مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

یه آدمایی...

يكشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۰، ۱۰:۳۶ ب.ظ

یه آدمایی پیدا میشن که دوس ندارن تو باشی.چون فک میکنن تو مزاحمشونی.مثلا اگه سه نفر باشن و تو یه نفر هر سه تاشون مسابقه میذارن که زودتر دکت کنن!نفر اول که وارد میشه و تو با لبخند میگی سلام ، با تعجب  و چپ چپ نگات میکنه و بزور جواب سلامتو میده. بعدش میپره زنگ میزنه به دوتای دیگه که بدویین بیاین که یه اجنبی اومده تو قلمرو ما جا خوش کرده . پشت در بلند بلند حرف میزنه و اصلنم ملاحظه تو رو نمیکنه.بعدشم که تلفنش تموم میشه میاد میگه: ببین اصلن تو رو اشتباه فرستادن اینجا .تو باید بری. اینجا به اندازه خود ماهم جا نداره!تو که به میل خودت نیومدی اینجا که این داره اینجوری میگه.تازه اینجا با این که کمد اضافی هست خالیش نمیکنن که تو وسیله هاتو توش جا بدی.بعدش تو سعی میکنی نادیده بگیری و سر صحبتو باهاش وا کنی که میبینی جوابتو  نمیده چون داره با یکی تو فیس بوک چت میکنه.ساعت 11.5 میای بخوابی که اونم کوتاه میاد و چراغ اتاقو خاموش میکنه.تو نیم ساعتی با سر درد و ناراحتی رو تخت غلت میزنی که میبینی دوباره صدای خنده ش داره میاد. وای خدا... باز لپ تاپشو روشن کرده و رفته تو فیس بوک!!هندز فری میذاری تو گوشت و بازم هیچی نمیگی.ینی کششو نداری که درگیر بشی حتی در حد تذکر!ساعت 4.5 دومی وارد میشه.ساعت 5.5 سومی شون.این آخریه هرچی کیف و چمدون و ... داره میذاره جلو نردبون تختی که تو بالاش خوابیدی و تو مجبور میشی برا نماز از پله دوم - از بالا - سقوط آزاد داشته باشی که پاتو رو وسایلش نذاری.صبح زود میزنی بیرون که باهاشون مواجه نشی که نمیشه. دومیه که 4.5 رسیده پا میشه میگه ببین خودت اینجا اذیت میشی برو صحبت کن که بری یه جای دیگه!ظهر که میام دومی و سومی هم صدا باز شروع میکنن از بدیای اونجا گفتن.این بار تویی که دیگه تحمل موندن نداری...

یه آدمایی هستن که تو دوس داری همش باهاشون باشی.وقتی که از اونجا جابجا میشی و میری پیششون وقتی که نصف شب میرسن چراغو روشن نمیکنن بخاطر اینکه تو خوابی.صدای خش خش پاکتاشونو در نمیارن که تو بیدار نشی.فرداش که بیدار میشی تا میبیننت بهت سلام میکنن و با لبخند بهت میگن خوش اومدی!بعدش بهت میوه و آجیل تعارف میکنن.خودشون سر صحبتو باهات باز میکنن و کلی بهت احترام میذارن.وقتی میری بیرون یهو صدای خنده شون بلند نمیشه و تا برمیگردی حرف زدنشونو قطع نمیکنن که تو شک کنی که دارن پشت سر تو حرف میزنن!!وقتی داری نماز میخونی بهت زل نمیزنن.اصن یه جوری باهات برخورد میکنن که انگار چند ساله که میشناسنت!تازه لهجه شونم -شیرازیه!-  اینقد قشنگه که تو همش دلت میخواد باهاشون حرف بزنی...


خدا رو شکر که از اونجا به اینجا کوچ کردم...

اینجا خوابگاس!همه جور آدمی توش پیدا میشه!


* در بیان دوباره خوابگاهی شدن من و ماجرای اتاق گرفتنم ...

۹۰/۱۱/۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۸)

تجربشو داشتم. تلخه و شیرین. نه اون تلخی می ره نه اون شیرینی! ولی هردوش تجربس!
سارا نمیدونی چقدر خرسند شدم از اتاق جدیدت...و یاد حرفت که چند وقت پیش زدی...که دلت آدم ساده می خواد.شاید اینطور اون اول خورد تو پرت که قدر اینا رو بیشتر بدونی.واقعا خشحالم و نمیتونم این خشحالیو وصف کنم.انقدر که به زینب و مامانم گفتم که سارا اتاقشو عوض کرد...مامانم چقدر دورادور به فکرته!بس که تعریف کردم.گاهی فکر می کنم الان که اومدی دانشگاه و من نیستم کمی می فهمیم.که منم اینجا تنهام!مامانم همش بهم میگه بگو حمد برای پدرش زیاد بخونه...
خدارو شکر خدارو صد مرتبه شکر با آدمایی هم اتاق شدی که باهاشون راحتی اونا لیاقت تو رو نداشتن که پیششون بمونی فدات شم دلم برات خیلی تنگ شده منم تنهام خیلی وقته تو خابگاه تنهام تنهایی هم عالمی داره خیلی این مطلبت رو دوست داشتم
سارا....جای پدرت بغل دست امام حسین باشه...........
آمین
بی خبرم ازت...
صد بار اومدم بهت زنگ بزنم ولی...
کاش پیشت بودم
ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند وچون دریا آرام شدخود را اسیر تور صیادان یافتند
تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه دریای دوروبرمان
خیلی کوچیکتر از اونی هستم که این چیزا رو بخوام به تو یاد آوری کنم این و برا دل خودم نوشتم که حواسم باشه
دعا میکنم الا بذکر الله.... در حد اعلا برا دلت محقق بشه سارا جون
کلا از فضای خوابگاه خاطره ی خوشی ندارم. اما تبریک میگم که به جای خوش آب و هوایی نقل مکان کردین!

پاسخ:
ممنون.منم از این خوابگاه زیاد خوشم نمیاد برعکس دوره کارشناسی!
۲۸ بهمن ۹۰ ، ۰۱:۴۹ سقف فیروزه
سلام عزیزم...
خدا میدونه که چقدر ناراحت شدم... خدا رحمتشون کنه... و به شما و خونواده ی محترم صبر بده... فقط میتونم الان برم و لای قرآن رو باز کنم برای آرامش قلب شما و شادی روح عزیزاتون قرآن بخونم... بخدا دیگه نمیدونم چی بگم...
مراقب خودت باش خواهر عزیزم... خیلی مراقب خودت باش...
ببین خدا رو... ببین که هست... حتی بیشتر از قبل...
در پناهش...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی