مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

چهارشب؛ یلدا...

چهارشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۰، ۰۱:۴۸ ب.ظ
شب دوم:میزبان شب یلدا شدم...

زن عمو و دختر عموم باشوهرش اومده بودن تهران و زنگ زدن که پاشو بیا ببینیمت.منم که کلا با فامیل رودرواسی دارم گفتم چشم و رفتم. از اون ور ن.ی.ن.ا پشت سر هم زنگ میزد که شب برگردیا !من دوستمو دعوت کردم و زشته نباشی و اصلا نباشی ما حوصله مون سر میره و فضا شاد نیست و این حرفا!(من اون موقع ها نقش اساسی ایفا میکردم در شاد سازی فضا و از غم در آوردن دوستان اغلب غمگینم!)خلاصه که نهایتا ساعت 8 بود که خانواده عمو رو پیچوندیم و عذر خواهی که من فردا 8 صبح کلاس دارم و از خونه عفت خانوم دیر میرسم و...اومدیم خوابگاه؛تازه مهمونداری اصلی شروع شد!دوست ن.ی.ن.ا جون تشریف آورده بودن و فضای شلوغ و پر سر و صدا دوس داشتن!!!دوره افتادم در اتاقا که پاشین بیاین جهت شاد سازی فضا در اتاق ما حضور بهم رسانید!خلاصه که دوباره ده پونزده نفری جمع کردیم آوردیم اتاقمون جهت شادسازی فضا...

آخر شبشم یادمه که خانوم دوست!میوه خشک گرفته بود که تو یه ظرف -یا جعبه!یادم نیست -تزیین کنه فردا ببره برا دوس پسرش که ذوق کنه!که من دیگه وسط تزیینات خوابم برد...

شب سوم:یلدایی که همیشه فردای تولد ن.ی.ن.ا میومد...

اون سال ن.ی.ن.ا خونه گرفته بود و ما همه مهمونش شدیم تو خونه ش...

چون شب سوم -یا چهارم محرم یادم نیست!-بود ما آجیل نداشتیم.در عوض کشک خشک و گندمک-یا یه همچین چیزی!-داشتیم که یکی از دوستان آورده بود.فال یلداهامون رو همیشه م.ر.ض.ی.ه میگرفت.اون شبم دوست پسر خانوم صاب خونه زنگ زدن که برا منم بگین فال بگیره و کلا ماجرایی داشتیم سر فال اون شب...

اما خاطره ی اصلی شب یلدای سوم فرداش اتفاق افتاد که ما همه دانشگاه بودیم و اون دوست عزیزی که خوراکی های بدل از آجیل رو آورده بود اومده بود دم خونه ن.ی.ن.ا و به دختر داییش که مهمونش بود گفته بود اومده م بقیه ی خوراکیامو ببرم!!!آخه اون همه غذا و میوه ای که دیشب خوردی رو یادت رفته بود که اومدی دنبال چار تا دونه کشک خشکت؟؟؟واقعا که... و این گونه این دوست عزیز سوژه ی جمع 6 نفره ی یلدای سوم ما بود...


شب چهارم:یلدا در خیابان...

با م.ر.ض.ی.ه و م.ح.ی.ا و غ.ز.ا.ل زدیم بیرون از خوابگاه.چون سال آخری هیچ کدوم هم اتاق نبودیم و تک افتاده بودیم.بخاطر همین گفتیم بریم بیرون که مزاحم کسی نشیم!!یه کمی پیاده رفتیم و یه کمی با تاکسی ولی خیابونا خیلی شلوغ بود.گفتیم بریم شام بخوریم که هر جا که میرفتیم شلوغ بود و نهایتا باز رسیدیم به همون بوفالوی همیشگی خودمون.و دوباره فتو چینی آلفردو باسس گردو و قارچ پفکی... ودوباره اونقدر سیر شدیم که از چارراه تا انقلاب پیاده اومدیم.سر انقلاب رفتیم میوه خریدیم که من با آقای فروشنده دعوام شد؛چونکه داشت طمع میکرد و میوه ی گرون بهمون میفروخت که با دخالت دوستان ختم بخیر؟!شد...اومدیم بیایم خوابگاه که دوستان پیشنهاد دادن پیاده برگردیم خوابگاه.به کوی پسران که رسیدیم دوستان یادشون به دوستی افتاد که: آخی ی ی!الان تو خوابگاه تنهاس... اشکال نداره زنگ بزنیم بیاد جلو در کوی که بهش میوه بدیم؟؟چه اشکال داره!؟بگین بیاد میوه بگیره...ایشون که اومدن میوه بگیرن دیدیم میوه هامون زیاد نیستن که بخوایم به اونم بدیم...خودمونم نشستیم دم در کوی-البته اون ور خیابونش!-و میوه هامونو خوردیم که هم به دوست آخی ی تنها لطف کرده باشیم هم میوه گیر خودمون اومده باشه!خلاصه که همه ی مراسم یلدا رو تو خیابون بجا آوردیم...

وقتی که رسیدیم خوابگاه م.ر.ض.ی.ه گفت بریم اتاق ما...از قرار هم اتاقیاش که م.شیمی بودن و دوستان فنی یه کمی شلخته تشریف دارن متاسفانه!!خیلی اذیتش کرده بودن و این بیچاره مدام فراری بود بخاطر شلوغی بهم ریختگی اتاقشون؛فردای یلدا امتحان داشتن و م.ر.ض.ی.ه پیشنهاد داد بریم اتاقشون بجهت آزار هم اتاقیا و خنک شدن دلش که رفتیم ولی خداییش دلمون نیومد سر وصدا کنیم.جدی!!زود اومدیم اتاقای خودمون. و من به مراسم میوه خوری هم اتاقیای خودمم رسیدم...


این بود خاطرات 4 شب یلدای دوره دانشجویی من!

۹۰/۰۹/۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۱)

راستی زمستونت هم مبارک

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی