مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

یکی از روزهای آخر آبان 91

شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ

اون شب ، شب غمگینی بود . حتی اگه تمام خیابون ولی عصر رو تا خود تجریش پیاده می‌رفتیم . حتی شوخی‌های من و خنده‌های تو هم غم داشت . من و تو می‌دونستیم که دیگه اون روزای خوب گذشت و این پیاده‌روی ها به مقصد نامعلوم ، دیگه هیچی رو برنمی‌گردونه . فقط یه تلخی عجیب به کام من و تو می‌ریزه که هیچ کدوم به روی اون یکی نمیاره . یادته ؟ قبلا هرقدر هم مسیرمون رو طولانی‌تر می‌کردیم ، حرف کم نمیوردیم اما این بار حرف‌ها ، خاطره‌ها همه قطعه قطعه شده بود . کوتاه  و بدون جزئیات . بدون خنده‌های تو و شوخی‌های من . انگار هر دوی ما خیلی جدی شده بودیم . مثل آدم بزرگ ها . که دست می‌کنند توی جیب‌ پالتوهاشون و روی یه خط صاف شونه به شونه راه میرن . دیگه نه چشم‌های تو برق میزد از کنجکاوی ، نه من حال حرف زدن داشتم . حتی قدم‌هامون هم مثل گذشته نبود. هیچی مثل گذشته نبود... زود خسته شدیم . سوار اتوبوس که شدیم دور از هم وایسادیم که بی حرفیمون اون قدرا تو ذوق هردومون نزنه . باورم نمیشد یک سال و نیم این قدر هر دوتامون رو عوض کرده باشه. . . 

رفتیم توی تکیه‌ . شب اول محرم بود . حجره های دور تکیه خالی شده بودن و داشتن سباهپوش میکردن . گفتم :چایی روضه میخوری؟ گفتی: آره . من می‌دونستم تو منو میکشی میاری تا این‌جا به عشق همین تکیه و حال و هوای محرم . پس هنوز میشناختی‌م . هنوز امیدی بود . ولی چایی روضه هم تلخی این همه فاصله رو کم نکرد . . . 

توی " فلوت " رفتیم اون ته نشستیم . روبروی پنجره که پشتش کوه سیاه بود و یه مشت چراغ داشتن ازش بالا میرفتن . گفتی : خط اخم روی پیشونیت رفته سارا . این چند وقت اخم نکردی؟ گفتم : اخم دیگه به چه کارم میاد ؟ این چند وقت فقط گریه کردم . . . و گریه کردم . اشک‌هایی که بی اختیار میومدن . میز بغلی چهار تا پسر نشسته بودن که هرچهارتاشون زل زده بودن به من و اشک ریختنم . با تعجب .خیره .و شاید غم‌گین . . تو هول شده بودی . تا حالا اشک ریختن منو تو خلوت هم ندیده بودی چه برسه به این‌جای شلوغ! بلد نبودی آرومم کنی . بلد نبودی یه حرفی بزنی که بشه سد این رودخونه‌ی طغیان کرده . نشستی نگام کردی و پا به پای اشکام اشک ریختی . گفتی : سارا ، چقدر دلت نازک شده . من تو اون چهارسال هیچ وقت گریه کردنتو ندیدم . گفتم : این یک سال خیلی سختی کشیدم . خیلی . . . 

اون شب شب غمگینی بود . غمش از سر چهارراه ولی عصر شروع شد و تا تجریش امتداد پیدا کرد .اون شب با هم برنگشتیم . جلوی "فلوت " از هم جدا شدیم . من غمم رو برداشتم و به سمت مترو رفتم . تو و غمت هم به سمت ونک . . . 

۹۱/۱۲/۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۱)

همینطور مث باد می گذره

همه چی

تلخی

شیرینی

دلخوری

...

اون روزهای دانشگاه اساسا حتا فکر این وقت ها رو هم نمی کردیم

که قطعا اومدنی بودن

دوست داشتیم تو لحظه زندگی کنیم

....

من نمیتونم مث تو به یاد بیارم و بیان کنم

چن انقدر حسرت می خورم و می رم تو فکر که ....

 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی