مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

منی که می خواستم خیلی بشوم!

يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۱۵ ب.ظ

اسما قهر کرده بود. به خاطر یک گوشواره بدلی که مادرش گفته بود" این خوب نیست، مثل حلبی می‌ماند. نمی خرم‌ش برات" . توی مغازه‌ی شکلات فروشی نمی‌آمد. هرچه اصرارش کردم می‌گفت" من هیچی نمی‌خوام؛ ولم کن خاله"... با زور و شوخی و خنده بردمش توی مغازه. چند تا قوطی آبنبات گذاشتم جلویش گفتم یکی را انتخاب کند. گفت" من ازینا دوس ندارم" گفتم برای من انتخاب کن! باز هم طفره می‌رفت. گفت که تا بحال از هیچ نوعش نخورده نمی داند کدام بهتر است. باز هم اصرار کردم که باید تو بگویی حتما...با بغض رویش را برگرداند و یک جوری که مادرش بشنود گفت" مگه من اصلا حق انتخاب دارم؟" می خواستم همین را ازش بشنوم! می خواستم آن شکل مخالفت مادرش و تبعات آن را خود خواهرم - که مادرش باشد- ببیند. اسما عین خودم است.انگار که نوجوانی خودم دارد جلوی‌م راه می‌رود. خجالتی، مغرور، یک دنده و لجباز و در عین حال با پشتکار...مثل همان وقت های من رنگ های خیلی شاد می‌پوشد، عین من می‌خواهد از کامپیوتر سر دربیاورد و خیلی چیزهای دیگرش مثل من است...و طبیعتا تفاوت‌هایی هم هست که دلیلش تفاوت شرایط و زمانه ایست که نوجوانی هایمان در آن اتفاق افتاده و می افتد. این‌ها را نوشتم که برسم به این مطلب که یک زمانی من هم می‌خواستم خیلی بشوم! خیلی کسی...بزرگ آدمی. و آرزوهای بزرگی در سرم بود. مثل همین الان اسما. ولی نشدم. خیلی از انرژیم رفت برای ثابت کردن خودم و توانایی هایم و خیلیش هم رفت پای هدف هایی که مقطعی بودند و کوتاه مدت. یک دوره ای که پی‌شان می‌رفتم از حال و هوایش در می‌آمدم و رهایش می‌کردم. آدم تصمیم های لحظه ای بودم در نوجوانی! و تا همین سال‌های اخیر جوانی حتی... کارهایی کرده‌م که اگر ضرری نداشته‌اند نفع خاصی هم نداشته اند برایم. فقط تجربه شان کرده ام که کرده باشم. جاهایی رفته ام که رفته باشم. که بگویند فلانی هم رفته. فلانی هم دیده. فلانی هم می داند...کتاب هایی خوانده ام که اگر نداشتم‌شان اصلا یادم نمی‌آمد که چه هستند و موضوعشان چیست...

غرضم از این خود زنی ها این نبود که بگویم حالا، این‌جای زندگی‌م که ایساده ام، آدم بی مصرف و به درد نخوری هستم. قطعا من هم از یک جایی به بعد خودم را، و یافته و بایدهایم را کمابیش مرتب کردم و برای خودم معلوم کردم که چه می‌خواهم. گرچه به طور مبهم و شاید دیر ولی این اتفاق یک جریان مستمری‌ست که هنوز هم در من دارد می افتد...اما همه‌ی این‌ها، ته‌ش به یک آرزوی بزرگ ختم می‌شود. کاش می‌توانستم یک کسی بشوم - مثلا در کسوت مربی یا معلم -  بروم بنشینم کنار نوجوان‌ها و به‌شان درس بدهم. درس‌هایی از جنس "هش‌دار". از جنس "یاداوری " . برای این‌که بتوانند خودشان را در این دنیا پیدا کنند. بتوانند "بایدشان" را از دل زندگی بیرون بکشند. بتوانند "کیستی" خود را از دیگران و لحظه های " ار خود بیرون بودگی "شان متمایز کنند. بتوانند چرایی هایشان را پی بگیرند. بتوانند برای خودشان خلوت های ناب بسازند. بتوانند ماجراها را برای خود تبیین و تحلیل کنندو خیلی کارهای این شکلی دیگر ....یک فلسفه خوانده اگر بخواهد مفید باشد باید همین چیزها را بداند و بیاموزاند دیگر. مگر نه ؟ 

۹۳/۱۰/۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۳)

۱۶ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۲ حبیب هاتف
بله
درست هست
اصلا اگر به جایی غیر از کسوت مربیگری برود،عجب است

چقدر توی زندگی هامون استهلاک هست.انرژی رفتن ها هست که به قول خودت، اگه ضرر نداشتن، سود هم نداشتند.
چقدر خوب می شد یک طوری یک جایی یک روزی، خیلی زودتر از امروز و حالاها مسیرمون رو معلوم می کردیم و "همه"کارها و تصمیم ها رو دور اون مسیر انجام میدادیم...(این بند، واگویه حالات درونی خودم بود)
...

پاسخ:
خب نمیشد. اگه میشد همون وقت محقق میشد. مشکل از جای دیگه س

سلام نزن بابا جیره اینترنتم تموم شده بود دیر اومدم ....آخه این چه حرفیه !!!!!تو و زدن؟؟؟خدا منو شفا بده صلوات... همین پاراگراف آخرو صبا که از خواب پا میشی شیش بار تکرار کن دقیقا امثال منم برای هموار کردن این مسیر نسل جدید چشممان به دست شماست که قلمی بگیرد و بنویسد و بنویسد..... 

پاسخ:
به به سلام علیکم چشم ما روشن:)
شما لطف داری به ما حاجی شرمنده نکن
پیام قبلی خصوصی بود!!!
عمومی فرستادم؟؟
پاسخ:
عمومیش نکردم. وقتم پره دیر گفتی!:D

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی