مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

امروز ؛چهارم دیماه...

يكشنبه, ۴ دی ۱۳۹۰، ۰۲:۲۱ ب.ظ


 گفت: خاله سارا پاتو نذاری رو پالتوما!خاکی میشه...

گفتم: حالا بذارم مثلا چی میشه؟

گفت:منم میرم اون بلوز سفیدتو برمیدارم میکشم رو زمین تا خاکی بشه

گفتم:اگه تو اونو دیدی بکشش رو خاکا!

.........نیم ساعت بعد از با تکونای شدید از خواب پریدم.همه از ماشین پرت شده بودن.از جلوی ماشین دود میدیدم. فقط من مونده بودم تو ماشین .پریدم بیرون...

افتاده بود پای ماشین.نگاهش کردم .از گوشه چشمش خون اومده بود. بیهوش شده بود.نه!مرده بود و من نمی دونستم!اون آخرین نگاهم بهش بود و نمیدونستم...نهایت فکرم میرفت به اینکه وای اگه سپیده یه چشمش مصنوعی بشه چقدر بد میشه.از کنارش پاشدم و اومدم اینورتر!عاطفه افتاده بود...بیهوش نبود.میلرزید و گریه میکرد. دندوناش خونی شده بود اومدم دستمو ببرم زیر بدنش بغلش کنم، دست چپم افتاد...از درد بیهوش شدم...عاطفه رو هم آخرین بار دیده بودم و نمیدونستم...کاش دستم نشکسته بود و تونسته بودم بغلش کنم.شاید.....


فرداش بم زلزله شد...



کاش اون بار که کادو هم خریده بود با خودم برده بودمش تولد دوستم تا الان با یاد آوری اون روز و چهره ی معصومش گلو درد نگیرم....

امروز که رفتم خونه ی خواهرم علی میگه:خاله سارا داریم برا تولد آجی سپیده و آجی عاطفه حلوا میپزییم.مامانم میگه اونایی که رفتن پیش خدا برا تولدشون بجا کیک حلوا میپزن....

8 سال گذشت...



*امروز روز آخر محرّمه...

 ز محرّم نروم، بار مبندید مرا                               سوختم تا که در این خیمه مکانم دادند....

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)...


۹۰/۱۰/۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم