مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

نصف شب بیدار می‌شوم به بهانه دسشویی و از کوپه بیرون می‌آیم..توقع ندارم کسی را ببینم اما دختری را در تاریک روشن راهرو کیف دستی‌ش را انداخته روی ساعدش و انگار دارد توی پاساژ جلوی بوتیک‌ها قدم می‌زند..توی تاریکی رژ پررنگش را تشخیص می‌دهم. از کنار هم رد می‌شویم. یک جور جالبی نگاهم می‌کند. شاید همانطور که من نگاهش کردم. انگار به قلمروی هم بی اجازه پا گذاشته‌ایم. ناخواسته.توی آینه‌ی دسشویی به خودم نگاه می‌کنم. صورت رنگ پریده و ابروهای کج و کول و نامنظم! من دوباره دارم نیمه ویران می‌روم که بکوبم و بسازم و توی عروسی طوری آدمها تعریف کنند ازم که خودم هم باورم نشود و هیچ کس نفهمد صبح چه قیافه‌ی ناله‌ای داشتم و حالا نقابی زده‌ام که درون خسته‌ام را کسی نبیند. با یک لبخند گنده پهن روی لبهام و ادای خوشحال‌ها را دراوردن..انگار که حرف آن شب آخرم به کامبیز را خودم بیش از همه دارم عملی می‌کنم . گفتمش دیدی آدم وقتی یه چیزی رو بیشتر انکار می‌کنه تو بیشتر می‌فهمی و مطمئن‌تری که خیلی چیزها هست؟!درست همین است حالم. دقیقا در انکار چیزیم که لااقل خودم میدانم چقدر هست..

به خودم می‌آیم می‌بینم سه مشت آب به صورتم زده‌م و آب از صورتم می‌چکد..خنده‌ام می‌گیرد که چرا نصف شبی صورتم را شسته‌ام! حالا بیدار بمانم که چه بشود؟ برمی‌گردم و موزیکی که مرا کشانده توی قطار و به سمت بندر پلی می‌کنم. ظهر شنبه با بدن درد از خواب بیدار شدم و انقدر گذاشتمش روی ریپیت که ساعت ۶ بلیت فردا رو گرفته‌بودم. قطعا عروسی بهانه بود. دلم دریا می‌خواست. دریایی که آن مرد آهنگ می‌خواست تا در خونه‌ی دختر بکشاندش و به جای سواری با قایق بیاید دنبالش... مو سی تو همین‌جا حنا بارگذاشتم گذشتم.....

دو ساعت گذشته و من هشیار و بیدار ازین سوی فکرها و خاطراتم به آن سو می‌روم با ترک‌های عجیب و بی‌ربط پلی‌لیستم. برای بار هزار و چندم می‌گویم تو هم خل خوبی هستی سارا!

توی گوشم ابراهیم منصفی در جواب می‌گوید آدم پوچی مثل مه - کجا برد که جاش بشه-با چه زبونی گپ ازد تا کسی آشناش بشه..ای دل دگه گولم مزن.......

من که می‌نویسم
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چادر دانشجویی دارد با مقنعه مشکی. کتاب را که باز می‌کنم زودتر از من سرش را می‌کند توی کتاب..با لبخند نگاهش می‌کنم و تمام سعیم را می‌کنم که کنایه‌ای نپرانم به طعنه که"بفرما شما بخون اصلا بلند بخون همه بشنون"سرم را می‌کنم توی کتاب..داستان به آنجا رسیده که محیا قوامیان فهمیده با وجود گندی که در اپیدن زده اسمش توی لیست سیاه ایران نیست...

ایستگاه فردوسی که می‌رسیم قطار شلوغتر می‌شود و جمعیت فشرده‌تر کتابهای توی دست راستم را جابجا می‌کنم و کتاب دست چپی‌ام را کمی زاویه دار می‌گیرم که جای کمتری بگیرد..سرش را جوری جابجا می‌کند که دوباره به کتاب مسلط شود..کتاب را باز نگه می‌دارم و انگشت اشاره را میان دوصفحه نگه می‌دارم. دوباره با لبخند نگاهش می‌کنم..این بار سرش را می‌اندازد پایین و توی گوشی‌ش را می‌کاود..من هنوز با آن لبخند دق‌دار دارم نگاهش می‌کنم..کم نمی‌آورد و می‌گوید تلگرام قطعه؟

-نمی‌دانم. 

+آره مثل اینکه قطعه. من کانالای داستانهامو میخوام. عههه

غرولندی می‌کند که طبق معمول درست نمی‌شنوم.. 

_ مگه با فیلتر شکن نمیرید؟

+چرا با همونها هم وصل نمیشه. تا ظهر وصل بودا.بخاطر این شلوغیاس؟

_احتمالا ربطی هم داشته باشه. الان اینجا هم نت میاد و میره برید بالا ایشالا درست میشه

+نه آخه وصل بود. من آخه داستان و اینا زیاد میخونم چند تا کانال داستان عضوم مرتب دنبال می‌کنم. الان که اومدم انقلاب دیدم کلی سرباز و گارد وایساده فهمیدم گفتم خببببببب پس همینا قطعش کردن!

لبخندم همینجور دارد کش می‌آید و جوابی هم ندارم بجایش بهش بدهم. سرم را دوباره پایین می‌اندازم تا ببینم قرار است چه بر سر راسل لوگان بیاید که می‌شنوم: رمانه این که میخونی؟ سرم را بالا نمی‌گیرم "بله" ای می‌گویم که ادامه ندهد، اما او کلا به من و ری‌اکشنهای من کاری ندارد.. بلند می‌گید: شهرهای گمشده انگار دارد دیکته می‌گوید به کسی! آیدا مردانی آهنی..تصحیح می‌کنم" مرادی آهنی "

قصد دارد نگذارد جمله‌ای به جگله‌ی بعد برسانم!

+ رمانه؟

_بله

+ درامه؟ چجوریه؟

نگاه می‌کنم بفهمم کسی که مرجع داستان‌خوانی‌ش کانال تلگرام است منظورش از درام چه ممکن است باشد

+ینی منظورم اینه که عاشقانه‌س؟ درباره‌ی چیه؟؟

_تم عاطفی هم داره ولی فک نکنم رمان عاشقانه محسوب بشه. بیشتر راجع به ماجراهای منطقه و چالش‌های پشت پرده و رابطه‌ی ایران و آمریکاست و کشمکش‌ها و تغییرای آدمها توی شرایط غریبی و نا آشنایی که توش می‌افتن و این چیزا.

یک جور گنگی نگاهم می‌کند و هیچ نمی‌گوید دیگر..

+ بعد این گفتی رمانه؟

_بله

+ اجتماعیه موضوعش ینی؟

لبخند می‌زنم و تایید می‌کنم به ناچار بلکه حیرتش کم شود

+ مال کی‌ هست؟ جدیده؟

_ آره جدیده.فکر می‌کنم ۹۶ دراومده

کتاب را می‌بندم و صفحه اول را می‌آورم که مطمئن شوم درست گفته‌ام. چاپ اول ۱۳۹۶

کتاب را که باز می‌کنم دیگر سرش را توی کتاب نمی‌بینم.بجایش دارد تلاش می‌کند کانتکتینگ تلگرامش به آپدیتینگ تبدیل شود..ایستگاه پیروزی پیاده‌ می‌شود و من می‌مانم تا به نبرد برسم..

من که می‌نویسم
۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


هربار که مامان به طعنه و برای اینکه تشویقم کنه به حضور در جمع میگه "عین آمن صالح خودتو از همه میکشی کنار" ته دلم ذوق می‌کنم..آمن صالح را هیچ وقت در زنده بودنش ندیدم ولی برای تحسینش نیاز به دیدن نداشتم.. او برای من نه آن مرد ترسناک ریش بلندی بود که کنجکاوی دیدنش مرا هم مثل همسالانم به پشت بام خانه‌ها و حسینیه بکشاند و نه هیچ وقت داستان‌های عجیب و غریبی که از او می‌شنیدم را باور کردم.. او برای من و ذهن کنجکاوم نماد ابهام بود. ابهامی که در جان تمام ما رسوب کرده و گاهی حتا باورش نداریم! از همین بی باوری است که افسانه می‌بافیم و دروغ می‌گوییم. گویی ذهن ما خوش‌تر دارد فریب بخورد تا امر مبهم را بپذیرد.. فلسفه نبافم بیش ازین.. آمن صالح را همیشه از دو جهت تحسین می‌کردم بی آنکه این تحسین در زمان زنده بودنش بر ترسی که ساخته شنیده‌هایم راجع به او بود غلبه کند برای دیدنش.. هرگز نفهمیدم دلیل انزوایش چه بود و چقدر از نقل‌های دیگران راست و چه اندازه آمیخته با تصورات ذهنشان بود ولی از نوجوانی او را تحسین کردم برای شکستن پیوندهای در هم تنیده و پیچ در پیچ تارعنکبوتی خان و رعیتی که در جامعه‌ی خودش ( که من هم چندان بیرون از آن نبوده و نیستم) و بی اعتبار ساختن همه آن طبقات و قراردادهایی که مالها و جانها در گرو آن معامله می‌شد (و می‌شود)  و این تحسین زمانی که فهمیدم او تنها پسر خان کدخدای زمان خودش هم بوده چندین برابر شد.. دلیلش هرچه بوده و نبوده به اندازه این ساختار شکنی اهمیت ندارد برای من او بزرگ‌مرد روستای ما بود حتا اگر سالها با کسی دمخور نبود و کسی حرفهایش را نشنید.. دلیل دیگرم نقلی‌است که سالهای آخر عمرش یادم نمی‌آید از چه کسی شنیدم. گویا خیرخواهی! به او گفته بود ازین کنج عزلت بیرون بیا تو پسر فلانی هستی و اصل و نسبش را یاداوری کرده بود و گفته بود حیف نیست اینجا با حیوانات دمخور شده ای و قوم و خویشها (آدمها) را رها کرده ای؟ و شنیده بود "این حیوونا که آزارشون از آدمها کمتره " این جهان بینی (حتا اگر بخشی از آن قصه باشد) تا ابد برایم محترم و قابل ستایش خواهد بود..عکس را کنار نیمه ویرانه‌های خانه آمن صالح گرفتم. به یادگار ..از مردی که غریب زیست و بزرگ!

من که می‌نویسم
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

من می‌گویم بابا شیش ساله که از دنیا رفته یا هفت سال؟ جواب میدهم چه فرقی می‌کند؟ نبودنها که حد و اندازه‌شان فرقی ندارد. حساب بودنها را باید نگه داشت. بودنها کم و کیفشان فرق می‌کند. وقتی کسی نباشد..وقتی کسی که باید باشد نیست چه فرقی می‌کند چقدر.. همین‌که هر وقت یادت بیاید حفره‌ی خالی بی‌پایانی مقابل چشمهایت می‌آید کافی است تا ابدیت نیستی را به رخت ‌بکشد. همه نیست‌ها برایم به ابدیت پیوسته‌اند..

من که می‌نویسم
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مرگ مثل خواب آخر شبه. مگر نه اینکه اگر روز اونقدر دویده باشی و کار کرده باشی شب با سر راحت خوابت میبره؟ زندگی هم همینه. برای آرام گرفتن ابدی که غایت زندگی ماست چه به جاودانگی روح باور داشته باشیم یا نه باید اینقدر در زندگی حرکت و تکاپو و کوشش داشت که لحظه چشم بستن راضی و آسوده چشم بست. باید کاری کرد که هر لحظه کار نکرده ای روی زمین زندگی نمانده باشد. باید با مرگ دوست شد وقتی قرار است برایم آرام جان باشد. قرار است برایم امن و آسایش بیاورد وقتی قرار است مرا به آرامگاهم برساند.. باید مرگ را که آن دورترها ایستاده، یک پا را به دیوار تکیه داده و دست به سینه به من چشم دوخته است حتا اگر چنگالهای تیزش را زیر بغلهایش پنهان کرده باشد حتی اگر نگذارد رخ به رخ نگاهش کنی دعوت کنی بیاید و هم‌قدمت بشود. چند قدمی با او قدم بزنی. سعی کنی خودیش کنی و نهایتا سخت‌ترین کار این است که تا زنده‌ای سعی کنی با او دست بدهی تا وقتی قرار است بیاید و دستت را بگیرد و ببرد دستهایش سرد و غریبه نباشد...قرار است یک روز من سرخ بپوشم و با زنده‌ترین حالت ممکنم با مرگ ساعتی قدم بزنم❤️

من که می‌نویسم
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

شب رفته بودیم کتابفروشی نشر مرکز فرهنگ علوم انسانی بخریم برای ترجمه‌های جدید..توی یکی از قفسه‌ها سه قاب عکس بود که از نمی‌دانم کدام عکاسی آنجا گذاشته بودند. این هم یادم نمی‌آید اول من آن عکس را دیدم یا او. اول من گفتم "این چه خوبه" یا او..اما هردو عکس را دوست داشتیم..

زنی با بارانی بلند و موی رها پشت به دوربین در حال رفتن. 

این را یادم هست که گفت "این عکس یه چیزایی توش داره که تو هم داریش". گفتم مثلا چه چیزهایی؟ گفت حالت رفتنش. اون حالتی که دستش داره. حتی بلند بودن لباسش و رهاییش..دوباره به عکس نگاه کردم. همه اینها را داشت. ذوق کردم ازینکه کسی اینقدر می‌شناسدم که اجزای مرا می‌تواند بیرون از من تشخیص دهد..

حالا آن تابلو قرار است کادوی تولدم شود و من از ذوق آن یک هفته زودتر میخش را به دیوار کوبیده‌ام. جایی که بیشترین تداعی رهایی را برایم می‌کند. بالای گلدان.کنار پنجره سمت چپ..

قرار است تابلویی درخانه‌ام بیاوی که هربار که نگاهش می‌کنم بدانم آنچه به من قدرت می‌دهد بی‌تعلقی و رهایی من است. من سارا هستم و سارایی من در این است. هرگز ماندن و پوسیدگی سهم من نیست. نگاه‌های خوب و بد آدم‌ها را می‌سپارم به بادی که قرار است در موهایم بپیچد و مهر تایید رهایی همیشه‌ام باشد..با خودم قرار گذاشته‌ام که ماندنی نباشم..در مسیر بودن، گذر، مرور قرار من است.. یاد جمله وبلاگ سابقم افتادم. هیچ‌کداممان نیامده‌ایم که بمانیم. همگی در گذریم...

من که می‌نویسم
۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

۲۰ اردی.بهشت۹۷. نمی‌خواهم نقشی در زندگی هیچ کس داشته باشم. پس ازین تنها ردی از خود بجا خواهم گذاشت و می‌روم..هرکسی و هرجایی سزاوار نقش پذیری نیست، نقش‌هایم می‌ماند برای خودم. تنها ردّی کافیست برای من. تا خود او تصمیم بگیرد ردّم را بگیرد و پیدایم کند یا بگذارد محو شوم و خاطره پاک شده‌ی ذهنی باشم که شاید سالها بعد گذرش به کسی بیفتد که شبیه من شعر می‌خواند. حرف می‌زند. بله میگوید. به لحظه های بی نمکش قهقهه می‌زند. دستش را می‌گیرد و با یک نگاه یک خروار بحث را فیصله می‌دهد..شاید یکی از این لحظه‌ها در خاطرش رد زنی را بیابد که حتی بیاد نیاورد سوژه‌ی یکی از بی‌شمار داستانی است که خوانده یا او را جایی واقعا دیده و تقدیرشان در روزهایی با هم تلاقی داشته..برای من ردی کافیست برای دیگری..خدا را شکر می‌کنم آنقدری "به‌خود بودگی" در خودم می‌یابم که هویتم بر هیچ موقعیت،شخص یا لحظه‌ای وابسته نباشد. خدا را شکر می‌کنم برای تمام سیر انفسی که  مرا قوی کرد که روی پای خودم باشم و تاثیرگذار..خدا را شکر می‌کنم که توانسته‌ام از قیل و قال و شلوغی سطح زده خلوتی برای خودم داشته باشم که بنشینم از آنجا کف‌های روی آب را تماشا کنم و بگذارم آنچه رفتنی است از من عبور کند...خدا را شکر می‌کنم برای دوستانی که برایم مانده‌اند و حقیقی و به تمامه و خالص مانده‌اند. کسانی که معنای رفاقت را حتی از دور و حتی گاهی به گاهی با من زندگی می‌کنند. کسانی که از نبودنشان دلم نمی‌لرزد. اطمینانی هست که همیشه هستند. یک‌دل و به تمامه.‌.نه برای عیش یک‌روزه و خماری بعد از آن..در این دنیا زیستن مستی مدام می‌خواهد که هم پیاله‌ شدنش از هرکسی برنمی آید...

من که می‌نویسم
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیوانه‌ها، آواره‌ها و آدم‌های تنها را دوست دارم. یک چیزی درونشان هست که فکر می‌کنم پشت تمام تلاش‌های آداب دانی و معاشرت‌هایم با آدمهای معمولی عاقل بزرگ من هم آن را دارم. یک معادله‌نابلدی شاید..یک‌ رشته‌ی مرموز دور قلبم کشیده شده که دوست دارد همه چیز همانگونه باشد که هست. ساده. سرراست. بی‌معادله‌ی پیچیده و بی‌حساب کتاب منفعت و مصلحت. اگر قرار باشد محبتی برای کسی باشد دلم می‌خواهد "به تمامه" باشد. بی‌ملاحظه‌ی سود و زیانش. بی‌که فکر کنم او در مقابل همینقدر که من برایش هستم برایم هست یا نه؟ مثل دیوانه‌ها. مثل سندروم داونی‌ها که لبخندشان به تمامه است و بی‌دریغ. وقتی می‌خندند و مهربانی می‌کنند نگاه نمی‌کنند که آدمهای عاقل توی دلشان دارند بهشان ترحم می‌کنند.دلسوزی می‌کنند. به شکل مهربانی کردنشان می‌خندند و آنها را حساب نمی‌کنند...این را در بچه های کوچکتر هم دیده‌ام. کودکانی که هنوز فرصت محاسبه ندارند..علی پسر بچه‌ی هفت ساله‌ی فامیل دوری که شاید در تمام زندگی‌اش مرا پنج بار هم ندیده بود روز ختم خاله‌ی باباش بی که مرا بشناسد آمد و توی بغلم نشست. اسمم را پرسید و سنم را. با یک "را" ی خیلی مشدد چندبار گفت ساررررا. بعد بی مقدمه مرا بوسید..بازی گوشیم را نشانش دادم که باهم بازی کنیم. هر یک دقیقه یک بار نگاهم می‌کرد و می‌خندید. بعد گفت تو خسته شدی سارررا. منو بذار پایین برم رو صندلی بغلی بشینم. تا کنارم نشسته بود چند بار مرا بوسید..بچه‌ای که به گفته مادر و مادربزرگش نمی‌گذارد عمه‌هایش بغلش کنند و ببوسندش!! آخرش هم که می‌خواست برود گفت کاشکی خاله اون یکی علی نبودی خاله‌ی من هم می‌شدی..گفتم خاله تو هم میشم خب. گفت نه خب تو رفتی یه شهر دور خونه گرفتی باید بیای بندرعباس خونه بگیری که من بتونم بیام ببینمت...همین‌قدر صادق. همین‌قدر سرراست..یک رشته‌ای من را به آدم‌های بی‌معادله وصل می‌کند..یک رشته که راهی به دنیای آدم‌های عاقل بزرگ ندارد..این وقت‌ها حیرت می‌کنم که چطور با عنوان‌های پر طمطراق دنیای عقلا مثل "دانشجوی دکتری  فلسفه اخلاق" دارم زندگی می‌کنم..من که این‌همه کولی درونم بی‌تاب و بی‌قرار است..حس می‌کنم این کسوت، برایم تنگ و کوتاه است.. نه اینکه نشود در فلسفه خواندن رها بود.نه..ولی وجود این دو حس متضاد همیشه حیرت زده‌ام می‌کند..

من که می‌نویسم
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله

۱۰ اردی‌بهشت۹۷. هیچ گاه هیچ گاه تلاقی استیصال حال و تگرگ امروز سر تقاطع طالقانی ولی عصر را فراموش نخواهم کرد..استیصال از تلاشی که در لحظه‌ی تگرگ خیال می‌کردم بی ثمر است... دقیق یادم می‌ماند که به خیسی برگهای چنار که چرخ می‌خوردند و پایین می‌آمدند خیره شده بودم،اشکها از لب گزه‌هایم سبقت می‌گرفت و مابین دل و چشمم گاهی از چشم بیرون می‌زد و گاهی از دهان آه می‌شد. دستها را پشت کمرم قلاب کرده بودم و حقیقتا هیچ پناهی برایشان نمی‌یافتم.حتی خودم... رو کردم به آسمان و گفتم خدایا یعنی من نباید توی این زندگی یه دلخوشی داشته باشم؟باشه من که حرفی ندارم... خوب یادم می‌ماند که بعد، باران شلخته‌ی ریز ریز، تگرگ شد و خشک و منجمد  بر سرم بارید..

من که می‌نویسم
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اگر کسی از پشت پنجره خانه من رد شود می‌تواند برود برای دوستان/عزیزان/خانواده‌ش تعریف کند که خانه‌ی طبقه اول سرچهارراه .... هست که ساعت یک شب صدای قوالی نصرت فاتح علی خان از آن می‌آید" نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می‌گردم.....مذاق عاشقی دارم پی دیدار می‌گردم

تازه اگر می‌آمد به پنجره می‌زد که صاحب سرگشته‌ی این احوالات را ببیند به او می‌گفتم که دوروز کلاس‌های دانشگاه را پیچانده‌ام و حالا تبدار و پتو پیچ، بی‌خبر از سرما و گرمای مزاجم دارم در کوچه پس کوچه های لاهور خودم را خیال می‌کنم و بلند بلند می‌خوانم:

 خدایا رحم کن بر من پریشان حال می‌گردم...خطاکارم، گنه‌کارم به حال زار می‌گردم..

من که می‌نویسم
۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر