مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

دم اذان صبح ؛کاظمین

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۱، ۰۱:۳۵ ق.ظ

نمی‌دانم چه چیزی از دیدن آن در من برانگیخته شده که حالا هم با تصورش حسی عجیب به من دست می‌دهد . شاید حس حسرت از مرور خاطره‌های گذشته  .کودکی پر هیجان‌م را در چنین خانه‌ی بزرگ و پر رفت و آمدی گذرانده‌ام .شرح عاشقی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گفتن‌هایم با ماهِ توی حوضِ نیمه‌شب های گرم تابستان را دراین خانه جا گذاشته ام . و روزی که با لباس سپید ، با چشم‌های اشک‌آلود از در این خانه پای بیرون گذاشتم و همراه مرد زندگی‌م راه افتادم دنبال سرنوشتم . . . روزهای زیادی در این خانه و محله جا گذاشته‌م و حالا برگشته‌م برای مرور همه‌ی آن روزها . ایستاده‌ام در برابر شبح سیاه خانه‌ی قدیمی‌م و . . . مرور می‌کنم . روزهای خوشی و عیش را . روزهای غم و عزا را . روزهایی که با مادر و خواهرانم برای نماز به حرم می‌رفتیم . . . و روزهایی که حکومت بعث سقوط کرد . روزهایی که صدای انفجار از گوشه و کنار به گوش می‌رسید و هر روز حفره‌ای در دیوار خانه‌ای چشم های نامحرم را وارد حریم خانه می‌کرد . روزهایی که دیگر محله جای امنی نبود . آن روزها من دیگر این‌جا نبودم . اصلا کاظمیه نبودم . ساکن بغداد شده بودم . ولی پدر پیر و مادر بیمارم هنوز در همین خانه زندگی می‌کردند . اصرارهای من و خواهرها و برادرها برای خالی کردن خانه بیش از دوسه ماه اثر نکرد و آن دو بازگشتند به همان خانه‌ی درندشت قدیمی . هرچه بود آن‌جا خانه‌شان بود . خانه‌ی خودشان . . .

و حالا من بودم و آن خانه و حسی عجیب . . . حسی مثل داشتن همه‌ی این خاطرات از این خانه ! اما من یک دختر ایرانی بودم که نیمه شب برای اولین بار و - شاید - آخرین بار به این کوچه آمد و در همان تاریکی شب قبل از اذان صبح یک نگاه این خانه را دید و رفت که به نماز صبح حرمش برسد . و هیچ وقت نه هراس جا گذاشتن پدر و مادر پیرش را دراین محله‌ی انفجارخیز نداشته و نه صدای انفجار کوچه پس کوچه‌ها دلش را لرزانده . . . ولی حسی شبیه حس تعلق به آن خانه ، با همان یک نگاه در او رخنه کرد . . . 


۹۱/۱۲/۰۸ موافقین ۱ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۵)

ارتباط بخش اول و دوم را نفهمیدم!!!

بخش دومش را بودیم

باهم

و حس خیلی خاصی که آن خانه با وسایل حرف دارش داشت را درک می کنم

بخش اول اگر زاییده ذهن است که تبارک الله و اگر وصف خاطره ای و نقلی از کسی ست فبها

 

پاسخ:
اول و دومش چی هست اصلا؟ متن رو دوپاره نخون . . .
ببین منظورم اصلا! اون حسینیه ای که شب توش خوابیدیم نبودها!
۰۹ اسفند ۹۱ ، ۰۲:۰۵ النجم الثاقب
تو اگر در آن خانه ماوا بگیری، به دنبالت خواهم امد...شک نکن...
پاسخ:
قدمت روی چشم بانو جان . . . هرجا که بیایی
بهش میومد تو شهاب نوشته بشه!
پاسخ:
بهش میومد همینجا باشه . . .:)
سلام
این پست وبلاگ شما در "لینک‌زن" بازنشر داده شد
باتشکر
لینک‌زن
http://linkzan.com/archives/8668
پاسخ:
ممنون. :)
خانه فقط خانه نیست،معدنی ازخاطره است...
پاسخ:
خوش آمدی فاطمه جان‌. 
یک دنیا خاطره ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی