مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

حالت...

پنجشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۰، ۰۶:۰۰ ق.ظ
فک کنم یه حالت جدید به حالات روحی - روانی من اضافه شده.این دومین باریه که تو ده روز اخیر دچارش شده م.یه حالت سیال بین خواب وبیداری.شبیه خلسه.خلسه ای که نمیدونم هنوز خوبه یا بد، فقط میدونم یه حالته...

این بار خیلی طول کشید.حدودا از ساعت چهار عصر تا دو نصف شب!

از صبحش صد بار گفته بودم عصر میخوام برم خونه فرشته ولی همین که ساعت سه شد گرفتم خوابیدم! از ظهر مغزم هنگ کرده بود .پتو به دوش از این اتاق به اون اتاق دنبال یه جای گرمتر از اتاق خودم میگشتم و آخرش افتادم رو تخت خودم. گیج بودم ولی خوابم نمیومد.دلم فقط سکوت میخواست که مامان و تلویزیون دست به یکی کرده بودن ازم دریغ کنن.دوسه بار صدامو بلند کردم که "صدای این لامصّبو کمش کنین" که با جواب منطقی "خودش بلند میشه!!!"مواجه شدم .- نمیدونم چرا مامان هیچ وقت به فکر یه جواب موجه تر نیفتاده !!-شایدم تلویزیون ما خودش بلند میشه واقعا...

رفتم سراغ ترفند ایگنورنس که دکتر م یه بار تو کلاسش گفت و ما کلی بهش خندیدیم_به خودش نه ها! به ترفندش_ و باهاش کلی موقعیت طنز درس کردیم !سعی کردم صداهای دور و برمو نشنیده بگیرم.باز استرسی شدم.علتشم موقعیت قریب الوقوعی بود مربوط به من بود ولی کنترلش دست آدمای دیگه ! و من از این موضوع شدیدا دچار تشویش میشم . واز اونجایی که دلایلم برا این آدما -که کنترل دستشونه -اصلا! موجه نیست مجبورم اون موقعیت رو تحمل کنم و دچار تشویش بشم!

تو همین اضطراب داشتم غلت میزدم که دچار حالت مذکور شدم. هم خواب میدیدم و هم بیدار بودم...

خواب دیدم بابای علی - دامادمون - یه بلایی سرش اومده بود که کار از کار گذشته بود و همون جا وسط خواب به خودم گفتم یادم باشه بیدار شدم صدقه بدم .چون بابای علی الان تو راه مشهده .

همون موقع خواهرم اومده میگه :از شرکت گیلاس زنگ زدن برا شارژ سه ماهه بعدی اینترنت.چی بگم؟میگم :بگو شارژ کردم یعنی اینترنتی پرداخت کردم .بگو چک کنن...میگه: میگن دو رقم آخر شماره کارتت - شایدم شماره حساب!یادم نیس- چنده؟بدم بهشون؟ میگم بده. به  خواب دیدنم ادامه میدم...

با دوست دوره راهنماییم -که سال اول دبیرستان ترک تحصیل کرد و تابستونش ازدواج کرد و من از همون موقع دیگه ندیدمش- داریم تو خیابون سمیه قدم میزنیم که یهو شب میشه و ما جایی برا خوابیدن نداریم!!بعدش  شروع میکنیم به دویدن وسط یه جمعیت ، مث تظاهرات...

علی و مامانش اومدن خونه مون و علی با هزار جور سرو صدا خودشو پرت میکنه رو تخت من.فک کنم اون موقع تو اوج خلسه بودم ،چون تنها چیزی که یادمه این بود که باهاشون حرف زدم -خیلیم حرف زدم!- ولی اصلا یادم نیس چی گفتم و ادامه خواب...

این قسمتشو یادم نیس چی خواب دیدم ! فقط یادمه که چن تا مسیج باز کردم که بعدا دیدم مال حمیده ست و یادم نموند چی بود...بعدش دوباره صدای خواهرمو شنیدم که میگفت :گلی گفته هر روز یکی دعوتمون میکرد و هر روز مهمونی بودیم -داشت از قول گلی از سفر اصفهانش میگفت - و من تو همین گیرودار باز دچار تشویش شدم.من دوس ندارم برم خونه هیشکی!از مهمون بازی بدم میاد .اونم الان که اینقد آرامش میخوام...باز مسیج اومد و اینبار به مسیجا جوابم میدادم اما یادم نیست از محتوای رسیده ها و فرستاده ها...

علی رو صدا میزنم. میگم :آب میخوام. برام میاری؟ 

میگه:چرا؟

میگم:چون تشنه مه!

میره یه کاسه آب میاره . وایمیسه آب خوردنمو با حیرت نگاه میکنه...

میگه: خاله سارا باز میخوای بخوابی؟

میگم: آره

میگه: تو چقد خواب آلویی!

از اتاق میره بیرون؛ میگه: مامان ، این خاله سارا چقد خواب آلوئه دوباره میخواد بخوابه...من دوباره میخوابم...

این بار سر یه کلاسم که استادش از اینکه ما دانشجوای بیسوادی هستیم و اون مجبوره به همچون ماهایی درس بده اظهار تأسف میکنه . و من دچار یخ زدگی خون در رگ میشم و این انجماد همین طور ادامه پیدا میکنه و جاری میشه تو تمام خوابم ...تا زمانی که از خستگی از خواب بیدار میشم! ساعت دو نصف شبه...


۹۰/۱۱/۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۸)

برای چی اینطور شدی؟یا یهو بی هیچ علتی؟یا چی؟اومدم کتابخونه مرکزی و دیدم بعد عمری سایتش خلوته.ینی سیستم خالی داره.فورا باز کردم ببینم چی شده.خشحالم الان رفتی قدم بزنی که حالت جا بیاد .ولی به نظرم نباید این به قول خودت خلسه انقد بهم بریزدت...دوس دارم استراحت کنی.....
خوش به حال هم اتاقیای آینده ت.الان تو خونه شون نشستن و خبر ندارن با چه گوهری قراره شب رو صبح کنن.....به شدت حسودم بهشون!!

سارا...
من نمیدونم چی بگم

دو شبانه روزه به علت امتحانا فقط 1و نمیم ساعت خوابیدم
تا امروز ظهر که بعد امتحان اومدم تا مغرب بخابم
چون به شدت خسته و خابالو بودم و لی از اونور به شدت ذهنم درگیر یه موضوعی بود، این اتفاق برام افتاد اما نه این همه طولانی

ولی تا حالا شدم اینجوری به همین طولانیگی
ولی اینا هیچ ربطی به حال تو نداشت...
تو حالت الان فرق داره...

اومدی اصفهان هیچ جا نمیخاد بری، من یه جوری برنامه ریختم که 13 ام اصف باشم انشالله
اول با هم بریم خابگاتو بچینی
بعدم هرجا دلت خاست بری با هر کی با خودت با سارا با ابجیت با من(دل حمیده بسوزه)
کوه، وادی السلام ثانی،امام زاده حمزه، راس الرضا،مزار علامه ها،مزار شهدا،پارک، پل،خیابون متر کردن، خابگاه گردی ،میدون امام،بازار شلوغ و پرانرژی،کوچه های قدیمی محرابی اصفهان،مسجدسید، مسجد امام، مسجد لطف الله و ...هرجایی

اصلا هیچ جا، لالا تا صبح فرداش
نمیدونم...

پاسخ:
بهت میزنگم فاطمه...
۰۷ بهمن ۹۰ ، ۱۱:۳۸ عبدالشکور
چه قد باحال و هیجان انگیز! ااااااااااااا! شاید اگه یه کم ادامه بدی به عرفان برسی! مثلا شاید رفتی عالم مثال رو هم دیدی!
.
.

ولی اگه این حالت اذیتت می کنه، به نظرم قبل از خواب قرآن بخون کمی و با وضو بخواب. اگرم اذیتت نمی کنه که هیچ...
.
.
در کل فلسفه خوندن آخر عاقبت نداره! اینم یه چشمه ش!



پاسخ:
ممنون از توصیه هایی که کردی.سعی میکنم در حد توان عمل کنم...
قطعا مواد توهم زا که مصرف نکرده بودی؟ ها؟!!

پاسخ:
مواد توهم زا؟؟؟؟
زندگی ساختنی است !
نه گذراندنی ،
بمان برای ساختن ،
نساز برای ماندن !

اگه تونستین به من سر بزنید
اگه خواستین تبادل لینک هم میکنم
منو با نام در گذر زندگی لینک کنید
شما هم بگین دوست دارید با چه نامی لینکتون کنم

پاسخ:
بعدش که ساختم چی میشه؟
جایگاه نو مبارک!
هنوزم مطمئنید که مواد توهم زا (کراک - اکستازی و...) مصرف نمی کنین!!
فکر کردم شاید در اثر مصرف چنین موادی دچار اون حالت مذکور میشین!

پاسخ:
نکنه چیزخورم کرده باشن؟
وای سارا نمیری با این پست گذاشتنت آدم نمیدونه باید چی بگه بهرحال چون بوی دخانیات و مواد توهم زا میاد مجبورم برم به سرپرست بگم
حمیدهههههههههه این و فاطی دارن میرن پیش هم تو هم بیا اینجا رو کم کنی من و حمیده یک گروه فاطی و سارام با هم
خیلی دوست دارم سارا جونم از خدا میخوام روزای اصفهان بودنت بشه بهترین روزای زندگیت و ادامه داشته باشه تا همیشه
۱۴ بهمن ۹۰ ، ۰۷:۴۰ زینب سادات√
نصیب نشه!
اول فکر کردم علی دامادتونه! گفتم یعنی چی که داماد بیاد خودشو بندازه رو تخت تو!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی