مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مانده بودی اگر نازنینم...

شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۰، ۰۶:۲۱ ق.ظ
تو نمرده بودی وما همه اشتباهی خیال میکردیم تو مردی...

این بار عاطفه هم نمرده بود!هردوتا تون زنده بودید و ما مراسم ختمتونم گرفته بودیم!

دلم میخواست ببینمت.خیلی دلم میخواست...

رفتیم تو یه خونه که یادم نیست خونه کی بود!اما یادمه که اول عاطفه اومد.شروع کرد شعر خوندن...

بعدش تو اومدی نشستی کنارم.بغلت کردم .هیچی نگفتی.مث همیشه که من حرف میزنم و تو بالبخند نگام میکنی...

گفتم:نمیدونی چقدر تنهاشدم،تو نباید میرفتی ...آخه تو خواهر من بودی .خواهرا که همدیگه رو تنها نمیذارن!اما تو نه ساله که منو تنها گذاشتی،پیشم نیستی سپیده....

تو بازم لبخند زدی از اون لبخندایی که رو به خنگا میزنن که "باز تو اشتباه کردی؟!من که هستم!ببین..."

تو مثل همیشه* با لبخند به گریه های من نگاه میکردی....


دوباره خوابتو دیدم!دیدی میگن فلان خوشی رو دیگه مگر تو خواب ببینی؟منم دیگه تو رو فقط تو خواب میبینم...

سپیده و عاطفه دوتا دختر خواهرم که 9ساله که پیش ما نیستن.از 4دی 82!معنای حسرت رو از همین تاریخ به بعد بود که درک کردم...

*همیشه ،همیشه ی بعد از مرگشه!تو خواب...قبل از اون ما مدام در حال حالگیری همدیگه بودیم!حتی تا ده دیقه قبل از تصادف...

۹۰/۰۸/۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
من که می‌نویسم

نظرات  (۴)

این همه مطلب ...دو هفته نخوندم حرفاتو...هر وقت میگی سپیده یاد اون دختره میفتم که گفتی شبیهشه.خیلی برات دعا کردم تو کربلا زیر قبه ....که مستجابه!
واقعا متاسفم
برات آرزوی صبرو برای خواهرات طلب آمرزش میکنم
به امید خوشی ها در جهانی که سوم مینامندش

۲۱ آبان ۹۰ ، ۱۱:۴۵ زینب سادات
وای چه سخت
خدا بیامرزه این دو تا خواهر رو
همین که تو خواب خندان و راضیه خیلی خوبه. خدا رو شکر.

پاسخ:
ممنون از لطفت...
۲۵ آبان ۹۰ ، ۱۳:۴۵ غیرمنتظره
خیلی سخته.....
خدا بیامرزدشون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی