مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

اسفند 89

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۱، ۰۲:۵۲ ق.ظ


 دوروزبعدش بنا بود بچه‌ها راهی بشن . منم اسم نوشته بودم اما مامان اجازه نمی‌داد . می‌گفت : نه . خطر داره . . . هرچی از من اصرار که بابا این همه آدم هرسال دارن میرن و منم با دوستمم و هیچ مشکلی نیست ، از مامان انکار که نه ! خطر داره . همین که گفتم !

کنکور ارشدمون پنج شنبه صبح بود و زمان حرکت بچه‌ها شنبه شب . بعد از کنکور رفتیم بهشت زهرا . قطعه شهدا . توی گشت و گذار بودیم که همین جوری به دلم گذشت که از ارواح این شهدا بخوام که واسطه بشن که منم برم . یه دوره‌ای بود که کلا توی شک بودم . همه ی حرفام یه قیدی توش داشت : " اگه هستن، اگه می‌تونن ، اگه حقیقت داشته باشه، اگه . . . " این بارم یکی از همین اگه‌ها پرید وسط "طلبم " . " اگه راست میگن " که شما میتونین ، اگه حقیقته که شماها کار از دستتون برمیاد . . . 

عصر مامان زنگ زد که بپرسه کنکور رو چکار کردم ، بعد از تموم شدن حرفامون ، گفتم بذار یه بار دیگه هم امتحان کنم . شاید راضی شده باشه . گفتم : راستی ما حرکتمون شنبه شبه ها! یه جوری زدم به شوخی که اگه باز بگه نه ، خیلی تو ذوقم نخوره . منتظر بودم که یه قلنبه بارم کنه . مثلا: بیخود ! تو هیچ جا نمیری . ببین دارم میگم بهت!! ولی در کمال ناباوری گفت : حواست باشه لباس گرم باخودت ببر. اون‌جا شباش سرده . خیلی خیلی عجیب بود این رضایت ناگهانیش . واقعا باور نمی‌کردم ! 

به دوستم گفتم : مامان راضی شد که منم بیام .

 گفت : جدا؟ چی گفتی بهش؟ 

گفتم : هیچی . گفتم شنبه میرم ، اونم گفت لباس گرم بردارم . همین!

اونم باورش نمی‌شد . اصلا هیچ کس باورش نمی‌شد که من - با تیپ شخصیتی اون دوره‌م - بخوام یه زمانی جنوب برم .یه "من"ی بود که هم صدا با خیلیا می‌پرسید: چرا می‌خوای بری؟ چی رو می‌خوای ببینی ؟ مگه الان دیگه اون‌جا چیزی هم پیدا میشه ؟ بعد اون یکی "من"م جواب می‌داد : میخوام برم ببینم . از نزدیک . دقیقا برای این‌که ببینم چیزی پیدا میشه یا نه !بهر حال اسفند 89 برای اولین بار پای من به جنوب باز شد . اولین باری که هنوز بار دومی نداشته پی‌ش . و خیلی چیزا دیدم . خیلی چیزا برای من عوض شد . خیلی مفاهیمی که اصلا برام مطرح نبود معنا پیدا کرد و  محترم و حتی مقدس شد . و شاید اصلا همین سفر مقدمه‌ای شد برای تعدیل خیلی از عقاید و نگاهم به یه تیپ و تفکر خاص . نمی‌خوام جوّ بدم و یا شلوغش کنم ، همین‌جور دلی که به اون سفر نگاه می‌کنم ، می‌بینم یه شباهت‌هایی هم با سفر کربلام داشت . . . 

هرچی که بود اون‌قدر جاذبه داشته که این دوسال بعدش - پارسال و امسال - اسفند که میشه " فصل راهیان نور" دلم هوای جنوب می‌کنه . هنوز هم چیزهایی هست برای پیدا کردن . . .

۹۱/۱۲/۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۲)

یادته سوار اتوبوسای خوابگاه بطرف راه آهن شده بودیم؟

که گوشیت زنگ زد...

ما رسیدیم و بعدش کل میدون راه آهن و دنبال یامی باربکیو گشتیم.که تا اون موقع حتا معنی شم نمی دونستم

کل سفرو دوربین دستم بود که ازت عکس بگیرم

خوابیدن و پاشدن و نشستن و همه چی

و شد

یه خاطره خیلی شیرین

پاسخ:
دوربین دستت بود از من عکس بگیری؟؟ من که فقط دو سه تا عکس از خودم دیدم!!!

دوس داری؟؟؟

می خوای دوباره بفرستم؟؟

پاسخ:

چی بفرستی؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی