مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

تحقق یک حرف در گوشی

چهارشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۱:۱۴ ق.ظ


لیلا کم حرف ترین دختر پیش ریاضی 83 بود و اولین نفر تو ردیف پنج تایی ما . کنارش من بودم ، کنار من بهاره ، بعدش نعیمه و آخری هم محبوبه . ردیف دوم سمت چپ . نمیدونم چجوری سر از جمع شلوغ ما درآورده بود و چجوری با اون اخلاق و حرکات آرومش دووم آورد بین ما چهارنفری که از دیوار راست بالا می رفتیم . حتی توی اون جمع یازده نفره مون هم حضور داشت همیشه . جمع یازده نفره ای که که هسته ی مرکزی شیطنت های طبقه دوم دبیرستان اندیشه بودن . دو نفر تجربی ، چهار نفر انسانی و پنج نفرم که ما باشیم از ریاضی . همیشه عکس العملش به شوخی ها و شیطنت های ما خنده بود . چه وقتی یکی به  اون یکی تیکه مینداخت ، چه وقتایی که یه موضوع جالب مطرح میشد ، چه وقت جک گفتن ها و ادا درآوردن ها و چه هر وقت دیگه ای ! حتی وقتی جریان بیرون انداختن من و نعیمه از کلاس آقای سلیمانی رو سوژه می کردیم ، همچنان فقط لبخند میزد . فقط یک سوژه ی جالب داشت تو کل این دوران ؛ این که خونه ی آقای سلیمانی - معلم زبانمون - کوچه پشتی خونه شونه و چند بار دخترش رو از مدرسه رسوندن خونه!

بعد از این که شنیدم معماری قبول شده ، خیلی تعجب کردم . و این تعجبم بی جا نبود . روحیه ی لیلا اصلا به معماری نمیخورد . بعدها که شنیدم تغییر رشته داده و ترم سه رفته برق به شناختم امیدوار شدم . لیلا رو مثل خیلی از دوستای دیگه م از دبیرستان به بعد دیگه ندیدم تا روزی که از دختر عمه م شنیدم یکی از همکاراش سراغ منو گرفته و گفته فلانی دبیرستان با من همکلاس بوده . منم به صرافت گرفتن آدرس و تلفن نیفتاده م و به یه تجدید خاطره کوتاه بسنده کردم . روزی که لیلا رو بعد هشت سال دیدم ، روز تشییع جنازه مادربزرگ دختر عمه م بود که به عنوان همکارش اومده بود که اونم بخاطر موقعیت نامناسب وقت نشد حال و احوال کنم . حتی وقتی که شنیدم با پسر همسایه ما ازدواج کرده هم اصلا حواسم نبود که شماره شو پیدا کنم بهش تبریک بگم! تا این که یه بار توی آرایشگاه دیدمش . من همچنان شلوغ و پر سر و صدا از این ور سالن به اون ور میرفتم  و اون همچنان آروم یه گوشه نشسته بود و منتظر تا نوبتش بشه . هنوز به سوالا و شیطنتهای من با مکث و لبخند جواب میداد . همون طور آروم مثل گذشته . وقتی از ارشد و ادامه تحصیلش پرسیدم گفت قبول شده روزانه هم قبول شده ولی بخاطر قسط بندی جهازش نتونسته کارو ول کنه و بره ارشدش رو بگیره . وقتی که من با آب و تاب از انصراف های متعدد دانشگاهیم براش میگفتم بازم لبخند میزد . اونجا هم یادم رفت شماره شو بگیرم و گذشت تا شب عروسی دختر عمه م که باز دیدمش . این بار رفتم جلو و اول از همه شماره شو گرفتم و این بار یادم موند که بهش بگم چقدر خوشحال شدم دیدمش و چقدر خوشحال میشم گاهی ببینمش دوباره . شماره شو داد و مث همون وقتا با مکث و آروم تشکر کرد و رفت . ولی این بار وقت رفتنش آروم تر راه می رفت . حتی آروم تر از همیشه ی آرومش . من باز یه چیز دیگه یادم رفته بود! تبریک مادر شدنش رو . . . 


پ ن : از همون ایام، همیشه باردار بودن و آروم راه رفتنش رو تصور می کردم . این که مثلا چقدر ازین که هست یواش تر راه میره .یک بار در گوش بهاره تصورمو گفتم . حیرت کرد که چرا تا حالا به ذهن خودش نرسیده و ای کاش یه جوری بشه که ما حامله گی لیلا رو ببینیم ! حالا بهاره همکار لیلاست و هر روز میبیندش و منم بلاخره برای یک بار هم که شده دیدم .لیلای حامله رو . . . 

۹۲/۰۷/۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۴)

۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۰:۲۲ ف.شریعتمداری
من بازم میگم تو یه نویسنده خوب میشی!
شایدم حتی الان هستی.


پاسخ:
ممنونم .:)
چقد دنیا کوچیکه و چقد تصورات ما نزدیک:)
پاسخ:
آره . ولی اون وقتا خیلی دور میدیدمش ....

بچه بد چرا اون موقع حامله شدنشو تصور کردی والله ما الانم خجالت میکشیم به زن حامله نگاه کنیم (چقدم که تو منو نمیبشناسی خجالتی ام من اصن خیلیییییییی) خوبه من الان حامله شدنتو تصور کنم؟تصور کردم....

من یکی دو بار از این رفیقای دوران طفولیت رو دیدم با ذوق رفتم سراغشون سنگ رو یخم کردن 

بیا وبلاگم یه دخه

پاسخ:
بابا گفتم که چرا حامله شدنشو تصور کردم که ! همین جور راه نمیفتم هی دوستامو در حاملگی تصور کنم که !!:)) این یه وجه شبهی داشت آخه !

اون دوستایی که سنگ رو یخت کردن مطمئن باش دوستیشون منقضی شده بوده بیخیال ....:)
۱۱ آبان ۹۲ ، ۰۲:۲۳ النجم الثاقب
چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشته هات...
دوستت راست گفتن...بنویس...داستان اون خانم رو یادته؟ بمبارون؟
بنویس...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی