زیادمان. حمایت از مسیری که در اطرافیانمان، تنها من می رفتم و هیچ کس دیگری به جز او تجربه اش را ذره ای ارزشمند نمی دانست. فقط او بود که  آن چیزهایی که برایم ارزشمند بود را ارزش می دانست. هرچند کسی را به آن تشویق نمی کرد. و خود من را هم اوایل از رفتن در این مسیر برحذر می داشت. اما این اواخر دیگر هر دو سر صلح و مدارا با هم برداشته بودیم. آخرین باری که دیدمش، چشم هایش تقریبا نابینا شده بود. همان اندک سویی که داشت را هم استفاده نمی کرد. چشم ها را گذاشته بود روی هم و فقط به طرف صدا برمی گشت. می دانست دیگر دفعه ی بعدی وجود ندارد. این قدر از کار و درس و زندگی ام سوال پیچم کرد که گویی می خواهد برنامه زندگی ام را تا روز آخر نفس کشیدنم در بیاورد. در مورد ایمان و اخلاق که موضوع پایان نامه ام است، سر شوخی را برداشته بود و سر به سرم می گذاشت. آخرش که داشتیم از خانه شان بیرون می آمدیم گفت: سارا من همیشه خیرت را می خواستم. ولی تو  جوان بودی و فکر می کردی دارم به تو حسادت می کنم!!نمی خواستم برنجونمت. فقط می خواستم بدونی که داری چه راهی میری و چکار می کنی. من که به دیدن موفقیت های بعدی زندگیت نمی رسم ولی از خدا می خوام بعد ازین حمایتت کنه.بیش از پیش.. گریه م گرفته بود ولی لبخند زدم. گفتم این حرفا رو نزنید. دفعه بعدی که اومدم دیدنتون دیگه دفاع کرده م ان شاءالله... اما دفعه ی بعدی دیگه در کار نبود. دفعه بعد، روز پنج شنبه بیست آبان بود که منصوره زنگ زد "سارا دایی تموم کرد دیگه" وقتی تموم کرد و رفت تازه فهمیدم چقدر کمش دارم . مثل خیلی حسرت های دیگه ای که با اتمام فرصت یک نعمت میان سراغ آدم...

۹۴/۱۰/۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۱)

۲۸ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۵۱ حسین (علیه السلام ) آرام جانم

خدا رحمتشون کنه ...

قطعا دست یاری گر خدا همیشه همراهت بوده و خواهد بود...ان شاءالله.

 

با خوندن این پست یاد کامنتی افتادم که برای مطلب راهی بسوی حقیقت وبم گذاشته بودی...

همون سیر فکری... انگار اینجا خودشو نشون داده...

پاسخ:

سلامت باشی. کنجکاو شدم بیام کامنتمو بخونم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی