مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

تجربه کردنی های من

شنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۹:۲۰ ب.ظ


امروز، روی صندلی‌های یکسره ی طبقه چهارم دانشکده علوم انسانی که نشسته بودم و منتظر بودم که دانشجوی قبلی بیرون بیاید و من بروم با استاد راهنمایم در مورد چند و چون پایان نامه صحبت کنم، یک اتفاقی در من افتاد. اتفاق هایی از جنس " آهان حالا فهمبدم" . ازین دست اتفاق ها این روزها زیاد در من می افتد و من هربار مبهوت زنده بودن زندگی جاری می شوم. این که چقدر سیال‌م/یم در عین این‌که تصور می کنیم چقدر ایستاییم! اتفاق هایی که می شود یک خط ، یک پاراگراف یا حتی یک صفحه در موردشان نوشت. و اتفاق امروز من : انگشت‌ها قلاب در هم، شست ها روی لب ها، روی صندلی‌ها عقب جلو می‌رفتم. داشتم اولش فکر می‌کردم که "هی سارا! توی ین چند ماه اخیر چقدر اینجا نشسته ای برای کارهای ریز و درشتی که با استاد داشته ای و حالا هم باز اینجایی." وسعی کردم حال هرباری را که نشسته ام روی این صندلی ها و زل زده ام به راهروی روبرو تا کسی بیرون بیاید و من داخل بروم فکر می‌کردم. اغلب حالم حال اضطراب و استرس و نامطمئنی بود هرچه بیاد می آوردم...داشتم فکر می‌کردم "عهههه چه مسیری را آمده ای سارا! عجب دورانی‌ست. " و دوباره به طعم این دوره تحصیلی‌م فکر کردم. هنوز گس است. یک بار که داشتم بهش فکر می‌کردم یاد خرمالویی افتادم که فقط یک بار در زندگی‌م خوردنش را تجربه کرده‌م! رنگ وسوسه انگیزی دارد. اما آنی که من خوردم نیم‌رس بود. شیرین بود ولی هنوز دهان را جمع می‌کرد. و من دیگر خرمالو نخوردم؛ گرچه هنوز هم از شکلش و تعریف‌هایی که از آن می‌کنند خوشم می‌آید. دوره ارشد هم مثل خوردن خرمالوست. یک دوره نیم‌رس کوتاه که هم شیرین است و هم دهان را جمع می‌کند. البته این طعم شخصی من است از این دوران. و کاملا ممکن است برای کس دیگر جور دیگری باشد. داشتم در مورد اتفاق امروزم می‌گفتم؛ داشتم به همین چیزهای دم دستی ای که گفتم و هرکسی ممکن است پشت در اتاق استاد بهشان فکر کند فکر می‌کردم که آن اتفاق افتاد. اتفاق حاوی این فهم بود که می‌خواهم بگویم : این‌که تجربه کردنی ها را باید تجربه کرد. ریز و درشتش فرقی ندارد. تجربه کردنی را باید تجربه کرد. نمی توان چیزی را تجربه نکرد و وانمود کرد که تجربه اش را دارم. نمی شود با دانستن و یا خواندن در مورد تجربه های دیگران توهم زد که خب من هم می توانم درباره اش ادعایی داشته باشم. نمی توان متبحر نبود و خود را متبحر جا زد. هرکسی هم نفهمد، حتی اگر حرفه ای هم باشی در نقش آدم های مجرب را بازی کردن، خودت که می توانی فرق خودت و آنی که تجربه کرده را بفهمی! خیلی از چیزها را باید فهم‌ت شود تا بتوانی درک‌شان کنی...خیلی از اولین ها را. خیلی از فقط یک بار در زندگی رخ دهنده ها را و خیلی از روتین ها را؛ همه اینها را باید تجربه کرده باشی، باید لمس کرده باشی تا بتوانی بگویی "من هم " و گرنه گزاف گویی که کاری ندارد. مثلا همین که فکر می کنی می دانی چه کار می خواهی برای پایان نامه ات بکنی و وقتی می روی که توضیح بدهی حرفهایت توی دو سه دیقه تمام می شود، همین را باید یک بار دست کم ببینی، توی موقعیتش قرار بگیری، با آن کلنجار بروی، خود را در معرض نقد و اصلاح قرار بدهی تا آنی بشوی که باید! نمی شود ژست آدمهای پخته را گرفت بدون اینکه زاویه هایت هنوز تیز و برنده باشد و در معرض هیچ فرسایشی قرار نگرفته باشی. و این جز با زمان به دست نمی‌آید. باید در آن چیزی که می‌خواهی تجربه پیدا کنی و در کسب تجربه ات مداومت داشته باشی. باید خود را به دست زمان بسپاری و خود را بسازی.1 لحظه لحظه ات را دریابی برای ساختن . . .



1. خود به زمان سپردن در نظر من معنایی دارد که زمانی راجعش خواهم نوشت... 

۹۳/۱۱/۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی