مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

برای بار دوم احتمالن...

سه شنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۰، ۱۲:۲۳ ق.ظ
اینقدر اوضاعم بهم ریخته س که نمیتونم و نمیخوام به این فک کنم که کی یا کیا میتونن وضعیتمو درک کنن!اصلن هیشکی درک نکنه، به درک...

اما دارم دوباره در معرض نصایح گهر بار دوستان و آشنایان قرار میگیرم. شاید چون دوباره بوی کارهای احمقانه از دور و بر من شنیده میشه...

_ حیفه! موقعیت به این خوبی. هزارون نفر آرزوی داشتن همچین موقعیتی رو دارن .اون وقت تو ...

_ بنظرم انصراف الان برای تو اصلا منطقی نیست. سعی کن دلتو با همین که داری میخونی صاف کنی...

_ سخت نگیر سارا ولی بی رودرواسی بهت بگم، تو نباید بیش از همین از خودت انتظار داشته باشی.انتظارتو به اندازه ی تلاشی که کردی نیست...

_ هوی! حواست هست ؟! تصمیم سرنوشت سازی میخوای بگیریا!

_ ببین سارا ! فک نکن یه بار این کارو کردی و به نتیجه رسید هر بار این اتفاق برات تکرار میشه. دیگه موقعیت الانت موقعیت بار قبل نیستا...

_ ....

_ ...

_ ..

همه این حرفا ، اینقدر برام تکراریه که میتونم عکس العمل همه اونایی که از احتمال این تصمیم خبر ندارن و بعدن خبر دار میشن رو پیش بینی کنم .بگذریم...

اما این بار با دفعه ی قبلی دو تا فرق میکنه:  خودم و مامانم!

اساسا مامان من آدمیه که وقتی خودش یه موقعیتی رو به عنوان موقعیت مناسب قبول کنه، به هیچ وجه نمیشه راضیش کرد که بجز اون ، موقعیت های دیگه ای هم وجود داره !درست یا درست تر بودنش دیگه پیش کش...

و الان اون معتقده که موقعیت من موقعیت ایده آلیه و بنظر اون از این بهتر امکان نداره یا حداقل به زحمتش نمیرزه. بعلاوه الان مامان خیلی خسته س! روحن و جسمن.بخاطر مریضی بابا. بخاطر مرگ بابا. بخاطر هزار و یک مشکل ریز و درشتی که صب تا شب داره تو سرش وول میخوره. فک میکنم الان اصلن توان متقاعد شدن رو نداره! اونم از طرف من!!

منم خسته م! راستش منم اصلن حوصله متقاعد کردن اون رو ندارم. حداقل الان. همین طور که حوصله التماس به رئیس دانشگاه رو نداشتم دیروز. شایدم روشو نداشتم . شایدم هردو. بهرحال جواب "نه" شنیدم . وخدا میدونه که این چندمین "نه " ای بود که این چند وقت از عالم و آدم شنیده م.بگذریم. داشتم مامانو میگفتم...

بخاطر خستگیش و سخت راضی شدنش اگر فرضن خودمم متقاعد شدم که انصراف تنها راه مونده س ، راضی کردنش خیلی سخته و انرژی بر...

دلیل دوم که به لحاظ اهمیت دومه ولی به لحاظ رتبه اول ، یعنی اول باید خودم راضی بشم بعدش مامان؛ اینه که خودم هنوز مطمئن نیستم که انصراف تنها راه مونده س برای من. ولی یه صدایی از درون همش داره دلایلی رو میاره و بهم میگه این کار درسته .منظورم انصرافه!ولی دارم سعی میکنم حداقل شده به اندازه سه هفته ای که سر کلاسای منطق رفتم!!! منطقی باشم و واقعا تا به این نتیجه نرسیده م که تنها راه مونده برای من انصرافه ، اینکارو نکنم! گرچه از من بعیده که حتی با دکترای منطق هم آدم منطقی ای بشم!!ولی سعی که میتونم بکنم که!برای همین تا بعد عید بخودم فرجه دادم که تصمیم قطعی نگیرم...

بهر حال تو این موقعیت ، تو بد برزخی گیر افتاده م!

و دوستان کماکان دعایم بفرمایید...


+ برام خیلی جالبه که رضایت مامانم خیلی بیشتر از قبل برام موضوعیت پیدا کرده . ینی امیدی هست به آدم شدنم؟

۹۰/۱۲/۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۵)

کما اینکه حالم از نصیحت به هم میخوره اما بهت نصیحت میکنم که انصراف ندی
نه چون منطق خیلی خوبه یا اصلا دوست داری یا نه
بلکه چون متغیرهای زندگیت زیاد شدن و توان مقابله با تغییرات و محاسبه کردن ازت دور شده
درسهای دانشگاهی ایرانو در بدترین حالت میشه با معدل 16 پاس کرد. یه دو سالی به خودت تنفس بده و سعی نکن که در این بلبشو بهینه یابی یا ارمانگرایی کنی
بعدا فرصت برای جفتک زدن به کون دنیا پیدا میشه، نترس

پاسخ:
رو چه حسابی میگی توان محاسبه کردن و مقابله با تغییرات ازم دور شده؟
یکی از ویژگی ما ادمها وابستگی به مسیر طی شده هست. اما چرا ما اینجوری هستیم؟ چون جور دیگه بودن توانایی های بیشتری میخواد که ما نداریم.
گفتم شما توان محاسبه رو از دست دادین نه اینکه شما ضعیف شدین و یا خدای نکرده ناتوان، بلکه متغیرهای زندگی که از یه حدی بیرون میرن، عقل و توان پیش بینی ما از آینده و حتی تشخیص علایق به شدت سخت میشه تا جاییکه آدم وقتی 10 روز این ور یه موضوعی فکر میکنه با 10 روز اونورش استنتاج و تصمیم متفاوته!!
بنظرم انصراف الان برای تو اصلا منطقی نیست. سعی کن دلتو با همین که داری میخونی صاف کنی...
این جمله ی فاطیه البته با یکم تغییر فک کنم...گفتم سعی کن یا گفتم اگه میتونی دلتو با منطق صاف کن...
بگذریم سارا جونم به چی چیز بیخودی گیر دادم

افرین که عاقل شدی حالا شد همون حرف اون شب من که حداقل تا بعد عید به خودت فرصت بده...این خوبه
دارم نصیحت میکنم؟؟؟
وای چه کار تنفر برانگیزی!!!!

دکتر هاشمی ی بار بهم گفت بدترین حالت اینه که تو بزرخ باشی...حرفشو قبول دارم
دعا میکنم هرچه زودتر به بهترین نحو ممکن برزخت تموم بشه و اطمینان بر دل و قلبت جاری بشه
مواظب خودت باش...

۲۳ اسفند ۹۰ ، ۱۹:۵۸ زینب ساداتــــــʚϊɞ
به عنوان یه مامان داشتم متن تو رو می خوندم. یعنی تو یوسف بودی و من مامان...
کاش یوسف هم بعدها رضایت من براش مهم باشه با همه ی بی منطق بودن منطق های من!

شما یک سری گمشده داری که راه پیدا کردن گمشده هات رو داری پیدا می کنی درحای که هنوز درست و دقیق نمیدونی که داری و باید که به دنبال چی بگردی !
جمله ی پچیده ای بودا !
یه جوری گفتم که متوجه بشید ؟!

پاسخ:
گمشده داشتنمو درست گفتی ولی فکر میکنم میدونم چی هستن و چه جوری باید دنبالشون بگردم . تو راه مونده م الان!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی