مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

مرور

هیچ کدام‌مان نیامده ایم که بمانیم؛ همه در گذریم . . .

                               

من که می‌نویسم
۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۵:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


از نوجوانی با من سر بحث را برداشت. یادم می آید اولین بارش را. یک شب یلدا در خانه‌ی عمه زهره جمع بودیم. من انگار پنجم دبستان یا همین حدودها بودم. صدایم زد. شنیده ام مولانا می خوانی؟ _ آن وقت ها هنوز به مولوی مولانا می گفتم و می گفت _ خندیدم.خجالت کشیدم در واقع. مثل کسی که لقمه بزرگتر از دهانش برداشته و حالا مچش را گرفته باشند. هیچ نگفتم. گفت: یک مصرع می خوانم بگو اشکالش کجاست؟ " ذرات وجود من از رقص به وجد آید " داغ شده بودم. مثل همین حالاها که با سوالی یا موقعیتی ناگهانی مواجه می شوم. حتی اگر جوابش هم آسان باشد، باز هم ناگهانی بودنش داغم می کند. همه داشتند از میوه های دل خنک کننده شب یلدا کیف می کردند من گوشه اتاق با سر گر گرفته سرم را انداخته بودم پایین فکر می کردم. در واقع فکر نمی کردم. هی با خودم حرف می زدم. آدم با سر داغ کرده که فکرش نمی آید.. یادم هست که خندید و مصرع را دوباره برایم خواند. " ذرات وجود من ...." کفتم: ذراات وجود من از وجد به رقص آید" مولانا از رقص به وجد نمیومده از وجد به رقص میومده. صدایش رفت بالا. بارک الله. آفرین. چندین بار بلند گفت : آفرین سارا.آفرین سارا. بابا با لبخندش کیف این آفرین را مضاعف کرد. لبخندی که همیشه یک بغض تهش بود. بابا از شادی بیشتر از غم بغضش می گرفت آخر... 


گذشت و گذشتیم. روز به روز و سال به سال هربار در هر مسیری که در حال پیمودنش بودم مرا سر گردنه ای گیر می انداخت.به چالش می کشید. نهی م می کرد. ام می کرد به آن راهی که خودش می گفت بهترین است و من همیشه با تردید به او نگاه می کردم. مثل آن روزی که گفت فلسفه نرو آن چیزی که دنبالش هستی در عرفان می یابی ش و من به تو نشانش خواهم داد. من باور نکردم و رفتم فلسفه. یا آن روزی که همین اواخر سر ایمان و جهان بینی ها دعوایمان شد و من آخرش زدم زیر گریه. اما با تمام این چالش‌ها خیابان طالقانی کوچه شماره نمی دانم چند، شبهایش، که از خانه شان با مامان یا تنها بیرون می زدم، برایم خاطرات دیگری دارند. خاطراتی که حالا دیگر تکرارپذیر نیستند و نخواهند بود. دیگر دایی ای در زندگی این دنیایی حضور ندارد که من پر از تامل یا خشم یا ناراحتی از خانه اش بزنم بیرون و حتی گربه های کوچه شان یا خانه ی کلنگی ای که حالا جایش را به ساختمان سنگی سفیدی داده، رقت انگیز بیاید. دایی مرد و تمام. تنها رفیق فامیلی من مرد و جای خالی عمیقی در روزهای من به جا گذاشت. جای خالی ای که تا بعد از مردنش نمی دانستم این قدر عمیق است. شاید چون به بودنش این گونه خیره وار نگاه نکرده بودم. شاید چون به نقش‌ش در صیقل دادن گوشه های تیز شخصیتم توجه نکرده بودم. به نقش حمایتی اش با وجود اختلافات خیلی زیادمان. حمایت از مسیری که در اطرافیانمان، تنها من می رفتم و هیچ کس دیگری به جز او تجربه اش را ذره ای ارزشمند نمی دانست. فقط او بود که  آن چیزهایی که برایم ارزشمند بود را ارزش می دانست. هرچند کسی را به آن تشویق نمی کرد. و خود من را هم اوایل از رفتن در این مسیر برحذر می داشت. اما این اواخر دیگر هر دو سر صلح و مدارا با هم برداشته بودیم. آخرین باری که دیدمش، چشم هایش تقریبا نابینا شده بود. همان اندک سویی که داشت را هم استفاده نمی کرد. چشم ها را گذاشته بود روی هم و فقط به طرف صدا برمی گشت. می دانست دیگر دفعه ی بعدی وجود ندارد. این قدر از کار و درس و زندگی ام سوال پیچم کرد که گویی می خواهد برنامه زندگی ام را تا روز آخر نفس کشیدنم در بیاورد. در مورد ایمان و اخلاق که موضوع پایان نامه ام است، سر شوخی را برداشته بود و سر به سرم می گذاشت. آخرش که داشتیم از خانه شان بیرون می آمدیم گفت: سارا من همیشه خیرت را می خواستم. ولی تو  جوان بودی و فکر می کردی دارم به تو حسادت می کنم!!نمی خواستم برنجونمت. فقط می خواستم بدونی که داری چه راهی میری و چکار می کنی. من که به دیدن موفقیت های بعدی زندگیت نمی رسم ولی از خدا می خوام بعد ازین حمایتت کنه.بیش از پیش.. گریه م گرفته بود ولی لبخند زدم. گفتم این حرفا رو نزنید. دفعه بعدی که اومدم دیدنتون دیگه دفاع کرده م ان شاءالله... اما دفعه ی بعدی دیگه در کار نبود. دفعه بعد، روز پنج شنبه بیست آبان بود که منصوره زنگ زد "سارا دایی تموم کرد دیگه" وقتی تموم کرد و رفت تازه فهمیدم چقدر کمش دارم . مثل خیلی حسرت های دیگه ای که با اتمام فرصت یک نعمت میان سراغ آدم...

من که می‌نویسم
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر


بسم الله 


باید برای جایی چند مطلب بنویسم. ولی مدام از نوشتنش در می روم. هر بار به بهانه ای. خیال می کنم من آماده ی نوشتن نیستم. فقط خیال می کنم. خیال می کنم که نوشته ی هنوز مکتوب نشده هیچ وقت به آن خوبی که دیگران می نویسند نخواهد شد. فقط خیال می کنم. خیال می کنم خیلی ها وقتی در جایگاه من قرار می گیرند خیلی بیشتر از من می دانند.خیلی بیشتر از من که الان در همان جا قرار گرفته ام بلدند و حتی خیلی بهتر و زودتر و بیشتر می فهمند! برای همین، وسواس گرفته ام. یک حالتی شبیه حالت همیشه بدهکارها در حالات من جا دارد که بارها بخاطر وجودش خودم را سرزنش کرده ام و اما این حالت باز هم دست از سرم بر نمی دارد. چون  همچنان این خیالات را موقع شروع و انجام کاری با خودم و در خودم می بافم . خیال هایی که خیلی شان هیچ بنا و مبنایی در حقیقت ندارند ولی هستند. مثل غول چراغ جادو که حقیقی نیست ولی هست. در خیال ما...


فرصتی فراهم شده برای حضور یکسره و مداوم در جمعی که من قرار است از وجهی مسئولشان باشم. تا حالا حضور یکسره و بی وقفه در جمع به این شکلی که الان دارم، نداشته ام. و حالا دارم این را متوجه می شوم که چقدر آن وقتی که خیال می کردم " من توانایی اداره کردن و مسئولیت داشتن در قبال یک جمع را دارم،" اشتباه فکر می کرده ام!خیال واهی..نادرست و زیادی ساده انگارانه و خوش بینانه به خودم! البته آن وقتی که به مسئول بودن فکر می‌کردم، این وجهی که الان از طریق آن، فهمیده ام خیالم واهی بوده، هیچ وقت مد نظرم نیامده و نبوده وگرنه من که همانم که بودم ؛ فقط وجه جدیدی از خودم در برابر چشم هایم قد علم کرده است. قبلا تصور می کردم تعهد و مسئولیت پذیری برای سرگروه شدن کافی است و واقعا هم تا حد زیادی کافی است. اما.....اما من نمی دانستم آدمی مسئول باید نگاهش را از جزء به کل ببرد و کلی نگر بشود. واین برای من جزیی بین که هر چیز کوچکی ساعتها مرا به فکر می برد امتحان سختی است. من نمی دانستم مسئول نمی تواند از یک حدی فراتر برود و متبوعین خود را با فاصله از خود نگه دارد. گرچه هیچ وقت آدم زود قاتی شدن با آدم ها نبوده ام، اما خودم خواسته ام که صمیمی نباشم نه اینکه فضا و موقعیتم اجازه ندهد! و این هم سختم است. دشواری قرار گرفتن در چارچوب وقتی به همه ی این مرزبندی اطمینان نداری حالا برابم مساله شده است...نمی دانم چرا با اینکه از من نظر خواسته می شود و مرا تعیین کننده ی تکلیف می دانند ولی هنوز احساس غیرخودی  و غریب بودن در لحظه های حضورم جاری است! 

این روزها، کارهای زیاد مسئولیت محول شده را انجام می دهم و در کنارش خیال می کنم... خیال می کنم چطور خودم با این آدمها ارتباط بگیرم و چطور رابط آشنایی و رابطه ی اینها با هم بشوم؟ چطور انسانهای پیچیده ی متفاوت در کنار هم قرار می گیرند؟ چطور من باید در کنارشان قرار بگیرم؟ چطور من درون گرا باید نقش یک مسئول برون گرا را باید بازی کنم؟ انسانیم ما! چرا بقیه متوجه نیستند؟ چرا بقیه به این پیچیدگی ها فکر نمی کنند؟ آدم ها خیلی حساس تر و محاسبه گر تر از ظاهرشان هستند و این همیشه مرا می ترساند. می ترساند که اینقدر در ارتباط باهاشان به خیال می افتم...نمی دانم آخر این کار چه می شود، نمی دانم اصلا این کارهای ریز و درشت بلاخره به انجام می رسد یا نه ولی خیلی امیدوارم فرصت مغتنم وجه تازه ای از نگاه به رویم بگشاید...


پ ن : آشفته نویسی و پراکندگی این متن تعمدی است! قرارم بر این بود خیال کنم و خیالم را آزاد بگذارم به هرجا خواست مسیر متن را بکشاند.

من که می‌نویسم
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر



عصر که از خانه رفیق بیرون می آیم حالم خوب است. بخاطر دعاهای تک جمله ای آدم های آن جمع. دلم می خواهد کمی قدم بزنم تا خوابگاه. چهارراه ولیعصر پیاده می شوم. بن کتابی که دانشگاه مثلا برای نمایشگاه داده بود و به نمایشگاه نرسید را توی کیفم گذاشته ام که هروقت گذرم به انقلاب افتاد خرجش کنم. جلوی ترنجستان پاسست می کنم ولی نمی دانم چرا اینجا هنوز راه دستم نیست. ادامه می دهم تا مولا. می روم داخل و خوشبختانه کارت کتاب قبول می کنند. کتاب ایمان و اخلاق انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب را برمی‌دارم. اگزیستانسیالیسم و اخلاق نشر ققنوس را نیز. فلسفه ساختارگرایی و ابرساختار گرایی که سوره مهر! زده را هم . می خواهم چگونه دریدا بخوانیم را هم بردارم که با نگاه به مقدمه و فهرستش می فهمم که هم پوشانی زیادی با دریدا و فلسفه دارد و خب مترجم اولی و مولف دومی هم که یکی است پس پول حرام کردن است خریدنش! می روم سر کتابهای اسلامی . هم گرانند و هم تخصصی شان زیاد است.  ستون روبرو سی دی آثار علامه حسن زاده را میبینم که بوستان کتاب زده شش تومان بیشتر نیست. برش می دارم. می روم سمت میز رمان ها. تونل ساباتو را بر می‌دارم. قهرمان ها و گورهایش را قبلتر در شهرکتاب اصفهان خریده بودم که دوازده تومان بود و الان زده بود بیست و هشت تومان. می روم جلوی قفسه ی روبرو. کرشمه خسروانی سید مهدی شجاعی را هم خیلی وقت بود دوست داشتم بخوانم. . قیمت پشت جلدها را جمع می زنم. سی تومان شده. کتاب ها را می دهم حساب کنند. یکی یکی که روی هم می گذاردشان خنده ام می گیرد. چه آش شله قلم کاری شده!!به خودم می گویم این آقای فروشنده الان پیش خودش چه فکر می کند وقتی این لیست همه چیز در هم را نگاه می کند؟! و اگر پول بیشتری داشتم که کتاب بیشتر بردارم احتمالن دو سه قلم به این ملغمه ی تناقض افزوده می شد. بیرون که می آیم تا خود انقلاب به این علایق متناقض و متضادم فکر می کند که چگونه دوره های فکری مختلف زندگیم چنین مجموعه رسوبات فکری ای را برایم رقم زده و چگونه است که نمی توانم هنوز از خیلی هاشان دل بکنم؟!و این که اصلا لازم هست که آدمی که از یک حوزه ی فکری درآمده همه ی تعلقاتش را هم که با ان مرتبط بوده را کنار بگذارد در حالی که هنوز به آن علاقه دارد؟ و اصلا آیا وقتی که هنوز علاقه ای به رگه ها و متعلاقات آن دوره هست گسستنی صورت گرفته یا چه؟! و این که این حس اخیر که هرجایی و هر جمعی که می روم حس می کنم من به اینجا تعلق ندارم حالا با کیفیت کمتر و بیشتر علتش همین است. و این که آخرش که چه؟ بلاخره چکاره ای سارا؟ داشتم به این چیزها فکر می کردم که سوار تاکسی شدم و موزیک توی ماشین رشته ی فکرم را پاره کرد. رپ لری تا بحال نشنیده بودم! تا سر مرکز قلب دوتا ترک کامل رپ لری شنیدم!عجب خلاقیتی در عرصه ی موسیقی!!و کاملا منطبق با همان حس تناقضی که در من جاری بود...

من که می‌نویسم
۲۲ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


به سمیه زنگ می زنم جواب نمی دهد. بعدتر حدود یازده که ذوقم خوابید زنگ می زند که چکارم داشتی که شب زنگ زدی وقتی قراراست فردا همدیگر را ببینیم؟ حس خوب و کنجکاویم خب ماسیده بود بعد از یکی دوساعت دیگر و نمی توانستم برایش تظاهر به هیجان کنم که دوست دارم با هم برویم مدرسه آزاد فکری دانشگاه شریف دوره های عقلانیت و دین عبدالکریمی و قائمی نیا و به جایش کمی  چرت و چرند می گویم و قطع می کند و قطع می کنم. توی دلم لعنت می فرستم به تمام هیجانی که نابجا خرجش کردم و زنگ نافرجام به سمیه حاصلش بود و زنگ به فرجام بعدش هم که بی فایده بود و نهایتن قرار شد فردا در موردش حرف بزنیم! حتمن پیش خودش فکر کرده آن موقع شب، بعد از دوساعت از زنگ قبل و در آستانه دیدار بعدی  کار مهمی باهاش داشته ام که زنگش زده ام و خب من و هیجان و مدرسه دانشگاه شریف و عبدالکریمی و عقلانیت و دین و ... به نظرش مهم نیامده ایم که آخر تلفن آن جور وارفته حرف زد و وارفته حرف زدم و خداحافظی کردیم و تمام. اصلا لعنت به همه ی خداحافظی های وارفته ای که انگار طرف بعد از گفتن آن دارد می رود که ناپدید بشود و تمام بشود همه چیز. لعنت به همه خداحافظی هایی که انرژی و امید سلام بعدی از تویش نزند بیرون. و در پایان لعنت به همه ی خداحافظی هایی که رسمی هستند و قرار است تویشان به دور و بریها و دیگرانی غیر از خودمان سلام برسانیم...مثلا چرا نگوییم یک وقتی که من نیستم و تو می خواهی که باشم ولی نمی شود که باشم از طرف من یک سلام به خودت برسان. باور کنید درست به وقتش آن سلام یاد آدم می آید و آدم دلش گرم می شود به بودن و حضور دوستی که باید می بود و نیست. امید به حضور خیلی خوب است.همیشه. حتی وقتی که نشود که باشد...

یعنی می شود یک روز دوستی اینجوری با من خداحافظی کند؟! بعید است کسی این قدر حواسش جمع باشد.بس که هولیم که تمام کنیم و برویم پی کارمان...


پ ن : نه که سمیه اینجور ادمی باشدها! نه . خیلی هم خوب است و خوش صحبت و آداب دان و اینها. من خودم از همه بدترم بس که از خداحافظی متنفرم چون بلدش نیستم!

پ ن * : چقدر چیز هست که بلدشان نیستم.زیادی این نابلدی هایم تاسف بار است...


من که می‌نویسم
۱۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


صبح سر سفره صبحانه بهش تکه ام را انداختم! تمام دلخوری و عصبانیت و ناراحتی شب قبلم ازش را! گفتم  همه سر چهل سالگی دست بر می دارن تو تازه سر برداشتی!! با لحن شوخی گفتم. گفت " ها دلم میخواد.تازه فهمیده م اینجوری بهتره..این راه درست تریه " گفتم " باشه.پس لطف کن توی درستی راه دیگران هم دخالت نکن دیگه". هنوز یادم نرفته همین قبل عید را که سر جنوب رفتنم چه قشقرقی راه انداخته بود. سفری که خودش هم می دانست چقدر دوست دارم رفتنش را.و اشتباهی هم نبود در رفتن به این سفر .فقط چون او ازین جور کارها و سفرها خوشش نمی آمد من نباید می رفتم! همین قدر بی انصافانه!  حالا او داشت اشتباهش را از بیخ انکار می کرد و می گفت حرام خدا خیلی هم درست است و اصلا خیلی هم بهتر است اینگونه سرخوش بودن و این سبک زندگی و جالب که زنش هم حمایتش می کرد که او این کار را نکرده ...وقتی که جدی بودن حرفم را دید این بار عمدی بودن کارش را انکار کرد. دست آخر هم زد به شوخی که تو دقت گرفته و حسودی میکنی !!

من نمیفهمم اینکه آدمها وقت سرخوشی و مستی چرا حالی شان نیست که  چارچوب خانواده را شکستن چقدر زجر دارد؟اینکه علیه السلام یک عده ای باشی و ناگهان از آن ور بام بیفتی دیدن این افتادن از نگاه آن عده چقدر درداور است! یک چیزهایی هست که آدم از یک وقتی به بعد توقع دارد در آدمها ثبوتش را ببیند و امان از روزی که نه تنها ثبوتش را نمی بیند بلکه تزلزلش را هم می بیند... امان از روزی که محبت مان مودت نباشد و نشود..امان از روزی که تولای مان توام با تبری نباشد. امان از روزی که نومن ببعض و نکفر ببعض بشویم...خدایا پناه بر تو. پناه ببر تو از این بلای حیات سوز...


پ ن: همه ی این دردها از نداشتن میزان است. همه ی این دردها از این است که ملاک بشود سلیقه شخص. همه دردها از رها کردن حبل المتین است....

پ ن 2: هر چه بیشتر می گذرد بیشتر میفهمم آدمها در مسیرشان اگر با آدم بی تفاوت و بی میزان همراه شوند کم کم شبیه آنها می شوند...


من که می‌نویسم
۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر


یک وقتهایی یک چیز/چیزهایی را میدانی اما جزء جزء ش را. باید اتفاقی بیفتد، مسیری پیموده شود تا این جزء ها کنار هم چیده شوند و شاکله ی یک قضیه یا گزاره را به خود بگیرند. یعنی باید عقیده های پراکنده ات در یک پروسه تفکر صورت بندی بشوند. وآن لحظه هایی که این نتایج و گزاره ها طی آن اتفاق و پروسه‌ی  بعدش حاصل می شوند لحظات سرنوشت سازی هستند.لحظه هایی که منش و مرام بعد ازاین‌ت را بر اساس این گزاره رقم می‌زنند...

 اینها را به عنوان مقدمه گفتم که برسم به همان مصداقی که گفتن این کلیات برای بیان آن بوده...دو گفت و گو یکی با اثر وضعی و طبیعی‌ش و دیگری با اثر مستقیم و حاصل از گفت و گو در این هفته، همین کار صورت بندی پراکنده ها و روشن شدن یک گزاره را برای من انجام داد. این‌که آدمی در این دنیا غریب بوده و غریب است و غریب هم خواهد ماند. و یک انسان وقتی اصالت زندگیش را می‌یابد که این را بفهمد. غربتش را... و آن را بپذیرد و زندگیش را بر اساس همین که غریب است و اینجا وطن و قرارگاه‌ش نیست بسازد. همین که بفهمی قرار نیست اینجا قرار بگیری اصلا خودش نوعی قرار است.و این حرف اصلا پارادوکس نیست! (کسی که یک بار تنها سفر کردن را تجربه کرده باشد این حرف را خیلی خوب میفهمد. آدم توی سفر توقعش کم می‌شود. به خاطر موقتی بودن، خیلی چیزها که در حالت عادی ناراحت و اذیت‌ش می‌کنند را تحمل می‌کند و نادیده می‌گیرد و از کنار آدم ها و اتفاق ها رد می‌شود، چون خاصیت سفر همین است. عبور...آدم تنهای در سفر، غربت خودش را درک کرده و پذیرفته و با همان شرایط سفر می کند. بی توقع. بی زیاده خواهی .بی غر غر و احساس خستگی.و همین آدم چون با کس خاصی نیست خیلی زود آشنای دیگران می‌شود. چون به تمامیت هم کار ندارند، فقط قرار است مسیری را در زمانی محدود با هم بپیمایند، پس اگر انسان های اهل سفر سلیم العقلی باشند سعی می‌کنند با تکیه بر نکات مشترک، هرچند اندک، یک کاری کنند که بهشان خوش بگذرند). حال آدمی هم همین گونه است. وقتی پذیرفت تنهایی‌ش را، وقتی فهمید خودش باید بار زندگی خودش را به دوش بکشد، توقعش از آدم ها، از شرایط و از خودش تنظیم می‌شود. بسیاری از دلخوری های ما، بسیاری از شکست های ما، و بسیاری از رنج‌های ما که می‌توانند نباشند ولی هستند، از همین تنظیم نبودن توقعاتمان است. از این که توقع داریم دیگران بار ما را به دوش بکشند، کارمان را انجام دهند، از دلتنگی درمان بیاورند، کاری کنند که بهمان خوش بگذرد و چنین مواردی...این‌که توقعات ریز و درشتت را از دوش دیگران برداری، یک حس آرامش و رهایی برای خود آدم ایجاد می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند آن را از او بگیرد. حرفم دوست نداشتن و محبت نکردن و بی تفاوت بودن به محیط و اطرافیان نیست، حرفم دقیقا دست برداشتن از طلبکار بودن از دیگران و اتکای به خود است. یک حسن اساسی دیگر -که شاید از اولی هم مهم تر باشد- این است که آدم دست بالاسری را توی خلوت و تنهایی خودش بهتر می‌تواند ببیند. این‌که وقتی خودت هستی، یکی هست که همیشه هست و چقدر هم هوایت را دارد. و چقدر خودش تنهایی کافی‌ست. و چقدر از اولش هم بهتر بود که نگاه و دست پشت سر او را حس می‌کردی و تکیه گاهت قرار می‌دادی به جای این همه جمعیت پریشان. . .کاش این ها یادم بماند. کاش تمرین کنم که این نتیجه ها، خلق و خویم را عوض کند. حالم را بهتر کند و روزگارم را خوش...کاش حواسم به یافته هایم باشد!


من که می‌نویسم
۲۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر