مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

دنیای تب‌دارم

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۲:۲۵ ب.ظ


آنقدر به حال بدم نرسیدم و نرسیدم که با یک سرماخوردگی همه گیرِ پیش پاافتاده دست به دست هم دادند و از پا انداختندم! به حدی که حتی تلاشم برای بیرون آمدن از این حال نتیجه عکس داد. رفتم بیرون که کمی حال و هوایم عوض شود، وسط خیابان به سرگیجه افتادم و از دیدن آدمها بدحال تر شدم و برگشتم. مقدار قابل توجهی از راه برگشت دستم رو سرم بود. حس می کردم سرم خود به خود به یک سمت دارد کج می شود و اگر با دست حایلش نشوم همین الان وسط خیابان می افتد. با صورت غرق عرق از کنار نگاه های مردم فرار می کردم و اصلا نه حالش را داشتم و نه فرصتش را که بخواهم فکر کنم به این که الان با خودشان چه فکر می کنند وقتی این دختر رنگ پریده سرخ گونه ی شتابان را می بینند که دستش را روی سرش گرفته و گویی دارد از کسی فرار می کند. تمام مسیر چهارراه ولی عصر تا سر انقلاب را با حالتی شبیه به دویدن طی کردم و هر چند قدم یک قلپ از شیشه آب معدنی در دست آزادم می نوشیدم که به خیال خودم زمین نیفتم! جلوی مرکز قلب که پیاده شدم یادم افتاد ندا گفته بود برگشتنی یک پفک گنده که دونه هاشم گنده باشه برام بخر.کج کردم به سمت سوپر .با کمترین معطلی ممکن پفک را خریدم و کوچه شهریور را تماما دویدم! همه لباس هایم خیس خیس بود و خدا رو شکر که چادر سرم بود و بادی که می وزید به لرز نمی انداختم! تمام طول مسیر فقط به یک چیز فکر می کردم ."دلم می خواهد فقط بخوابم. فقط بخوابم..." همین که رسیدم خوابیدم.به ندا نگفتم  حالم بدتر شده . فقط سرم را بستم و خوابیدم . ساعت نه نشده بود هنوز! چشم که باز کردم اتاق تاریک بود ساعت 12.22 شده بود و من حدود سه ساعت و نیم بیهوش بودم... یادم آمد امروز زیارت عاشورا را نخوانده م. شروع کردم به خواندن."السلام علیک یا اباعبدالله..".صدایم توی گوشم اکو می شد و توی سرم میپیچید. زیارت عاشورا را حفظ نبودم ولی آنقدر خالی و سبک بودم که یادم نبود که حفظش نیستم!! همین جور میخواندم و الان اصلا یادم نیست آنچیزهایی که خواندم واقعا زیارت عاشورا بود یا چه؟! قبلا هم دچار چنین حالت هایی شده ام که از شدت تب یک چیزهایی را که در عالم واقع ندارمشان خیال می کنم که دارمشان! یک عالم دیگری که خیلی مرزها برایم برداشته می شود.فقط ای کاش سرم انقدر سنگین نبود... دوباره که چشم باز کردم با صدای اذان تبلت داشتم اذان را برای خودم زمزمه می کردم. با صدای بلند. ولی فقط فکر می کردم صدایم بلند است. اصلا صدایی در من نبود. دوباره چشم هایم بسته شد و این بار خواب دیدم.خواب پدرم را که از آن دنیا هنوز نگران ما بود! من هم بهش گفتم " چرا انقد نگرانی؟ تا زنده بودی که نگران بودی حالا هم که مرده ای باز هم نگرانی که! لا اقل کاش یکی دوسالی بیشتر زنده مانده بودی" تمام خوابم حول همین نگرانی بابا بود! دوباره که چشم باز کردم کاملا روز شده بود. ساعت حدود 9.5 صبح بود و ندا در جنب و جوش کارهای آخر هفته ای‌ش. پا شدم نشستم. روی تخت . سرم هنوز بسته بود ولی کمی سبک تر شده بود. تبم هم کمتر. احساس کردم دوباره به دنیای واقعی برگشتم.

۹۳/۰۶/۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۲)

سلام سارا
...
خوبی؟
نگرانی سبکی ،وجهی از علاقه ست ...
...نگرانتم
دعات کرده ام و می کنم
بیادت بودم و هستم
امیدورام خوب باشی با سلامت کامل روح م جسم.

پاسخ:
سلام

وجه علاقه ت عوض شده !!!
خوبم
ممنون که دعام  می کنی
۳۰ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۴۶ فرزانه .........
چه قشنگ مینویسی..........
پاسخ:
سلام 
خوش آمدی :)
ممنون از لطفت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی